تبليغاتX
قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

 

شادم!

تازگی‌ها زندگی رو دوست دارم.


روزها رو می‌گذرونم،

-شکر خدا-

بدون سختی،

با کمی ملال.


زنده‌ام،

سالمم،

هفته‌ای سه شب می‌رم استخر،

یه شب فوتبال...

چرا نباید شاد باشم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 22:30  توسط حمید  | 


گلستان، یکی از معروف‌ترین آثار سعدی، شاعر بزرگ و نویسنده‌ی گران‌قدر ایرانی است. این کتاب شامل دیباچه (با جمله‌ی آغازین معروف "منّت خدای را، عزّ و جلّ، که طاعتش موجب قُربت است و به شکر اندرش مزید نعمت...) و ۸ باب (در سیرت پادشاهان-در اخلاق درویشان-در فضیلت قناعت-در فواید خاموشی-در عشق و جوانی-در ضعف و پیری-در تأثیر تربیت-در آداب صحبت) می‌باشد که در بهار سال ۶۵۶ هـ.ق. نوشته شده است.

هر چند بسیاری از حکایت‌های گلستان به تناوب در کتاب‌های درسی خوانده و به کرّات از زبان این و آن شنیده شده ولی مطالعه و شنیدن این حکایت‌ها همواره جذاب و دل‌پذیر بوده است.

با این که چندین بار گلستان را از ابتدا تا انتها خوانده‌ام، ولی پس از مطالعه‌ی گلستان سعدی با تصحیح و توضیح غلامحسین یوسفی به ارزش‌های این کتاب بیش از پیش پی بردم.

آن چه در ذیل می‌آید دسته گلی برگزیده ا‌ست از این گلستانِ همیشه خُرّم.


یکی از وزرا پیشِ ذوالنّون مصری آمد و همّت خواست که روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان. ذوالنّون بگریست و گفت: اگر من خدای را چنان پرستیدمی که تو سلطان را، از جمله‌ی صدّیقان بودمی.
گر نبودی امید راحت و رنج
پای درویش بر فلک بودی
ور وزیر از خدا بترسیدی
همچنان کز مَلِک، مَلَک بودی

***
زاهدی مهمان پادشاه بود. چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او بود تا ظنّ صلاح در حق او زیادت کنند.
ترسم نرسی به کعبه، ای اعرابی
کاین ره که تو می‌روی به ترکستان است
چون به مقام خویش بازآمد سفره خواست تا تناولی کند. پسری داشت صاحبِ فراست. گفت: ای پدر، باری به دعوت سلطان طعام نخوردی؟ گفت: در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید. گفت: نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید.
اى هنرها نهاده بر كف دست
عیب‌ها برگرفته زیر بغل
تا چه خواهى خریدن، اى مغرور
روز درماندگى به سیمِ دغل؟

***
یاد دارم كه در ایام طفلی، متعبّد بودمی و شب‌خیز و مولع زهد و پرهیز. شبی در خدمت پدر، علیه الرّحمه، نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز در کنار گرفته و طایفه‌ای گرد ما خفته. پدر را گفتم: یکی از اینان سر برنمی‌دارد که دوگانه‌ای بگزارد. چنان خواب غفلت برده‌اند که گویی نخفته‌اند که مرده‌اند.
گفت: جانِ پدر تو نیز اگر بخفتی به که در پوستین مردم افتی.
نبیند مدعى جز خویشتن را
كه دارد پرده‌ی پندار در پیش
گرت چشم خدابینى ببخشند
نبینى هیچ كس، عاجزتر از خویش

***
هرگز از دور زمان نناليدم و روی از گردش آسمان در هم نکشيدم، مگر وقتی که پايم برهنه مانده بود و استطاعت پای‌پوشی نداشتم، به جامع کوفه درآمدم دل‌تنگ، يکی را ديدم که پای نداشت. شکر نعمتِ حق تعالی به جای آوردم و بر بی‌کفشی صبر کردم.
مرغ بريان به چشم مردم سير
کمتر از برگ ترّه بر خوان است
وان که را دستگاه و قوت نيست
شلغم پخته مرغ بريان است

***
یکی از حکما شنیدم که می‌گفت: هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکند مگر آن کس که چون دیگری در سخن باشد همچنان تمام ناگفته، سخن آغاز کند.
سخن را سر است ای خردمند و بُن
میاور سخن در میان سخن
خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش
نگوید سخن، تا نبیند خموش

***
ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند. صاحبدلی بر او بگذشت، گفت: تو را مشاهره چند است؟ گفت: هیچ. گفت: پس چرا زحمتِ خود همی دهی؟ گفت: از بهر خدا می‌خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.
گر تو قرآن بدین نمط خوانی
ببری رونق مسلمانی

