تبليغاتX
قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

        ما زنـده به آنيم کـه آرام نگيريم

                      موجيم که آسودگی ما عدم ماست...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 22:14  توسط حمید  | 


 

دریا، - صبور و سنگین -

                             می خواند و می نوشت:

«...من خواب نیستم!

خاموش اگر نشستم،

                    مرداب نیستم!

روزی كه برخروشم و زنجیر بگسلم؛

روشن شود كه آتشم و آب نیستم!»

 

فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 22:55  توسط حمید  | 


 

به این شهر سوگند می خورم

و تو ـ ساکن در این شهری

و سوگند به پدر، و فرزندانی که پدید آورد

که انسان را در رنج آفریده ایم...

قرآن کریم ـ سوره بلد

***

...بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را آزار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه ی تو نخواهد گذشت. چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟...

***

هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است... مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست.

***

به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می دارد، یک مرد هر آنچه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد، آنچه فدا کردنی ست فدا می کند، آنچه شکستنی است می شکند و آنچه را که تحمّل سوز است تحمّل می کند؛ اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود.

***

آه هلیا... چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست، ذلّت، رایگان ترین هدیه ی هر پناهی ست که می توان جست.

***

هلیا! برای دوست داشتن هر نَفَس زندگی، دوست داشتن هر دَم مرگ را بیاموز

و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را

و ـ برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را.

***

...نه، هلیا! تحمّل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمّل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدّی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی، آتش طلب می کند؟ مگر پوزش فرزند فروتن انحراف نیست؟

نه هلیا... بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند؛ زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد.

و ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم. آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم....

***

...التماس، شکوه زندگی را فرو می ریزد. تمنّا، بودن را بی رنگ می کند و آنچه از هر استغاثه به جای می ماند ندامت است.

***

خواب.

تنها خواب، هلیا!

دستمال های مرطوب تسکین دهنده ی دردهای بزرگ نیستند. اینک دستی ست که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند.

اینک، سرنوشت، همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بیند....

***

من که از درون دیوارهای مشبّک، شب را دیده ام

و من که روح را چون بلور بر سنگترین سنگهای ستم کوبیده ام

من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام

و من ـ باز آفریننده ی اندوه

هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود

و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد

زیرا نه من ماندنی هستم نه تو، هلیا!

آنچه ماندنی ست ورای من و توست.

***

باری گریختن، تنها از احساسات کودکانه خبر می دهد؛ اما تکرار در گریز، ثبات در عشق را اثبات می کند.

من ـ ایمان دارم که عشق، تنها تعلّق است. عشق، وابستگی ست.

انحلال کامل فردیّت است در جمع.

عشق مجموع تخیلات یک بیمار نیست.

آنچه هر جدایی را تحمّل پذیر می کند اندیشه ی پایان آن جدایی ست.

زندگی، تنهایی را نفی می کند، و عشق، بارورترین تمام میوه های زندگی ست.

***

هلیای من!

به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش...

به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.

به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.

به روزهای اندوهباری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.

و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه یی برنمی گرداند.

تو امروز بر فرازی ایستاده یی که هزار راه را می توانی دید؛ و دیدگان تو به تو امان می دهند که راه ها را تا اعماقشان بپایی.

در آن لحظه یی که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی،

در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری که دیگران به جای تو بیندیشند،

در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس می کنی،

در آن لحظه یی که تو از فراز، پا در راهی می گذاری که آن سوی آن، اختتام تمام اندیشه ها و رؤیاهاست،

در تمام لحظه هایی که تو می دانی، می شناسی و خواهی شناخت،

به یاد داشته باش

که روزها و لحظه ها هیچگاه باز نمی گردند.

به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه ی زمان....

***

خواب... تنها خواب...بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را آزار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد... چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟

شب از من خالی ست هلیا...

شب از من، و تصویر پروانه ها خالی ست...

***

از کتاب: بار دیگر، شهری که دوست می داشتم

نویسنده: نادر ابراهیمی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 21:22  توسط حمید  | 


 

ديده دريا کنم و صبر به صحرا فکنم

و اندر اين کار دل خويش به دريا فکنم

 

از دل تنگ گنهکار برآرم آهی

کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

 

مايه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست

می‌کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم

 

بگشا بند قبا ای مه خورشيدکلاه

تا چو زلفت سر سودا زده در پا فکنم

 

خورده‌ام تير فلک باده بده تا سرمست

عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم

 

جرعه جام بر اين تخت روان افشانم

غلغل چنگ در اين گنبد مينا فکنم

 

حافظا تکيه بر ايام چو سهو است و خطا

من چرا عشرت امروز به فردا فکنم

 

با صدای استاد شجریان

از کاست: گنبد مینا

دانلود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 21:38  توسط حمید  | 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دل دیوانه ام دیوانه تر شی
خرابه خانه ام ویرانه تر شی

کشم آهی که گردون را بسوجُم
که آه سوته دیلان کارگر شی


هر آن باغی که نخلش سر به در بی
مُدامش باغبون خونین جگر بی
بباید کندنش از بیخ و از بن
و گر بارش همه لعل و گُهر بی


ز هجرانت هزار اندیشه دیرُم
همیشه زهر غم در شیشه دیرُم
ز ناسازی بخت و گردش چرخ
فغان و آه و زاری پیشه دیرُم

 

تصنیف دل دیوانه

ساخته حسین علیزاده

با صدای محمدرضا و همایون شجریان

شعر از بابا طاهر

از کاست: بی تو بسر نمی شود

دانلود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 21:43  توسط حمید  | 


 

به گرد دل همی گردی، چه خواهی کرد، می‌دانم
چه خواهی کرد، دل را خون، رخ را زرد، می‌دانم

يکی بازی برآوردی، که رخت دل همه بردی
چه خواهی بعد از اين بازی، دگر آورد، می‌دانم

به حق اشک گرم من، به حق آه سرد من
که گرمم پرس چون بينی، که گرم از سرد، می‌دانم

مرا دل سوزد و سينه، تو را دامن ولی فرق است
که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد، می‌دانم

به دل گويم که چون مردان صبوری کن، دلم گويد
نه مَردَم، نی زن، گر از غم، ز زن تا مرد، می‌دانم

دلا چون گرد برخيزی ز هر بادی، نمی‌گفتی
که از مردی برآوردن ز دريا گرد، می‌دانم

 

تصنیف می دانم (سه گاه)

با صدای استاد محمدرضا شجریان

از کاست: آسمان عشق
دانلود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 21:38  توسط حمید  | 


 

با عرض پوزش خدمت همه عزیزان؛ شاید این وبلاگ جای مناسبی برای برخی نوشته ها نباشه، ولی  این دوتا جوک بدجوری سر دلم مونده و نمی تونم ننویسمش؛ شما به بزرگی خودتون ببخشید.

***

میگن یه خبرنگار خارجی میاد ایران، بعد از یه مدتی که اینجا بوده از یه نفر می پرسه: چرا تو ایران همه همدیگرو خواهر و برادر صدا می کنند؟

یارو جواب میده: آخه 22 بهمن سال 57 یه نفر پیدا شد که مادر همه رو  ...یید! از اون روز به بعد همه با هم خواهر برادر شدند!!!

***

به یارو میگن: مساحت ایران چقده؟

میگه: 1648195 کیلومتر مکعب!!!

میگن: حالا چرا کیلومتر مکعب؟

میگه: آخه بعد از انقلاب به ارتفاع یه متر ریدن توش!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 22:3  توسط حمید  | 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 21:44  توسط حمید  | 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دلا ديدی که خورشيد از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد

زمين و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقايق گشت ازين خون

نگر تا اين شب خونين سحر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد

ز هر خون دلی، سروی قد افراشت
ز هر سروی، تذروی نغمه برداشت

صدای خون در آواز تذرو است
دلا اين يادگار خون سرو است

***

ایران ای سرای امید

بر بامت سپیده دمید

 

بنگر کزین ره پر خون

خورشیدی خجسته رسید

 

اگر چه دلها پر خون است

شکوه شادی افزون است

 

سپیدهء ما گلگون است، وای گلگون است

که دست دشمن در خون است

 

ای ایران! غمت مرساد!

جاویدان شکوه تو باد!

 

راه ما، راه حق، راه بهروزی است

اتحاد، اتحاد، رمز پیروزی است

 

صلح و آزادی، جاودانه بر همه جهان خوش باد

یادگار خون عاشقان، ای بهار

ای بهار تازه جاودان در این چمن شکفته باش!

