تبليغاتX
قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

 

چون سنگها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی

رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است
با برگ های مرده هم آغوش می کنی

گمراه تر ز روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش می کنی

ای ماهی طلائی مرداب خون من
خوش باد مستیت، که مرا نوش می کنی

تو دره ی بنفش غروبی که روز را
برسینه می فشاری و خاموش می کنی

در سایه ها، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟

 

«فروغ فرخزاد»

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 13:19  توسط حمید  | 


 

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

 

این دُر همیشه در صدف روزگار نیست

می گویمت ولی تو کجا گوش می کنی

 

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت

ای ماه با که دست در آغوش می کنی

 

در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست

هشیار و مست را همه مدهوش می کنی

 

می جوش می زند به دل خُم بیا ببین

یادی اگر ز خون سیاووش می کنی

 

گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت

بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی

 

جام جهان ز خون دل عاشقان پُر است

حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی

 

سایه چو شمع شعله درافکنده ای به جمع

زین داستان که با لب خاموش می کنی

 

امیر هوشنگ ابتهاج

«هـ . ا . سایه»

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 13:18  توسط حمید  | 


 

نـه عُمـر خضر بماند، نـه مُلک اسکندر

نـزاع بر سر دُنیی  دون  مکن  درویش

بدان کمـر نرسد دست هر گدا حــافظ

خزانه ای به کف آور ز گنج قارون بیش

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 0:10  توسط حمید  | 


 

ای نور دل و ديده و جانم، چونی؟

وی آرزوی هر دو جهانم، چونی؟

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس

تو بی رخ زرد من، ندانم چونی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 20:25  توسط حمید  | 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 خط از: استاد محمدرضا شجریان

***

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد؟

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟

 

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست؟

خون چکید از شاخ گل ابر بهاران را چه شد؟

 

کس نمی گوید که یاری داشت  حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد؟

 

لعلی از کان مروت برنیامد، سال هاست

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟

 

شهرِ یاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد؟

 

صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

عندلیبان را چه پیش آمد هََزاران را چه شد؟

 

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند

کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد؟

 

زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت؟

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد؟

 

حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش

از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 19:8  توسط حمید  | 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 بس که جفا ز خار و گل، دید دل رمیده ام

همچو نسیم از این چمن، پای برون کشیده ام

 

شمع طرب زبخت ما، آتش خانه سوز شد

گشت بلای جان من، عشق به جان خریده ام

 

حاصل دور زندگی، صحبت آشنا بود

تا تو زمن بریده ای، من زجهان بریده ام

 

تا به کنار من بُدی، بود به جا قرار دل

رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده ام

 

چون به بهار سرکند، لاله ز خاک من برون

ای گل تازه یاد کن، از دل داغ دیده ام

 

تا تو مراد من دهی، کشته مرا فراق تو

تا تو به داد من رسی، من به خدا رسیده ام

 

تصنیف حاصل عمر

با صدای همایون شجریان

دانلود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 16:18  توسط حمید  | 


 

ما  در  ره  عشـق  تــو  اسـیران  بـلاییم

کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم

 

بر ما نظری کن که در این شهر غریبیم

بر ما کرمی کن که در این شهر گداییم

 

زهدی نه که در کنج مناجات نشینیم

وجدی نه که بر گرد خرابات برآییم

 

نـه اهـل  صـلاحـیم  و  نـه مسـتان خـرابیم

این جا نه و آن جا نه، چه  قومیم و کجاییم؟

 

حـلاج وشـانیم کـه  از  دار  نترسیم

مجنون صفتانیم که در عشق خداییم

 

ترسیدن ما چون که هم از بیم و بلا بود

اکنون  ز  چه  ترسیم که در عین بلاییم

 

ما را به تو سرّی است که کس محرم آن نیست

گـر  سـر  بـرود  سـرّ  تـو  بـا  کـس  نگشـاییم

 

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است

بردار  ز  رخ   پرده  کـه  مشـتاق  لقـاییم

 

شعر از: «مولانا»

