
نقدى بر نامه احمدى نژاد به بوش از محمد قوچانى را از نیوزنت بخوانید.
گر ز حال دل خبر داری بگو
گر نشانی مختصـر داری بگو
مرگ را دانم، ولی تا کوی دوست
راه اگر نزدیکتــر داری بگو
سلام دوستان؛
یه فیلم کوتاه (حدود ۷۰۰ کیلوبایت) رو که از طریق ایمیل به دستم رسیده اینجا آپلود کردم و مطمئنم از
دیدنش لذت می برید. حتماً و حتماً دانلودش کنید.
من که هربار نگاش می کنم برام تازگی داره.
تاریخ دقیقش یادم نیست، ولی یکی از همین روزای اردیبهشت ماه بود؛ اردیبهشت 84.
افتاده بودم تو یه دردسر، یه مشکل. شاید بشه اسمش رو یه "پارادوکس" گذاشت - یه تناقض- یا حتی یه "سوء تفاهم"!!!!
نمی دونم!
به هر حال یکی از دوستان که خیلی سعی می کرد بهم کمک کنه و منو متقاعد کنه که اشتباه می کنم عکس زیر رو به - عنوان یه نماد یا سمبل یا یه نشونه از اوضاع من- برام فرستاد.
من هم در مقام پاسخگوئی فقط تونستم این شعر حضرت مولانا رو براش بفرستم:
بمیرید، بمیرید، در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید، همه روح پذیرید
بمیرید، بمیرید، وزاین مرگ مترسید
کز این خاک برآیید، سماوات بگیرید
بمیرید، بمیرید، وزین نفس ببرید
که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید، پی حفره ی زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید، بمیرید، به پیش شه زیبا
بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
بمیرید، بمیرید، وزین ابر برآیید
چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید، خموشید، خموشی دمِ مرگ است
هم از زندگی است این، که زخاموش نفیرید
اولش فکر می کردم دارم از روی احساسات جواب میدم، ولی الان که یک سال از اون روز گذشته، وقتی بهش فکر می کنم می بینم که جوابم جواب بدی نبوده!
نمی گویم فراموشش مکن؛ گاهی به یاد آور
اسیری را که می دانی نخواهی رفت از یادش
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
وه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار
طالع بیشفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دلافگار چه کرد
ساقیا جام میَم ده که نگارنده ی غیب
نیست معلوم که در پرده ی اسرار چه کرد
آن که پُر نقش زد این دایره ی مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد
با صدای استاد محمدرضا شجريان
از کاست: گنبد مینا
یک ســال گذشت و ...
"ما را به سخت جانی خویش این گمان نبود."

دلا شب ها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین می گذاری!
تو صاحب درد بودی ناله سرکن
خبر از درد بیدردی نداری.
بنال ای دل که رنجت شادمانی ست
بمیر ای دل که مرگت زندگانی ست
مباد آن دم که چنگ نغمه سازت
ز دردی برنیانگیزد نوایی
مباد آن دم که عود تار و پودت
نسوزد در هوای آشنایی
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد، عشق ورزد، اشک ریزد!
به فریادی سکوت جانگزا را
به هم زن، در دل شب، های و هو کن
و گر یارای فریادت نمانده ست
چو مینا گریه پنهان در گلو کن
صفای خاطر دل ها ز درد است
دل بی درد همچون گور سرد است!
شعر از: فریدون مشیری
با صدای "امید آواز ایران": همایون شجریان
از کاست نسیم وصل
خداییش این «فضول» سالی یه کامنت برای من میذاره ولی نمی دونم چرا کامنتهاش از مطالبی که من آپلود می کنم باحالتره! اینو داشته باشید:
اول سلام. دوم اینکه سایت میهن بهترین منبع برای نقل مطلب در باره ی سعدی نبود. مثل این است که برای خرید کیک آدم برود تیمچه حاجب الدوله. کتاب [سعدی] نوشته ی ضیاء موحد از انتشارات طرح نو به اعتقاد بسیاری بهترین نوشته ای است که در مورد سعدی نوشته شده است. این دشت را هم از گلستان داشته باشید که خیلی مناسب دوران ماست:
یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز. شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته. پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمیدارد که دوگانه ای بگزارد، چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند؛ که مرده اند. گفت: جان پدر! تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی.
پ.ن۱: حرف حساب جواب نداره.
پ.ن۲: کور از خدا چی می خواد؟ یه نفر رو که برای وبلاگش مطلب جور کنه.
پ.ن۳: من کور نیستم، فقط وقت ندارم.
به نام خدایی که جان آفرید
یکی از مهمترین خبرهای فرهنگی چند روز اخیر، نکوداشت سخنور بزرگ، شاعر توانا و یکی از مفاخر شعر ایران زمین؛ شیخ اجل سعدی -علیه الرحمه- بود، شاعر و سخنوری بزرگ که پس از گذشت بیش از 700 سال رایحهء گلستان او مشام جان می نوازد و سیر در بوستان همیشه سرسبز او آرامشی وصف ناپذیر می آورد.
بی مناسبت ندیدم که این پست را به مطالبی در مورد این شاعر بزرگ اختصاص دهم. ابتدا مطلبی از سایت میهن در مورد زندگی سعدی بخوانید و بعد هم اشعاری از این شاعر بزرگ را با صدای استاد شجریان در دستان (چهارگاهی کم نظیر در تاریخ موسیقی سنتی ایران) بشنوید.
***
سعدی