 

از کاست: سپیده

با صدای: استاد محمدرضا شجریان

آهنگ: استاد محمدرضا لطفی

اشعار:

یادگار خون سرو - امیر هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)

سپیده - جواد آذر

اجرا: آذر 1358 – دانشگاه شهید بهشتی

دانلود

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 4:44  توسط حمید  | 


 

این فیلم دو دقیقه ای از مذاکره احمدی نژاد و جوادی آملی رو حتماً دانلود کنید و ببینید روح «بهروز پیرپکاجکی» - همون بهروز خالی بند- چطور برای لحظاتی در کالبد رئیس جمهور منتخب و باهوشمون متجلّی می شه!

حجم فایل: 1.77 مگابایت

زمان: "1:52

دانلود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 22:25  توسط حمید  | 



در جنگلی پر از گاو
، یک شیر بود حاکم
این شیرحُ
سن ها داشت، هر چند بود ظالم


او با تمام قدرت دشمن به پشت می راند
با چنگ های خونین برجای خویش می ماند


عشق و غرور و نفرت او را به اوج می برد
هرچند گاوها را گاهی به ظلم می خورد


در قلب پر غرورش، روحی بزرگ جا داشت
در جنگل پر از ترس، بذر امید می کاشت


تا اینکه روبهی شیر، بر ضد شیر برخاست
با
خود خیال می کرد، او منجی غزل هاست


او گله گاوها را در راه خویش هی کرد
این راه پر خطر را با هوش خویش طی کرد


گاوان همه به ناگه در دام او فتادند
دل های پاک و ساده در دست او نهادند


یاران باوفا لیک با شیر مانده بودند
آنان سرود شیران، با شیر خوانده بودند


روباه پیر اما
، وعده به گاوها داد
یک وعده روز شیرین، با قلبهایی آزاد


تا اینکه در شبی سرد بر شیر حمله بردند
آلاله های عاشق در این غروب مردند


روباه پیر چندی بر تخت سلطنت ماند
او هم چو شیر جنگل
، دشمن ز خانه ها راند


تا اینکه خشم جنگل، روبه ز پا در آورد
احساس بی پناهی از عاشقان سر آورد


بعد از غروب عمرش طوفان دیگری شد
دل های پاک و ساده، مهمان دیگری شد


روباه تازه وارد، مهمان کرکسان گشت
پرشاخ و برگ جنگل، تبدیل شد به یک دشت


گاوان چنان همیشه، تنها سکوت کردند
در انتظار یک شیر، آماده ى نبردند


گویا که تا همیشه، این دور ادامه دارد
این دور بی نهایت بر دشت دل ببارد

 ***

میگن متن این شعر منجر به توقیف نشریه دانشجویی «خط خطی» وابسته به انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه آزاد قم شده؛ راست و دروغش با «پیک ایران».

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 23:30  توسط حمید  | 


 

در نامه‌ای به وزارت بازرگانی پیشنهاد شد:
تغییر نام شیرینی دانماركی به "گل‌محمدی"

 

خبرگزاری دانشجویان ایران _ تهران
سرویس: بازرگانی

 

در نامه‌ای به وزارت بازرگانی پیشنهاد شد كه نام شیرینی دانماركی به شیرینی «گل‌محمدی» تغییر نام یابد.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) یكی از آزادگان هشت سال دفاع مقدس در نامه‌ای به وزارت بازرگانی پیشنهاد كرده است كه برای مقابله با اهانت‌های مطبوعات برخی كشورهای غربی به‌ویژه دانمارك به پیامبر بزرگ اسلام و به منظور ترویج نام و فرهنگ ناب محمدی، طی ابلاغیه‌ای به اتحادیه قنادان، نام شیرینی دانماركی را به نام شیرینی «گل‌محمدی» تغییر دهند.

بر اساس این گزارش این نامه از سوی مسوولان وزارت بازرگانی امروز در حاشیه‌ نشست مطبوعاتی وزیر بازرگانی كه در خصوص همین موضوع برگزار شده بود در بین خبرنگاران توزیع شد.

 

  با تشکر از «فضول» عزیز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 23:9  توسط حمید  | 


 

یار دبستانی

 

یار دبستانی من، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی


حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم، مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما، هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب بد اگه بد، مرده دلای آدماش


دست من و تو باید این، پرده ها رو پاره کنه
کی می تونه جز من و تو، درد ما رو چاره کنه


یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی

 

خواننده: جمشید جم

دانلود

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 23:48  توسط حمید  | 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 23:43  توسط حمید  | 


 

لطفاً گزینه صحیح را به جای مصرع چهارم انتخاب کنید:

 

کو آب و برق مفتی؟

کو پول نفت که گفتی؟

هیچ ملتی نخورده

...؟؟؟

 

الف) آب و برق و نفت و گاز و تلفن مفتی

ب) شکر به این شیرینی

ج) هات داگ به این خوشمزگی

د) نون و پنیر و گوجه و خیار

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 19:19  توسط حمید  | 


 

آن دختر آمد.

آن دختر در برف آمد.

آن دختر با هواپیما آمد.

آن دختر عاشق آمد...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 4:12  توسط حمید  | 


 

خبرگزاری دانشجویان ایران - تهران

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم‌ الله الرحمن الرحیم

تشكر و تسلیت

ما در این مدت مصیبت ها دیدیم؛ مصیبت های بسیار بزرگ. و بعض پیروزی ها حاصل شد كه البته آن هم بزرگ بود. مصیبتهای زنهای جوان مرده، مردهای اولاد از دست داده، طفلهای پدر از دست داده. من وقتی چشمم به بعضی از اینها كه اولاد خودشان را از دست داده‌اند می‌افتد، سنگینی در دوشم پیدا می‌شود كه نمی‌توانم تاب بیاورم. من نمی‌توانم از عهده این خسارات كه بر ملت ما وارد شده است برآیم. من نمی‌توانم تشكر از این ملت بكنم كه همه چیز خودش را در راه خدا داد. خدای تبارك و تعالی باید به آنها اجر عنایت فرماید. من به مادرهای فرزند از دست داده تسلیت عرض می‌كنم و در غم آنها شریك هستم. من به پدرهای جوان داده، من به آنها تسلیت عرض می‌كنم. من به جوانهایی كه پدرانشان را در این مدت از دست داده‌اند تسلیت عرض می‌كنم.


رژیم سلطنتی مغایر عقل و قانون

خوب، ما حساب بكنیم كه این مصیبتها برای چه به این ملت وارد شد. مگر این ملت چه می‌گفت و چه می‌گوید كه از آن وقتی كه صدای ملت درآمده است تا حالا قتل و ظلم و غارت و همه اینها ادامه دارد. ملت ما چه می‌گفتند كه مستحق این عقوبات شدند. ملت ما یك مطلبش این بود كه این سلطنت پهلوی از اول كه پایه‌گذاری شد برخلاف قوانین بود. آنهایی كه در سن من هستند می‌دانند و دیده‌اند كه مجلس موسسان كه تاسیس شد، با سر نیزه تاسیس شد. ملت هیچ دخالت نداشت در مجلس موسسان. مجلس موسسان را با زور سرنیزه تاسیس كردند، و با زور وكلای آن را وادار كردند به اینكه به رضا شاه رای سلطنت بدهند. پس این سلطنت از اول یك امر باطلی بود؛ بلكه اصل رژیم سلطنتی از اول خلاف قانون و خلاف قواعد عقلی است و خلاف حقوق بشر است. برای اینكه ما فرض می‌كنیم كه یك ملتی تمامشان رای دادند كه یك نفری سلطان باشد؛ بسیار خوب، اینها از باب اینكه مسلط برسرنوشت خودشان هستند و مختار به سرنوشت خودشان هستند، رای آنها برای آنها قابل عمل است. لكن اگر یك ملتی رای دادند - ولو تمامشان - به اینكه اعقاب این سلطان هم سلطان باشد، این به چه حقی[ است؟] ملت پنجاه سال پیش از این، سرنوشت ملت بعد را معین می‌كند؟ سرنوشت هر ملتی به دست خودش است. ما در زمان سابق - فرض بفرمایید كه زمان اول قاجاریه - نبودیم؛ اگر فرض كنیم كه سلطنت قاجاریه به واسطه یك رفراندمی تحقق پیدا كرد و همه ملت هم - ما فرض كنیم كه - رای مثبت دادند اما رای مثبت دادند بر آغا محمدخان قجر و آن سلاطینی كه بعدها می‌آیند؛ در زمانی كه ما بودیم و زمان سلطنت احمد شاه بود، هیچ یك از ما زمان آغا محمد خان را ادراك نكرده؛ آن اجداد ما كه رای دادند برای سلطنت قاجاریه، به چه حقی رای دادند كه زمان ما احمد شاه سلطان باشد؟ سرنوشت هر ملت دست خودش است.