با صدای: استاد محمدرضا شجریان

از کاست: آذرستون

 

دانلود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 3:11  توسط حمید  | 


عشــقم   دادی  ز  اهـل  دردم کردی

از  دانش و هوش و عقل فردم کردی

ســجاده  نشـين  بــا   وقــاری   بودم

می خواره و رند و هرزه گردم کردی

 

                         «ابو سعيد ابوالخير»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 23:0  توسط حمید  | 


دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

نیاز نیم  شبی دفع  صد بلا بکند

 

عتـاب یـار پریچهـره  عاشقانه بکش

که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

 

ز ملک  تا  ملکوتش حجاب برگیرند

هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند

 

طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک

چـو  درد  در  تو  نبیند که  را  دوا  بکند

 

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

کـه  رحـم  اگـر  نکند  مـدعی  خـدا  بکند

 

ز بخت خفته ملولم بود که بیداری

به وقت فاتحهء صبح یک دعا بکند

 

بسوخت حافظ و بوئی به زلف یار نبرد

مگر  دلالت  ایـن  دولتـش صـبا  بکند

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 23:31  توسط حمید  | 


 

امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذ ها
پنجه ها یم جرقه می کارد

شهر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها

آری، آغاز دوست داشتن است
گر چه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطره های الماس است
آن چه از شب بجای می ماند
عطر خواب آور گل یاس است

آه، بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه ی من

آه، بگذار زین دریچه ی باز
خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم، تو...؛ پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو ...؛ بار دیگر تو

آن چه در من نهفته، دریایی است
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد

بسکه لبریزم از تو می خواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها

آری، آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست.

«فروغ فرخزاد»

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 20:47  توسط حمید  | 


 

ای مهربانتر از من،

- با من.

در دستهای تو،

آیا کدام رمز بشارت نهفته بود؟

کز من دریغ کردی.

 

تنها تویی،

مثل پرنده های بهاری در آفتاب

مثل زلال قطرهء باران صبحدم

مثل نسیم سرد سحر،

مثل سِحرِ آب؛

آواز مهربانی تو با من،

در کوچه باغهای محبت،

مثل شکوفه های سپید سیب،

ایثارِ سادگیست.

 

افسوس!

آیا چه کس تو را،

از مهربان شدنِ با من،

مایوس می کند؟

 

«حمید مصدق»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 23:8  توسط حمید  | 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 1:48  توسط حمید  | 


 

ای مهربانتر از برگ در بوسه‌های باران
بیـداری سـتاره، در  چشـم جـویبـاران

 

آیینه ی نگاهت، پیوند صبح و سـاحل
لبخند گاه گاهت، صبح سـتاره باران


بازآ کـه در هوایت، خـاموشی جنونم
فریادها بر انگیخت از سنگ کوهساران


ای جویبـار جـاری! زین سـایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران


گفتی: «به روزگاری مهری نشسته» گفتم:
«بیرون نمی‌توان کرد، حتّی به روزگاران»


بیگانگی ز حـد رفت، ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان، سرخیل شرمساران


پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند

دیـوار زندگی را زیـن گونه یادگاران


وین نغمـه ی محبت، بعد از من و تو ماند

تـا در زمـانـه بـاقیست آواز  باد و باران

 

شعر از: دکتر شفیعی کدکنی

با صدای: استاد محمدرضا شجریان و همایون شجریان

تار: استاد حسین علیزاده

کمانچه: استاد کیهان کلهر

از آلبوم: فریاد

دانلود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 23:45  توسط حمید  | 


 

به نظر میاد این دوست قشنگ از فامیلای همون کلاغه باشه؛ منتهی یه خرده، بفهمی _ نفهمی، گلاب به روتون، روم به دیوار؛ «اسهال» هم داره.

پ.ن: فکر نمی کردم اینقدر بدبخت شده باشیم که ایشون بخواد رهبرمون بشه.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

(عکس واضح و بزرگ رو می تونید اینجا ببینید.)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 15:43  توسط حمید  | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 19:38  توسط حمید  | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 19:37  توسط حمید  |