***
یکی را از علما پرسیدند که کسی با ماه‌رویی در خلوت نشسته و درها بسته و رفیقان خفته و نفسْ طالب و شهوتْ غالب، چنان که عرب گوید: التّمرُ یانعٌ و النّاطورُ غَیرُ مانِعْ، هیچ باشد که به قوّت پرهیزگاری از وی به سلامت ماند؟ گفت: اگر از مه‌رویان به سلامت ماند از بدگویان نماند.
وَ اِن سَلِمَ الانسانُ مِن سوءِ نَفْسِهِ
فَمِن سوءِ ظَنّ المُدَّعی لَیْسَ یَسْلَمُ

شاید پس کار خویشتن بنشستن
لیکن نتوان زبان مردم بستن

***
مهمان پیری بودم در دیار بکر که مالِ فراوان داشت و فرزندی خوب‌روی. شبی حکایت کرد که مرا در عمرِ خویش به جز این فرزند نبوده است. درختی در این وادی زیارتگاه است که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند. شب‌های دراز در آن پای درخت به حق بنالیده‌ام تا مرا این فرزند بخشیده است. شنیدم که پسر با رفیقان آهسته همی گفت: چه بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی و پدرم بمردی.
خواجه شادی‌کنان که پسرم عاقل است و پسر طعنه‌زنان که پدرم فرتوت.
سال‌ها بر تو بگذرد که گذار
نکنی سوی تربت پدرت
تو به جای پدر چه کردی خیر؟
تا همان چشم داری از پسرت

***
هر آن سرّی که داری با دوست در میان منه چه دانی که وقتی دشمن گردد و هر بدی که توانی به دشمن مرسان که باشد که وقتی دوست گردد.
رازی که پنهان خواهی با کس در میان منه و گرچه دوست مخلص باشد که مر آن دوست را نیز دوستانِ مخلص باشند همچنین مسلسل.
خامشی به که ضمیر دل خویش
با کسی گفتن و گفتن که مگوی
ای سلیم، آب ز سرچشمه ببند
که چو پر شد نتوان بستن جوی

***
حکیمی را پرسیدند: چندین درخت نامور که خدای، عزّ و جلّ، آفریده است و برومند، هیچ یکی را آزاد نخوانند مگر سرو را که ثمره‌ای ندارد، گویی در این چه حکمت است؟ گفت: هر یکی را دخلی معیّن است به وقتی معلوم، گاهی به وجود آن تازه‌اند و گاهی به عدم آن پژمریده و سرو را هیچ از این نیست و همه وقتی خوش است و این است صفت آزادگان.
بر اینچه می‌گذرد دل منه که دجله بسی
پس از خلیفه بخواهد گذشت از بغداد
گرت ز دست برآید، چو نخل باش کریم
ورت به دست نیاید، چو سرو باش آزاد

برگرفته از گلستان سعدی
تصحیح و توضیح غلامحسین یوسفی
انتشارات خوارزمی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 3:11  توسط حمید  | 


 

گوش کن! دورترین مرغ جهان می‌خواند،

شب سلیس است، و یک‌دست، و باز.

شمع‌دانی‌ها

و صدادارترین شاخه‌ی فصل، ‌ماه را می‌شنوند.


پلکان جلو ساختمان،

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم،
 

گوش کن! جاده صدا می‌زند از دور قدم‌های تورا.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلک‌ها را بتکان، کفش به پا کن و بیا.

و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب، اندام تو را، مثل یک قطعه‌ی آواز به خود جذب کنند.

پارسایی است در آنجا که تورا خواهد گفت:

"بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه‌ی عشق تر است."


«سهراب سپهری»

از مجموعه «حجم سبز»

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 23:27  توسط حمید  | 


 

 

بی تو به سامان نرسم، ای سر و سامان همه تو

ای به تو زنده همه من، ای به تنم جان همه تو


من که به دریاش زدم، تا چه کنی با دل من

تخته و ورطه همه تو، ساحل و توفان همه تو


ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم

رمز میستان همه تو، راز نیستان همه تو


همتی ای دوست که این دانه ز خود سر بکشد

ای همه خورشید تو و خاک تو باران همه تو


شور تو آواز تویی، بلخ تو شیراز تویی

جاذبه‌ی شعر تو و گوهر عرفان همه تو


تا به کجایم بری ای جذبه‌ی خون، ذوق جنون

سلسله بر جا همه من، سلسله‌جنبان همه تو


تصنیف "همه تو" (همایون)

آهنگ و تنظیم: تهمورس پورناظری

شعر: حسین منزوی

با صدای: حمیدرضا نوربخش

از آلبوم: پنهان چو دل

دانلود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:10  توسط حمید  | 


 