رژیم پهلوی، تحمیلی و غیر قانونی

ملت در صد سال پیش از این، صد و پنجاه سال پیش از این ملتی بوده،یك سرنوشتی داشته است و اختیاری داشته ولی او اختیار ما را نداشته است كه سلطانی را بر ما مسلط كند. ما فرض می‌كنیم كه این سلطنت پهلوی، اول كه تاسیس شد ما فرض می كنیم كه به اختیار مردم بود و مجلس موسسان را هم به اختیار مردم تاسیس كردند، این اسباب این می‌شود كه - بر فرض اینكه این امر باطل صحیح باشد - فقط رضاخان سلطان باشد؛ آن هم بر آن اشخاصی كه در آن زمان بودند. و اما محمدرضا سلطان باشد بر این جمعیتی كه الان بیشترشان - بلكه الا بعض كم، بعض قلیلی از آنها - ادراك آن وقت را نكرده‌اند، چه حقی داشتند ملت در آن زمان سرنوشت ما را در این زمان معین كنند؟ بنابراین سلطنت محمد رضا اولا كه چون سلطنت پدرش خلاف قانون بود و با زور و با سرنیزه تاسیس شده بود، مجلس غیر قانونی است، پس سلطنت محمدرضا هم غیرقانونی است. و اگر سلطنت رضا شاه فرض بكنیم ك قانونی بوده، چه حقی آنها داشتند كه برای ما سرنوشت معین كند؟ هر كسی سرنوشتش با خودش است. مگر پدرهای ما ولی ما هستند؟ مگر آن اشخاصی كه در صدسال پیش از این، هشتاد سال پیش از این بودند، می‌توانند سرنوشت ملتی را كه بعدها وجود پیدا می‌كنند آنها تعیین بكنند؟ این هم یك دلیل كه سلطنت محمد رضا سلطنت قانونی نیست. علاوه بر این، این سلطنتی كه در آن وقت درست كرده بودند و مجلس موسسان هم ما فرض كنیم كه صحیح بوده است، این ملتی كه سرنوشت خودش با خودش باید باشد دراین زمان می‌گوید كه ما نمی‌خواهیم این سلطان را. وقتی كه اینها رای دادند به اینكه ما سلطنت رضاشاه را، سلطنت محمد رضا شاه را، رژیم سلطنتی را نمی‌خواهیم، سرنوشت اینها با خودشان است. این هم یك راه است از برای اینكه سلطنت او باطل است.


دولتهای دست نشانده و مجالس فرمایشی

حالا می‌آییم سراغ دولتهایی كه ناشی شده از سلطنت محمدرضا و مجلسهایی كه ما داریم. در تمام طول مشروطیت - الا بعض از زمانها آن هم نسبت به بعض از وكلا - مردم دخالت نداشتند در تعیین وكلا! شما الان اطلاع دارید كه در این مجلسی كه حالا هست - چه مجلس شورا و چه مجلس سنا - و شما ملت ایران هستید، شما ملتی هستید كه در تهران سكنی دارید، من از شما مردم تهران سوال می‌كنم كه آیا این وكلایی كه در مجلس هستند - چه در مجلس سنا و چه در مجلس شورا - شما اطلاع داشتید كه اینها را خودتان تعیین كنید؟ اكثر این مردم می‌شناسند این افرادی را كه به عنوان وكیل مجلس سنا یا مجلس شورا در مجلس هستند یا این هم با زور تعیین شده بدون اطلاع مردم؟ مجلسی كه بدون اطلاع مردم است و بدون رضایت مردم است، این مجلس مجلس غیرقانونی است. بنابراین اینهایی كه در مجلس نشسته‌اند و مال ملت را گرفته‌اند به عنوان اینكه حقوق هر ... وكیلی اینقدر است، این حقوق را حق نداشتند بگیرند و ضامن هستند. آنهایی هم كه در مجلس سنا هستند، آنها هم حق نداشتند و ضامن هستند.

و اما دولتی كه ناشی می‌شود از یك شاهی كه خودش و پدرش غیرقانونی است، خودش علاوه بر او غیرقانونی است، وكلایی كه تعیین كرده است غیرقانونی است، دولتی كه از همچو مجلسی و همچو سلطانی انشا بشود، این دولت غیرقانونی است. این ملت حرفی را كه داشتند درزمان محمد رضا خان می‌گفتند كه این سلطنت را ما نمی‌خواهیم و سرنوشت ما با خود ماست، حالا هم می‌گویند كه ما این وكلا را غیرقانونی می دانیم، این مجلس سنا را غیرقانونی می دانیم، این دولت را غیر قانونی می دانیم. آیا كسی كه خودش از ناحیه مجلس، از ناحیه مجلس سنا، از ناحیه شاه منصوب است، و همه آنها غیرقانونی هستند، می‌شود كه قانونی باشد؟ ما می‌گوییم كه شما غیرقانونی هستید باید بروید. ما اعلام می‌كنیم كه الان دولتی كه به اسم دولت قانونی خودش را معرفی می‌كند، حتی خودش قبول ندارد كه قانونی است! خودش تا چند سال پیش از این، تا آن وقتی كه دستش نیامده بود این وزارت، قبول داشت كه غیرقانونی است؛ حالا چه شده است كه می‌گوید من قانونی هستم؟! این مجلس غیرقانونی است؛ از خود وكلا بپرسید كه آیا شما راملت تعیین كرده است؟ هر كدام ادعا كردند كه ملت تعیین كرده است، ما دستشان را می دهیم دست یك نفر آدم ببرد او را در حوزه انتخابیه‌اش، در حوزه انتخابیه از مردم سوال می‌كنیم كه این آقا آیا وكیل شما هست؟ شما او را تعیین كردید؟ حتما بدانید كه جواب آنها منفی است. بنابراین آیا ملتی كه فریاد می‌كند كه ما این دولتمان، این شاهمان، این مجلسمان برخلاف قوانین است، و حق شرعی و حق قانونی و حق بشری ما این است كه سرنوشتمان دست خودمان باشد، آیا حق این ملت این است كه یك قبرستان شهید برای ما درست بكنند در تهران، یك قبرستان هم درجاهای دیگر؟


فساد و ویرانی به نام اصلاح و ترقی

من باید عرض كنم كه محمد رضا پهلوی، این خائن خبیث ... رفت، فرار كرد و همه چیز ما را به باد داد. مملكت ما را خراب كرد، قبرستانهای ما را آباد كرد. مملكت ما را از ناحیه اقتصاد خراب كرد. تمام اقتصاد ما الان خراب است و از هم ریخته است؛ كه اگر بخواهیم ما این اقتصاد را به حال اول برگردانیم، سالهای طولانی با همت همه مردم، نه یك دولت این كار را می‌تواند بكند و نه یك قشر از اقشار مردم این كار را می‌توانند بكنند، تا تمام مردم دست به دست هم ندهند نمی‌توانند این به هم ریختگی اقتصاد را از بین ببرند. شما ملاحظه كنید به اسم اینكه ما می‌خواهیم زراعت را، دهقانها را دهقان كنیم، تا حالا رعیت بودند و ما می‌خواهیم حالا دهقانشان كنیم! " اصلاحات ارضی" درست كردند. اصلاحات ارضی‌شان بعد از این مدت طولانی به اینجا منتهی شد كه بكلی دهقانی از بین رفت، بكلی زراعت ما از بین رفت، و الان شما در همه چیز محتاجید به خارج. یعنی محمدرضا این كار را كرد تا بازار درست كند از برای امریكا و مامحتاج به او باشیم ودر اینكه گندم از او بیاوریم، برنج از او بیاوریم، همه چیز را. تخم‌مرغ از او بیاوریم، یا از اسرائیل كه دست نشانده امریكاست بیاوریم.

بنابراین كارهایی كه این آدم كرده به عنوان " اصلاح"، این كارها خودش افساد بوده است! قضیه "اصلاحات ارضی" یك لطمه‌ای بر مملكت ما وارد كرده است كه تا شاید بیست سال دیگر ما نتوانیم این را جبرانش بكنیم؛ مگر همه ملت دست به هم بدهند و كمك كنند تا سالهایی بگذرد و جبران بشود این معنا. فرهنگ ما را یك فرهنگ عقب نگه داشته درست كرده است. فرهنگ ما را این [شاه] عقب‌نگه داشته به طوری كه الان جوانهای ما تحصیلاتشان در اینجا تحصیلات تام تمام نیست و باید بعد از اینكه یك مدتی در اینجا یك نیمه تحصیلی كردند، آن هم با این مصیبتها، آن هم با این [فشار]ها، باید بروند درخارج تحصیل بكنند. ما پنجاه سال است، بیشتر از پنجاه سال است دانشگاه داریم و قریب سی‌ و چند سال است كه این دانشگاه را داریم؛ لكن چون خیانت شده است به ما، از این جهت رشد نكرده‌؛ رشد انسانی ندارد. تمام انسانها و نیروی انسانی ما را از بین برده است این آدم.

این آدم به واسطه نوكری كه داشته، مراكز فحشا درست كرده. تلویزیونش مركز فحشاست، رادیوش - بسیاری‌اش - فحشاست. مراكزی كه اجازه دادند برای اینكه باز باشد، مراكز فحشاست. اینها دست به دست هم دادند. در تهران مركز مشروب فروشی بیشتر از كتاب‌ فروشی است، مركز فساد دیگر الی ماشاءالله است. برای چه؟ سینمای ما مركز فحشاست. ما با سینما مخالف نیستیم، ما با مركز فحشا مخالفیم. ما با رادیو مخالف نیستیم، ما با فحشا مخالفیم. ما با تلویزیون مخالف نیستیم، ما با آن چیزی كه در خدمت اجانب برای عقب‌نگه داشتن جوانان ما و از دست دادن نیروی انسانی ماست، با آن مخالف هستیم. ماكی مخالفت كردیم با تجدد؟ با مراتب تجدد؟ مظاهر تجدد وقتی كه از استفاده تمدن بكنند ما را به توحش كشانده است. سینما یكی از مظاهر تمدن است كه باید در خدمت این مردم، در خدمت تربیت این مردم باشد؛ و شما می‌دانید كه جوانهای ما را اینها به تباهی كشیده‌اند. و همین طور سایر این [مراكز]. ما با اینها در این جهات مخالف هستیم. اینها به همه معنا خیانت كرده‌اند به مملكت ما.


فریاد از دست شاه و امریكا

و اما نفت ما. تمام نفت ما را به غیر دادند! به امریكا و غیر از امریكا دادند. آنی كه به امریكا دادند عوض چه گرفتند؟ عوض، یك اسلحه‌هایی برای پایگاه درست كردن برای آقای امریكا! ما هم نفت دادیم و هم پایگاه برای آنها درست كردیم! امریكا با این حیله، كه این مرد(شاه) هم دخالت داشت، با این حیله نفت را از ما[ربود] و برای خودش در عوض، پایگاه درست كرد. یعنی اسلحه‌هایی آورده اینجا كه ارتش ما نمی‌تواند این اسلحه‌ را استعمال بكند؛ باید مستشارهای آنها باشند، باید كارشناسهای آنها باشند. این هم از ناحیه نفت، كه این نفت ما را اگر چند سال دیگر - خدای نخواسته - این [شخص] عمر پیدا كرده بود، عمر سلطنتی پیدا كرده بود، مخازن نفت ما را تمام كرده بود، زراعتمان را هم كه تمام كرده، این ملت بكلی ساقط شده بود و باید عملگی كند برای اغیار. ما كه فریاد می‌كنیم از دست این، برای این است. خونهای جوانهای ما برای این جهات ریخته شده؛ برای اینكه آزادی می‌خواهیم ما. ما پنجاه سال است كه در اختناق به سر بردیم. نه مطبوعات داشتیم، نه رادیو صحیح داشتیم، نه تلویزیون صحیح داشتیم؛ نه خطیب می توانست حرف بزند، نه اهل منبر می‌توانستند حرف بزنند، نه امام جماعت می توانست آزاد كار خودش را ادامه بدهد؛ نه هیچ یك از اقشار ملت كارشان را می‌توانستند ادامه بدهند. و در زمان ایشان هم همین اختناق به طریق بالاتر باقی است و باقی بود. و الان هم باز نیمه حشاشه(پركاه؛ بقیه روح در شخص بیمار. در اینجا منظور دولت بختیار است) او كه باقی است، نیمه حشاشه این اختناق هم باقی است. ما می‌گوییم كه خود آن آدم، دولت آن آدم، مجلس آن آدم - تمام اینها غیر قانونی است و اگر ادامه به این بدهند، اینها مجرمند و باید محاكمه بشوند، و ما آنها را محاكمه می‌كنیم.


تعیین دولت با پشتیبانی ملت

من دولت تعیین می‌كنم! من تو دهن این دولت می‌زنم! من دولت تعیین می‌كنم! من به پشتیبانی این ملت دولت تعیین می كنم! من به واسطه اینكه ملت مرا قبول دارد(ابراز احساسات شدید مردم موجب شد كه سخنان امام قطع شود) ... این آقا (بختیار) كه خودش هم خودش را قبول ندارد! رفقایش هم قبولش ندارند، ملت هم قبولش ندارد، ارتش هم قبولش ندارد؛ فقط امریكا از این پشتیبانی كرده و فرستاده، به ارتش دستور داده كه از این پشتیبانی بكنید؛ انگلیس همه از این پشتیبانی كرده و گفته است كه باید از این پشتیبانی بكنید. یك نفر آدمی كه نه ملت قبولش دارد، نه هیچ یك از طبقات ملت از هر جا بگویید قبولش ندارند، بله چند تا از اشرار را دارند كه می‌آورند توی خیابانها! از خودشان هست این اشرار، فریاد هم می‌كنند، از این حرفها هم می زنند. لكن ملت این است، این(اشاره به حضار) ملت است.


می‌گوید كه در یك مملكت كه دوتا دولت نمی‌شود! خوب، واضح است این؛ یك مملكت دو تا دولت ندارد لكن دولت غیر قانونی باید برود. تو غیر قانونی هستی! دولتی كه ما می گوییم، دولتی است كه متكی به آرای ملت است؛ متكی به حكم خداست. تو باید یا خدا را انكار كنی یا ملت را! باید سر جایش بنشیند این آدم! و یا اینكه به امر امریكا و اینها وادار كند یك دسته‌ای از اشرار، این ملت را قتل عام كند.


هشدار به ملت ایران

ماتا هستیم نمی گذاریم اینها سلطه پیدا كنند. ما نمی گذاریم دوباره اعاده بشود آن حیثیت سابق و آن ظلمهای سابق. ما نخواهیم گذاشت كه محمد رضا برگردد. اینها می‌خواهند او را برگردانند. بیدار باشید! ای مردم، بیدار باشید! نقشه دارند می‌كشند. ستاد درست كرده مردكه (شاه) در آن جایی كه هستش؛ روابط دارند درست می‌كنند. می‌خواهند دوباره ما را برگردانند به آن عهدی كه همه چیزمان اختناق در اختناق باشد، و همه هستی ما به كام آمریكا برود. ما نخواهیم گذاشت؛ تا جان داریم نخواهیم گذاشت.


و من ازخدای تبارك و تعالی سلامت همه شما را خواستار هستم. و من عرض می‌كنم بر همه ما واجب است كه این نهضت را ادامه بدهیم تا آن وقتی كه اینها ساقط بشوند؛ و ما به واسطه‌ی آرای مردم، مجلس سنا(به توضیح امام در پایان همین سخنرانی توجه كنید) درست بكنیم؛ و دولت اول را - دولت دائمی را - تعیین بكنیم.


اندرز و اتمام حجت به ارتش


و من باید یك نصیحت به ارتش بكنم و یك تشكر از یك اركان ارتش، یك قشرهایی از ارتش. اما آن نصیحتی كه می‌كنم این است كه ما می‌خواهیم كه شما مستقل باشید. ما داریم زحمت می‌كشیم، ما خون دادیم، ما جوان دادیم، ما حیثیت و آبرو دادیم، مشایخ ما حبس رفتند، زجر كشیدند، می خواهیم كه ارتش ما مستقل باشد. آقای ارتشبد، شما نمی‌خواهید، آقای سرلشكر، شما نمی‌خواهید مستقل باشید؟ شما می‌خواهید نوكر باشید؟! من به شما نصیحت می‌كنم كه بیایید در آغوش ملت؛ همان كه ملت می‌گوید بگویید. بگویید ما باید مستقل باشیم. ملت می‌گوید ارتش باید مستقل باشد، ارتش نباید زیر فرمان مستشارهای امریكا و اجنبی باشد؛ شما هم بیایید - ما برای خاطر شما این حرف را می‌زنیم - شما هم بیایید برای خاطر خودتان این حرف را بزنید، بگویید: ما می‌خواهیم مستقل باشیم، ما نمی‌خواهیم این مستشارها باشند. ما كه این حرف را می‌زنیم كه ارتش باید مستقل باشد، جزای ما این است كه بریزید توی خیابان، خون جوانهای ما را بریزید كه چرا می‌گویید من باید مستقل باشم! ما می‌خواهیم تو آقا باشی.