تو از دنیای من چیزی نمی‌دانی

               تو در اندوه من حرفی نمی‌بینی


من از یک لحظه‌ی دیدار چشمان تو

               از برق نگاهت -دور یا نزدیک-

                              هزار و یک شبِ افسانه می‌بینم

                                             هزار و یک سرود تازه می‌خوانم


تو از دیوان غم‌های بزرگ و کوچکم

                                             از شادی‌ام

                                                            چیزی نمی‌خوانی...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 17:29  توسط حمید  | 


 

مرا ببوس مرا ببوس

برای آخرین بار

تورا خدا نگه‌دار

که می‌روم به سوی سرنوشت

بهار ما گذشته

گذشته‌ها گذشته

منم به جست‌و‌جوی سرنوشت


در میان توفان

هم‌پیمان با قایقران‌ها

گذشته از جان باید بگذشت از توفان‌ها

به نیمه‌شب‌ها

دارم با یارم پیمان‌ها

که برفروزم آتش‌ها در کوهستان‌ها آه

 

شب سیه سفر کنم

ز تیره‌ره گذر کنم

نگه کن ای گل من

سرشک غم به دامن

برای من میفکن


مرا ببوس مرا ببوس

برای آخرین بار

تورا خدا نگه‌دار

که می‌روم به سوی سرنوشت

بهار ما گذشته

گذشته‌ها گذشته

منم به جست‌و‌جوی سرنوشت


دختر زیبا امشب بر تو مهمانم

در پیش تو می‌مانم

تا لب بگذاری بر لب من

دختر زیبا از برق نگاه تو

اشک بی‌گناه تو

روشن سازد یک امشب من


مرا ببوس مرا ببوس

برای آخرین بار

تورا خدا نگه‌دار

که می‌روم به سوی سرنوشت

بهار ما گذشته

گذشته‌ها گذشته

منم به جست‌و‌جوی سرنوشت


«مرا ببوس»

شعر از: حیدر رقابی

با صدای حسن گل‌نراقی

دانلود

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 12:41  توسط حمید  | 


 

 

ره میخانه و مسجد کدام‌ست

که هر دو بر من مسکین حرام‌ست


نه در مسجد گذارندم که رندست

نه در میخانه کاین خَمّار خام‌ست


ورای مسجد و میخانه راهی‌ست

بجویید ای عزیزان کاین کدام‌ست


به میخانه امامی مست خفته‌ست

نمی‌دانم که آن بت را چه نام‌ست


مرا کعبه خرابات است امروز

حریفم قاضی و ساقی امام‌ست


برو عطار کو خود می‌شناسد

که سرور کیست، سرگردان کدام‌ست


چندان که گفتم غم با طبیبان

درمان نکردند مسکین غریبان


آن گل که هر دم در دست بادی‌ست

گو شرم بادش از عندلیبان


یارب امان ده تا بازبیند

چشم محبان روی حبیبان


دُرج محبت بر مُهر خود نیست

یارب مبادا کام رقیبان


ای منعم آخر بر خوان جودت

تا چند باشیم از بی نصیبان


حافظ نگشتی شیدای گیتی

گر می‌شنیدی پند ادیبان


ساز و آواز "ره میخانه" (بیات کرد) و تصنیف "غم با طبیبان"

آلبوم: بی تو به سر نمی‌شود

با صدای استاد شجریان

دانلود

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 11:29  توسط حمید  | 


 

 

یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا

یار تویی غار تویی خواجه نگه دار مرا


نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی

سینه‌ی مشروح تویی بر در اسرار مرا


نور تویی سور تویی دولت منصور تویی

مرغ کُه طور تویی خسته به منقار مرا


قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی

قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا


حجره‌ی خورشید تویی خانه‌ی ناهید تویی

روضه‌ی امید تویی راه ده ای یار مرا


روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی

آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا


دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی

پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا


این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی

راه شدی تا نَبُدی این همه گفتار مرا


قطعه‌ی ضربی «یار مرا...» (حجاز)

کاری از استاد جلال ذوالفنون

با صدای استاد شهرام ناظری

از آلبوم آتش در نیستان

دانلود


(تابلوی شمس و مولانا - اثر استاد محمود فرشچیان)

 

چنان مستم چنان مستم من امشب

که از چنبر برون جستم من امشب


چنان چیزی که در خاطر نیابد

چنانستم چنانستم من امشب


به جان با آسمان عشق رفتم

به صورت گر در این پستم من امشب


بشوی ای عقل دست خویش از من

که در مجنون بپیوستم من امشب


چو واگشت او پی او می‌دویدم

دمی از پای ننشستم من امشب

 

(مشاهده‌ی متن کامل شعر از سایت گنجور)


تصنیف آسمان عشق (سه‌گاه)

با صدای استاد محمدرضا شجریان

از آلبوم آسمان عشق

دانلود

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 9:43  توسط حمید  |