قدرشناسی از نظامیان پیوسته به ملت

و اما تشكر می‌كنم از این قشرهایی كه متصل شدند به ملت. اینها آبروی خودشان را، آبروی كشورشان را، آبروی ملتشان را، اینها حفظ كردند. این درجه‌دارها، همافرها، افسرهای نیروی هوایی - اینها همه مورد تشكر و تمجید‌ ما هستند؛ و همین طور آنهایی كه در اصفهان و در همدان و در سایر جاها اینها تكلیف شرعی، ملی، كشوری خودشان را دانستند و به ملت ملحق شدند و پشتیبانی از نهضت اسلامی ملت كردند. ما از آنها تشكر می‌كنیم و به اینهایی كه متصل نشدند می‌گوییم كه متصل بشوید به اینها. اسلام برای شما بهتر از كفر است؛ ملت برای شما بهتر از اجنبی است. ما برای شما می‌گوییم این مطلب را، شما هم برای خودتان این كار را بكنید. رها بكنید این را. خیال نكنید كه اگر رها كردید، ما می‌آییم شما را به دار می‌زنیم! این چیزهایی است كه شماها یا كسان دیگر درست كرده‌اند؛ و الا این همافرها و این درجه‌دارها و این افسرها كه آمدند و متصل شدند، ما با كمال عزت و سعادت آنها را حفظ می‌كنیم. و ما می‌خواهیم كه مملكت ممكلت قوی باشد. ما می خواهیم كه مملكت دارای یك نظام قدرتمند باشد. ما نمی‌خواهیم نظام را به هم بزنیم. ما می خواهیم نظام محفوظ باشد لكن نظام ناشی از ملت درخدمت ملت؛ نه نظامی كه دیگران سرپرستی‌اش بكنند و دیگران فرمان به آن بدهند.

مقصود من از مجلس سنا مجلس موسسان بود نه مجلس سنا. مجلس سنا اصلش یك حرف مزخرفی است! همیشه بوده!


و السلام علیكم و رحمه‌الله و بركاته
زمان: ‌‌١٢ بهمن ‌‌١٣٥٧ / ‌‌٣ ربیع الاول ‌‌١٣٩٩
مكان: تهران، بهشت زهرا
موضوع: غیرقانونی بودن مجلس و دولت منصوب شاه و مفاسد رژیم
مناسبت: بازگشت امام خمینی به ایران پس از پانزده سال تبعید
حضار: میلیونها نفر از مردم تهران و شهرهای مختلف ایران

 

***

قصد داشتم این صحبتها رو از نظر انشایی(که در کل اهمیت چندانی نداره) و از نظر محتوایی و - بعد از گذشت 27 سال- از نظر عملی شدن و معتبر بودن بررسی کنم و چند خطی در موردش بنویسم، اما:

"چه گویم که ناگفتنم بهتر است"؛

دور و برتون رو نگاه کنید، این جملات رو بخونید و دوباره دور و برتون رو نگاه کنید...

 

خداییش احساس حماقت بهتون دست نمیده؟؟؟؟؟

 

زیاده جسارت است!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 22:30  توسط حمید  | 


 

 

 

انفجار ما، انقلاب نور بود!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 21:49  توسط حمید  | 


 

                    Bahman's Danger                       

                                خطر جو گرفتگی

                       به «بهمن» نزديک می شويد

                                        ***

با سلام

به علت جوگیر شدن نویسنده، از امروز به مدت چند روز مطالب این وبلاگ به دههء مبارکهءفجر و حواشی آن اختصاص خواهد داشت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 22:46  توسط حمید  | 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حیلت رها کن عاشقا، دیوانه شو دیوانه شو

و اندر دل آتش درآ، پروانه شو پروانه شو

 

هم خویش را بیگانه کن، هم خانه را ویرانه کن

وانگه بیا با عاشقان، هم خانه شو هم خانه شو

 

رو سینه را چون سینه ها، هفت آب شوی از کینهها

وانگه شراب عشق را، پیمانه شو پیمانه شو

 

باید که جمله جان شوی، تا لایق جانان شوی

گر سوی مستان میروی، مستانه شو مستانه شو

***

ای لولی بربط زن! تو مست تری یا من؟ 

ای پیش چو تو مستی، افسون من افسانه

از خانه برون رفتم، مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر، صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی لنگر، کژ می شد و مژ می شد

از حسرت او مرده، صد عاقل و فرزانه

 

گفتم ز کجایی تو؟ تسخر زد و گفت: ای جان!

نیمیم ز ترکستان، نیمیم ز فرقانه

 

نیمیم ز آب و گل، نیمیم ز جان و دل

نیمیم لب دریا، نیمی همه دردانه

 

گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم

گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

 

با صدای: استاد شهرام ناظری

دانلود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 23:16  توسط حمید  | 


 

هر دمی چون نی، از دل نالان، شكوه ها دارم
روی دل هر شب، تا سحرگاهان، با خدا دارم
هر نفس آهیست، كز دل خونین، لحظه های عمر بی سامان، می رود سنگین
اشك خون آلود من دامان، می كند رنگین

به سكوت سرد زمان، به خــزان زرد زمان
نه زمان را درد كسی، نه كسی را درد زمان
بهار مردمی ها دی شد، زمان مهربانی طی شد، آه از این دم سردیها خدایا

نه امیدی در دل من، كه گشاید مشكل من
نه فروغ روی مهی، كه فروزد  محفلِ  من
نه همزبان درد آگاهی، كه ناله ای خرد با آهی، داد از این بی دردیها خدایا
نه صفایی ز دمسازی به جامِ می، كه گَرد غم ز دل شوید،

كه بگویم راز پنهان، كه چه دردی دارم بر جان
آه از این بی همرازی خدایا!

وه كه به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراری از دل آذر، بر شد و خاكستر شد،

یك نفس زد وهدر شد، روزگار من به سر شد

چنگی عشقم راهِ جنون زد، مردم چشمم جامه به خون زد
دل نهم ز بی شكیبی، با فسونِ خود فریبی
چه فسون نافرجامی، به امید بی انجامی، وای از این افسون سازی خدایا!
وای از این افسون سازی خدایا!

 

با صدای: استاد محمدرضا شجریان

از کاست: سرو چمان

شعر از: جواد آذر

دانلود

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 20:7  توسط حمید  | 


 

 به بهانه پخش یک کلیپ (طبق معمول بی ربط به آهنگ) با صدای استاد شجریان از صدا و سیما

 

شب است و چهره میهن سیاهه
نشستن در سیاهی ها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجویم
که هر که عاشقه پایش به راهه
برادر بیقراره
برادر شعله واره
برادر دشت سینه اش لاله زاره
شب و دریای خوف انگیز و طوفان
من و اندیشه های پاک پویان
برایم خلعت و خنجر بیاور
که خون می بارد از دلهای سوزان
برادر نوجوونه
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتشفشونه
تو که با عاشقان درد آشنایی
تو که همرزم و هم زنجیر مایی
ببین خون عزیران را به دیوار
بزن شیپور صبح روشنایی
برادر بیقراره
برادر نوجوونه
برادر شعله واره
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتشفشونه

شعر از: اصلان اصلانیان

آهنگ از: استاد محمدرضا لطفی

با صدای: استاد محمدرضا شجریان

دانلود

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 3:27  توسط حمید  | 


 

خوشا  دلی که  مدام  از  پی  نظر  نرود

به  هر  درش  که  بخوانند بی خبر نرود

 

طمـع  در آن  لب  شیرین نکردنم اولی

ولـی  چگونه   مگس  از  پی  شکر  نرود

 

سواد دیده ی غمدیده ام  به اشک مشوی

کـه  نقش  خال  توام  هرگز از نظـر نرود

 

ز من چو  باد صبا  بوی خود دریغ مدار

چـرا کـه  بی  سر زلف  توام  بسر  نرود

 

دلا  مباش  چنین  هرزه گرد و هرجائی

که  هیچ  کار  ز پیشت  بدین  هنر نرود

 

مکن  بچشم  حقارت  نگاه  در من مست

که  آب  روی  شریعت  بدین قدر نرود

 

مـن  گـدا  هـوس  سـرو  قامتی  دارم

که دست درکمرش جز بسیم و زر نرود

 

تـو  کـز  مکارم  اخلاق  عالمی  دگری

وفای  عهد  من  از  خاطرت  بدر  نرود

 

سـیاه  نامه تر  از  خـود کسی نمی بینم

چگونه چـون قلمـم دود  دل بسر نرود

 

بتاج  هُدهُدم  از  ره  مبر  که باز  سفید

چو  باشه  در پی  هر صید مختصر نرود

 

بیـار  باده  و  اوّل  بدست حـافـظ  ده

بشرط  آنکه  ز  مجلس  سخن بدر نرود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 22:41  توسط حمید  | 


 

مگر حکم دادي که مي خواهي بگيري؟

 

 

 

ابراهیم نبوی
e.nabavi@roozonline.com

۲ بهمن ۱۳۸۴

امروز يک احضاريه از طريق وکيل سابقم آقاي نعمت احمدي براي من فاکس شد. در اين احضاريه نوشته شده است که:

آقاي دکتر نعمت احمدي
وکيل آقاي سيدابراهيم نبوي
وقت حضور: يک هفته پس از رويت
مکان حضور: شعبه سوم دادگاه انقلاب مرکز
مقتضي است ظرف مهلت فوق با در دست داشتن حکم شعبه 1410 دادگاه عمومي در اين دادگاه حاضر شويد.
امضا: مدير دفتر شعبه سوم دادگاه انقلاب

با توجه به احضاريه فوق نکات زير را توضيح مي دهم:

اول: من، سيدابراهيم نبوي، چنان که در دادگاه خودم هم اعلام کردم، اين آقاي نعمت احمدي را به عنوان وکيل خودم قبول ندارم، چون از يک طرف اين آدم کسي را لازم دارد که از او دفاع کند، از طرف ديگر در دادگاه خودم نيز با تمام اظهارات وکيلم مخالفت کردم، از جمله اينکه وي معتقد بود که دادگاه بايد هيات منصفه داشته باشد، در حالي که من معتقد بودم دادگاه نبايد هيات منصفه داشته باشد، چون در دادگاه هاي ايران وقتي هيات منصفه وجود داشته باشد، آدم به جاي اينکه توسط يک نفر کتک بخورد، توسط 13 نفر(هيات منصفه به اضافه قاضي) کتک مي خورد. به همين دليل اصلا معلوم نيست براي چي احضاريه مرا براي اين متهم دائم الاحضار مي فرستند.

دوم: اگر قرار است به بهانه من کسي را دراز کنند، من بدم نمي آيد نعمت احمدي را زنداني کنند، ضمنا آدرس خانه اش را هم در خيابان ولي عصر شماره 483 اعلام مي کنم، حتما او را به جاي من بگيريد، اما با توجه به اينکه با دکتر حسين آبادي و عبدالفتاح سلطاني و مولايي و خانم عبادي هم مشکل دارم، اعلام مي کنم که اين افراد همه شان وکيل من هستند. هرچه زودتر آنها را دستگير کنيد (در مورد آقاي سلطاني مشکلي وجود ندارد، چون او خودش دستگير شده هست).

سوم: من فکر مي کنم اين احضاريه اشتباها فرستاده شده، چون من حداقل سه سال است که در ايران نيستم، احتمالا اين احضاريه بايد براي آقاي بهزاد نبوي يا مرتضي نبوي يا محسن نبوي يا اکبر نبوي ارسال مي شد، وگرنه چه ربطي دارد که بعد از سه سال که نه به دار است و نه به بار است و نه به جاهاي ديگر، ما را احضار کنند.

چهارم: من سه ماه قبل تلفني با آقاي مرتضوي تماس تلفني گرفتم و از ايشان پرسيدم که اگر به ايران برگردم و شش ماه زندان بروم مي توانم بعد از آن به زندگي عادي ام ادامه دهم؟ آقاي مرتضوي هم گفت: اگر بيايي از همان فرودگاه دستگيرت مي کنيم، به همين دليل... (اين بخش از مذاکرات حذف شده است). واقعيت اين است که من مي ترسم بروم به ايران و به بيش از شش ماه زندان محکوم بشوم، آن وقت کي مي خواهد در مورد احمدي نژاد طنز بنويسد؟ به همين دليل من تا زماني که يک سوژه به اين خوبي دارم برنمي گردم، شما اول احمدي نژاد را کنار بگذاريد، تا من به ايران برگردم و زنداني بشوم.

پنجم: من در طول دو سال گذشته با تعدادي از مقامات عالي رتبه نظام مشورت کردم، همه شان گفتند برنگرد چون ما نمي توانيم از تو حمايت کنيم، همه آنها به من گفتند اوضاع خراب است و اگر بروي به زندان حالا حالا ها بيرون نمي آيي. من هم که آدم ترسو...

ششم: به نظر من اين احضاريه اصلا جدي نيست و کاملا تصادفي صادر شده است، چون اگر قرار بود جدا مرا دستگير کنند، کيهان بايد هر روز چيزي عليه من مي نوشت، در حالي که در طول چهارماه گذشته کيهان فقط سه مطلب عليه من نوشته است.

هفتم: از مسوولان محترم شعبه سوم دادگاه انقلاب درخواست مي کنم که از اين به بعد کليه احضاريه ها را به آدرس من در بروکسل بفرستند، آدرس من هم چنين است، بروکسل، خيابان پراگ، 1060، شماره 30 و از اين به بعد مزاحم آقاي نعمت احمدي نشوند، اين دکتر هزارتا کار دارد.
هشتم: از همين جا به آقاي احمدي اعلام مي کنم که اين احضاريه تقلبي است و واقعيت ندارد، چون در احضاريه اعلام شده که وکيل من بايد همراه با حکم صادره شعبه 1410 در مورد من به دادگاه مراجعت کند. در حالي که چنين حکمي وجود ندارد و هرگز صادر نشده است. من وقتي در تهران زندگي مي کردم صد بار به آقاي مرتضوي اصرار کردم که حکم مرا بدهيد، آقاي مرتضوي گفت: حکم رو مي خواي چي کار کني؟ حالا مرد حسابي! مگر شما به من حکم دادي که آنرا از من مي خواهي؟

نهم: من پسر خوبي هستم و کاري با کسي ندارم و از صبح ساعت هشت تا شب ساعت دوازده شب، دومين کار من رعايت خطوط قرمزي است که در فاصله 3000 کيلومتري من وجود دارد، آدمي به اين خوبي ديده بوديد که اين همه از خط قرمز فاصله بگيرد؟

با احترامات فائقه (غير آتشين)
سيدابراهيم نبوي

رونوشت: از کليه وب سايت هاي اينترنتي خواهشمندم اين نوشته مرا روي سايت شان بگذارند، وگرنه دق مي کنم و حناق مي گيرم.

 

موقعيت و مقام در اين دنيا به اندازه عطسه بزي هم ارزش ندارد

به نظر من بايد به موضوع زريبافان به عنوان يک مساله انساني نگاه کرد. يک آدمي، هر کسي که هست، به مادر زنش قول داده که يک شغل خوب پيدا کند و از اين بلاتکليفي در بيايد. حالا يک ملت و يک مجلس و حتي اعضاي شوراي شهر افتاده اند به جان او و دارند کانون گرم خانواده اش را به هم مي ريزند، بابا! اين يارو نمي خواهد از هيات دولت بيرون برود. چرا اينقدر اذيتش مي کنيد؟ يک هفته بعد از اينکه مهندس چمران رسما اعلام کرد که استعفاي زريبافان و سلطانبانو تقديم رئيس جمهور شد و در پي اعلام همين موضوع باعث شد تا مادرزن زريبافان او را يک هفته به خانه راه ندهد، ديروز زريبافان اعلام کرد "عضويتم در شوراي شهر افتخاري است و شغل محسوب نمي شود." من به عنوان يک انسان طرفدار حقوق بشر (از جمله زريبافان و مادرزنش) از همه طرف هاي درگير، اعم از مجلس و دولت و شوراي شهر و ملت و باجناق هاي اعضاي هيات دولت مي خواهم اين بنده خدا را ول کنند. خواهش مي کنم موقعيت زريبافان را بفهميد. اين آدم در تمام عمرش افتخارش اين بود که اعلام کند که مقام و موقعيت برايش به اندازه عطسه بزي هم ارزش ندارد، راست هم مي گفت. حالا عطسه اش نمي آيد. وگرنه اپيچو! يک عطسه مي کرد و تمام مي شد.

 

اسامي مفسدين اقتصادي اعلام شد

دادادادام!...... و سرانجام اعلام شد.
يکي از مقامات قضايي اسامي چهار مفسد اقتصادي را اعلام کرد و ملت را از نگراني درآورد. حالا ديگر دولت احمدي نژاد به يک پيروزي بزرگ ديگر هم دست يافته است. براساس اعلام يکي از مقامات قضائي چهار مفسد اقتصادي بزرگ که اقتصاد ايران را فلج کرده بودند، افشا شدند و اسامي آنان اعلام شد. دوژانگ (معروف به جف، فرزند "دو"، تبعه چين) و سان آي ( تبعه چين) و آرش فتوره چي (مهندس يک شرکت چيني) و رضا رشيدي مهرآبادي ( معاون وقت توسعه و مهندسي شرکت مخابرات) که در طول شانزده سال گذشته سيستم اقتصادي ايران را فلج کرده بودند، به عنوان مفسدين اقتصادي معرفي شدند. اين مفسدين آرم شرکت مخابرات را جعل کرده بودند. آگاهان در پي شنيدن اين خبر مسرت بار به نکات مهمي اشاره کردند:

اول: يکي از فوايد قطع رابطه با اروپا و برقراري ارتباط اقتصادي با چين اين است که چيني ها هم در شوراي امنيت به نفع ايران راي مي دهند و هم اينکه به عنوان مفسد اقتصادي معرفي مي شوند.

دوم: قرار است فعلا مفسدين اقتصادي چيني معرفي بشوند، بعد نوبت کره اي هاست و بعد هم مفسدين اقتصادي سوريه و ونزوئلا و بقيه معرفي مي شوند، تا آن موقع هم اگر امام زمان ظهور نکرده بود، خدا کريم است.

 

اندک اندک جمع مستان مي رسند

اصولا هنرشناسي بخصوص شناخت هنر معنوي خيلي امر مهمي است، بخصوص اينکه وزارت ارشاد تصميم قاطع گرفته است که از هنر موسيقي فاخر حمايت کند. من براي فهميدن علت حمايت و سرمايه گذاري وزارت ارشاد روي موسيقي فاخر خيلي تلاش کردم، براي اينکه به نتيجه برسم، عکس صفار هرندي را جلويم گذاشتم و يک نوار موسيقي فاخر را گوش کردم، بعد از چند لحظه احساس کردم انگار يک نفر دارد جيغ مي کشد، از ترس، موسيقي و تصوير را قطع کردم و اين جمله هاي صفار هرندي را خواندم: "روي موسيقي فاخر سرمايه گذاري خواهيم کرد." صفار هرندي براي توصيف زيبايي شناسانه و علمي موسيقي فاخر گفت: "اين موسيقي ضجه هاي آدم در فراق بهشت است."

تصورکنيد: يک گروه آدم مست و پاتيل که از بهشت رانده شده اند، در حال رفتن به طرف جهنم تلو تلو مي خورند و در همان حال شهرام ناظري در حال ضجه کشيدن است و چنين مي خواند که:
اندک اندک جمع مستان مي رسند
اندک اندک مي پرستان مي رسند

توضيح: خب لامروت ها! مي خواستيد اين همه نخوريد، لااقل مي خوريد هم خالي نخوريد، حالا خورديد، آنها هم شما را از بهشت راندند، ديگر چرا ضجه مي کشيد؟

 

کاسه کوزه هاي جمکران

به موجب تصميم هيات دولت، جمکران و خلجستان قم به عنوان مناطق نمونه گردشگري تعيين شدند. ظاهرا اين خلجستان قم يکي از مناطق توريستي بسيار معروف است که تا به حال دولت براي اينکه دست زياد نشود، آنرا معرفي نکرده بود. همزمان با اين اقدام پرشکوه هيات دولت، باستان شناسان تعدادي سفال لب واريخته در محوطه باستاني قلي درويش در نزديکي مسجد جمکران پيدا کرده و از يافتن آن بسيار تعجب کردند. اين سفال ها (که احتمالا تعداد زيادي کاسه کوزه شکسته است) پنج هزار سال قدمت دارند و از طريق آنها مي توان به راز سکونت پيش از تاريخ مردم قم پي برد. برخي از آگاهان باستان شناس اعلام کرده اند که گويا اين سفال ها کاسه کوزه هايي است که در آخرين انتخابات مجلس خبرگان در پنج هزار سال پيش توسط جامعه مدرسين حوزه علميه باستاني قم و جامعه روحانيون مبارز آن زمان سر همديگر شکسته شده است.

رياضيات ملي

اصولا توجه به علم و بخصوص علم رياضي در سياست مملکت بسيار مهم است، باز باهنر خيلي خوب است، هميشه در کلاس رياضي نمره درسي اش بالاتر از 12 بود، خيلي از مسوولان مملکت هنوز نمي دانند 20 درصدي که به آنها راي داده اند به معني اکثريت مردم نيست، خيلي ها هنوز اگرچه مي دانند دودوتا مي شود چهار تا، با وجود اين فکر مي کنند با اين روش هاي احمدي نژادي مي شود کشور را اداره کرد. رئيس جمهور روز يکشنبه اعلام مي کند که 80 درصد بودجه سال آينده بودجه عمراني است، و روز دوشنبه توضيح مي دهد که منظورم از 80 درصد، همان 25 درصد بود. از همه اينها گذشته، باهنر نايب رئيس مجلس در برنامه صندلي داغ جمعه سي ام دي گفت: "بين صفر تا صد، صد تا عدد وجود دارد."

 

مورالس، احمدي نژاد، چاوز، بشار اسد

براساس پيش بيني هاي آگاهان سياسي تعداد مشنگ هاي دنيا در سال 2006 ميلادي( طبعا تا 2006 شمسي خيلي مانده است.) افزايش خواهد يافت. به نظر مي رسد از وقتي مردم دنيا بوش را به عنوان رئيس جمهور بزرگترين قدرت سياسي دنيا مي بينند، هر مشنگي تنش مي خارد که رئيس جمهور بشود. مورالس گفت: "ما نه فقط بوليوي و آمريکاي لاتين، بلکه مي خواهيم نقشه جهان را تغيير دهيم و امپرياليزم آمريکا را نابود کنيم." احمدي نژاد هم گفته است: "ما مي خواهيم مديريت جهان را به عهده بگيريم و اسرائيل را هم از روي نقشه جهان حذف مي کنيم." بشار اسد ديروز اعلام کرد: "سوريه برادر بزرگتر فداکاري براي سعادت و خوشبختي ديگر کشورها باقي خواهد ماند." به نظر من هيچ اشکالي وجود ندارد که احمدي نژاد يا مورالس يا کاسترو يا چاوز مديريت بي نظمي نوين جهاني را به عهده بگيرند، منتهي يکي شان اين کار را بکند.

آگاهان خبر دادند از وقتي مورالس روي کار آمده است، پيراهن بي ريخت و جواد مورالس به رنگ آبي و قرمز در بوليوي مد شده است و مورالس با همين پيراهن در همه ملاقات هايش شرکت کرده است. آگاهان حدس مي زنند که احتمالا در انتخابات يکي از کشورهاي اروپايي يا آمريکاي لاتين، بزودي يک نفر با دمپايي و زيرپوش رکابي قرمز و پيژامه يا شورت مامان دوز توسط اکثريت مردم انتخاب مي شود. بعيد نيست که در سال آينده در اجلاس عمومي سازمان ملل اعلام کنند که همه بايد دم در کفش هاي شان را دربياورند و با پاي برهنه داخل جلسه بروند.

 

نئونازي آبادي ها

هورست ماهلر يکي از نئونازي هاي آلماني حمايت خود را از احمدي نژاد اعلام کرد، يک آقاي نويسنده هم به نام اسرائيل شامير که در اسرائيل زندگي مي کند، از احمدي نژاد حمايت کرده و گفته است که براي رهبران ايران احترام زيادي قائل است ولي معتقد است رهبران اسرائيل قاتلين خونخوار هستند. پيشنهاد مي کنيم اگر احمدي نژاد موفق نشد يک اتحاد اسلامي عليه اسرائيل راه بيندازد، با همين دو نفر و تشکيلات ايثارگران نازي آباد و بخشي از تشکيلات آبادگران يک حزب نئونازي آبادي ها يا نازي آبادگران راه بيندازد.

 

دست خدا، مارادونا و احمدي نژاد

اين خوانندگان بازتاب هم گاهي اوقات حرف هاي بامزه اي مي زنند، يکي از آنان که نگران از دست رفتن شاهکارهاي محمود 666 است، نوشت: "چه کسي بايد سانترهاي احمدي نژاد را تبديل به گل کند؟" آگاهان موارد زير را پيشنهاد کردند:

اول: با توجه به رفاقت مارادونا و چاوز و تخصص مارادونا در استفاده از دست براي گل زدن، مارادونا سانترهاي احمدي نژاد را گل کند، که هم "دست خدا" به ياري هاله نور آمده باشد، هم اينکه بالاخره يک خطايي هم کرده باشيم.

دوم: آگاهان پيشنهاد مي کنند يکي پيدا بشود جلوي توپ هايي که احمدي نژاد توي اوت مي زند، يا اين آفسايد هاي دائمي اش را بگيرد.

 

بندناف را درست قطع کنيد

خاتمي با هنرمندان ديدار کرد. وي در اين ديدار گفت: "بندناف هنر بايد از دولت قطع شود." کارشناسان امور هنري ضمن موافقت با اين پيشنهاد بسيار ارزنده و رهايي بخش، اين نکته را هشدار دادند که با توجه به برخوردهاي مسوولان جديد هنري مملکت، براي کساني که مي خواهند بندناف مربوطه را قطع کنند، توضيح داده شود که محل چيزي که بايد قطع شود، دقيقا کجاست، چون ممکن است در اثر قطع نامناسب شيئي مربوطه، هنر مملکت بکلي از حيز انتفاع بيفتد.

 

بوش و صدام و چني و لورا
مي گويند زماني که آمريکا به عراق حمله کرده بود، يک شب صدام به جرج بوش تلفن کرد و به او گفت من خواب ديدم که ما پيروز شديم و مردم آمريکا هم به نفع عراقي ها تظاهرات کرده اند و روي پارچه هايي بر گنبد کاخ سفيد نوشته شده است
Down With America، بوش هم گفت: اينکه چيزي نيست، من هم خواب ديدم ارتش آمريکا عراق را گرفته و روي کاخ رياست جمهوري يک پرچمي آويزان است. صدام پرسيد: روي آن پرچم چي نوشته بود؟ بوش گفت: من نفهميدم، چون من عبري بلد نيستم.

در هر حال، جرج بوش دو روز قبل اعلام کرد: "صدام امسال مجازات خواهد شد." آگاهان توضيح دادند که درست شش ماه بعد از اينکه آمريکايي ها عراق را گرفتند، جرج بوش فهميد که زبان مردم عراق عربي است نه عبري، ضمنا لورا بوش که اخيرا به تنهايي به چند کشور آفريقايي مسافرت کرده و مجبور شده است حضور با صدا داشته باشد، در يک مصاحبه اعلام کرد: "جرج بوش ضد جنگ است." آگاهان مسائل خانوادگي پيش بيني مي کنند که احتمالا جرج بوش در اين چهار سال همه واقعيت هاي زندگي اش را به زنش نگفته است. از طرف ديگر ديک چني نيز به يک درک عميق و عجيب نائل شده و گفت: "القاعده يک گروه تندروي سني است، در حالي که ايراني ها شيعه هستند. بنا براين القاعده هيچ ربطي به ايران ندارد." آگاهان ضمن تبريک به ديک چني اظهار اميدواري کردند که وي با همين سرعت به مطالعاتش در مورد ايران ادامه دهد.

***

پ.ن: تا این آدرس فیلتر نشده از آرشیو نوشته های این نویسنده ی عجیب الخلقه لذت ببرید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 23:3  توسط حمید  | 


 

 هايده، از ۲۱ فروردين تا ۳۰ دی

پژمان اکبرزاده

عضو کانون هنرمندان بدون مرز

۳۰ دی ماه امسال، شانزدهمين سالروز درگذشت نابهنگام هايده در سن چهل و هفت سالگی و آن هم در اوج محبوبيت و موفقيت است.  

هايده در سن بيست و شش سالگی، در ۱۳۴۷، فعاليت حرفه ای خود را با خواندن ترانه «آزاده» اثر استادش علی تجويدی که بر روی آخرين سروده رهی معيری ساخته شده بود آغاز کرد.

اجرای اين اثر با ارکستر بزرگ گلها در راديو تهران موجب شهرت هايده شد. وی پس از اجرای چندين اثر ديگر از تجويدی، از نخستين سال های دهه ۱۳۵۰ به خواندن ترانه های پاپ علاقه مند شد که بيشتر از ساخته های جهانبخش پازوکی، محمد حيدری و انوشيروان روحانی بودند.

ترانه هايی چون "نوروز آمد"، "سوغاتی" و "گل سنگ" از معروف ترين ترانه های هايده در آن دوران است. وی چندی پيش از پيروزی انقلاب راهی لندن شد و از ۱۳۶۱ در لس آنجلس به فعاليت ادامه داد. اجرای ترانه های نوستالژيکی که گويای حال ايرانيان از ايران گريخته و حتی ايرانيان مقيم داخل بود هايده را بيش از پيش محبوب ساخت.

موسيقی اين ترانه ها اغلب از فريد زولاند، صادق نجوکی، آندرانيک، محمد حيدری، انوشيروان روحانی و ترانه ها سروده ليلا کسری (هديه)، اردلان سرفراز، بيژن سمندر و ... بود؛ همچنين بايد از منوچهر چشم آذر نام برد که تنظيم های هنرمندانه او موجب جاودانگی ترانه هايی چون "شانه هايت را برای گريه..."، "ساقی" و "يارب" شد.

از کنسرت های موفق هايده در خارج از ايران می توان به کنسرت ۱۹۸۲ با گروه سازهای ايرانی (به سرپرستی منوچهر صادقی) در دانشگاه يو.سی.ال.ای در کاليفرنيا، کنسرت های ۱۹۸۴ و ۱۹۸۶ در آلبرت هال (به رهبری فرنوش بهزاد) در لندن و کنسرت ۱۹۸۶ در موزيک هاله (هامبورگ) اشاره کرد.

پروفسور اريک نخجوانی درباره صدای هايده در دانشنامه ايرانيکا (Encyclopedia Iranica) می نويسد: "تلفيق قدرت حنجره و مهارت در تکنيک های آوازی، به صدای کنترآلتوی او جنس و طنينی نادر برای اجرای آواز داده بود. از آن گذشته، حس قوی او در زمان بندی موسيقايی، داشتن ريتم روان در اجرا و بيان شاعرانه و موثر موسيقايی، به او اين امکان را داد تا هر ترانه ای را که می خواند به شکلی تاثيرگذار اجرا کند..."

بيشتر ترانه های هايده به همت منوچهر بی بيان بنيانگذار و تهيه کننده برنامه های تلويزيون جام جم در لس آنجلس به صورت نماهنگ (موزيک-ويدئو)در آمد که بخشی از آنها در سال ۲۰۰۳ به صورت غيرقانونی توسط يکی از کمپانی های ايرانی در لس آنجلس به صورت دی.وی.دی و طبعاً با کيفيتی نه چندان مطلوب انتشار يافت.

هايده در آخرين شب زندگی اش در باشگاه کازابلانکا در حومه سان فرانسيسکو همراه با پرويز رحمان پناه (تار)، عبدی يمينی (کيبورد)، سيامک پويان (تمبک) و ... برنامه ای بياد ماندنی اجرا کرد. اين برنامه سه ساعت و نيمه توسط خسرو مترجمی (بنيانگذار شبکه آموزشی آی.تی.سی در کاليفرنيا) فيلمبرداری شده ولی با گذشت شانزده سال، به دلايل نامعلوم هنوز انتشار نيافته است.

هايده در آخرين ماه های عمر خود مشغول ضبط يک آلبوم از ترانه های شاد از آثار جهانبخش پازوکی و حسين واثقی بود و در حالی که قراردادی نيز با سعيد ديهمی (نوازنده پيانو) که سابقاً ترانه بياد ماندنی "نامه" را برايش ساخته بود داشت راهی سانفرانسيسکو شد؛ سفری که ديگر بازگشتی نداشت...

هايده در روز بيستم ژانويه ۱۹۹۰ برابر با سی دی ماه ۱۳۶۸ ساعاتی پس از اجرای کنسرت در سالن کازابلانکا، بر اثر سکته قلبی درگذشت. او در گورستان وست وود با حضور هزاران نفر از ايرانيان مقيم آمريکا به خاک سپرده شد. شانزده سال از درگذشت زودهنگام هايده گذشته ولی در روزگاری که عمر ترانه ها به چندماه و چند هفته رسيده، ترانه های او در ميان ايرانيان همچنان دوستداران بيشماری دارد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 یادش گرامی، نوایش ماندگار.

 

***

 

با آنکه همچون اشک غم بر خاک ره افتاده ام من
با آنکه هر شب ناله ها چون مرغ شب سر داده ام من
در سر ندارم هوسی، چشمی ندارم به کسی، آزاده ام من

***
با آنکه از بی حاصلی سر در گریبانم چو گل
شادم که  از  روشندلی  پاکیزه  دامانم  چو  گل
خندان لب و خونین جگر مانند جام باده ام آزاده ام من
***

یا رب چو من افتاده ای کو؟
افتاده ی آزاده ای کو؟
تا رفته از جانم برون سودای هستی
آسوده ام آسوده از غوغای هستی
***
گلبانگ مستی آفرین همچون رهی سر داده ام من
مرغ شباهنگم ولی در دام غم افتاده ام من
خندان لب و خونین جگر مانند جام باده ام آزاده ام من

 

آزاده (سه گاه)

با صدای: هایده

شعر از: رهی معیری

آهنگساز: استاد علی تجویدی

دانلود

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 23:3  توسط حمید  |