شيخ مشرف الدين مصلح بن عبدالله شيرازی مشهور به شيخ سعدی(۶۹۱-۶۰۰ هـ . ق/۱۲۹۱-۱۲۰۳م) از برجسته ترين شاعران و نويسندگان تاريخ ادب ايران است. وی در شيراز در خاندان عالمان دين به دنيا آمد و در جوانی پس از فرا گرفتن علوم ادبی و دينی برای تحصيل به مدرسه نظاميه بغداد رفت. در سال های اقامت در بغداد علاوه بر تحصيل علوم زمان خود با مشايخ بزرگ صوفيه آشنا شد و از محضرشان بهره های بسيار برد. اما با همه ارادتی که به ايشان داشت، تابع و فرمانبُردار هيچ يک نگرديد و استقلال فکر و انديشه خويش را تا پايان عمر حفظ کرد، گو اينکه که خود به يکی دو تن از مشايخ بزرگ روزگار خويش ارادت می ورزيد.

سعدی در سفرهای طولانی به حجاز، شام و لبنان رفت و بعدها در آثار خود به تجربه های حاصل از اين سفرهای دور و دراز اشاره کرد. در همين نوشته ها از شهرها و ممالک دوردست شرق مانند کاشغروهند نيز ياد کرده است اما يقين نيست که خود به همه اين سرزمين ها رفته باشد. اين سفر طولانی که در آغاز جوانی از شيراز به بغداد آغاز شد پس از حدود سی و پنج سال با بازگشت به ايران پايان يافت.
مقارن همان سال هلاکو خان مغول سراسر خاک ايران را درنورديد و در بغداد با کشتن خليفه و شماری از وابستگان و نزديکان او دستگاه خلافت عباسی را برانداخت. اما در اوان حمله مغول، شيراز از کشتار و ويرانی در امان ماند زيرا اتابکان فارس از در اطاعت درآمده بودند. سعدی در سال ۶۵۵ هجری قمری (۱۲۵۷میلادی) به شيراز بازگشت و در شمار نزديکان سعدبن ابوبکر زنگی درآمد، اما نه به عنوان شاعر درباری بلکه پيری محترم و دانشمند و جهان ديده و قطب صوفيان که با وعظ و ارشاد مردم و سرودن اشعار و تأليف کتاب ها و رسالات روزگار می گذراند.
سعدی در زمان زندگی خود شهرت بسيار يافت. شاعران از دوردست های هند تا ترکيه امروز از او تقليد می کردند. پس از او نيز آثارش سرمشق شاعران و نويسندگان بوده است. اما هرگز هيچ نوشته ديگری از اين نوع نتوانسته در زيبائی، روانی و تسلط بر روح زبان به اوج هنری استاد سخن سعدی نزديک شود.
"همه گويند، ولی گفتن سعدی دگر است."
سعدی با ذهنی حساس و نکته ياب به آميختن تجربه های تلخ و شيرين و بازنمودن زوايای روح و دل آدمی هنرمندی توانا بود. آثارش ترکيبی از نظم و نثر است و غزليات، بزرگ ترين بخش سروده های اوست، اشعاری که در آن ظريف ترين عواطف عاشقانه و لحظه های شوق و هجران همراه با وصف زيبايی های طبيعت بازگو شده است. سعدی در قصايد خود به تحسين مردان بزرگ و دانشمند و رجال نيک سيرت روزگار خود پرداخته است. مظفرالدين ابوبکر پسر سعدبن زنگی و شمس الدين صاحب ديوان جوينی و برادر او عطا ملک جوينی، بيش از ديگران مورد توجه سعدی بوده اند. مرثيه های بسيار در اندوه مرگ بزرگان نيز از ديگر اشعار سعدی است که در نوع خود ممتاز است.
اما برترين مجموعه شعر او بوستان است که شاعر در آن ضمن حکايت های شيرين کوتاه به تجزيه و تحليل عميق روابط انسانی پرداخته. در آثار منثور وی گلستان چنين مقامی را دارد. اين کتاب کوچک که با نثری بسيار روان و آميخته با شعر نوشته شده همچون بوستان مجموعه ای است از داستان ها که هريک به نوعی چشم خواننده را بر زشتی ها و زيبائی های زندگی اجتماعی می گشايد. بخش ديگر آثار شعر و نثر سعدی مجموعه هايی است از هزل و شوخی و انتقاد. مجموعه آثار شيخ سعدی را به مناسبت تنوع مطالب آن "نمکدان شعر" گفته اند.
از حکايت های گلستان سعدی است:
کسی مژده پيش انوشيروان عادل آورد و گفت: "شنيدم که فلان دشمن تو را خدای عزوجل برداشت." گفت: "هيچ شنيدی که مرا بگذاشت؟"
اگر بمرد عدو جای شادمانی نيست
که زندگانی ما نيز جاودانی نيست
***
هرگزاز دور زمان نناليده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشيده، مگر وقتی که پايم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم. به جامع کوفه درآمدم دل تنگ. يکی را ديدم که پای نداشت. سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.
مرغ بريان به چشم مردم سير
کمتر از برگ تره برخوان است
وان که را دستگاه و قوت نيست
شلغم پخته مرغ بريان است
***
پ.ن: این مطلب از سایت میهن برگرفته شده و به خاطر فیلتر شدن این سایت می توانید از اینجا به اصل مطلب دسترسی پیدا کنید.
***
دوش دور از رويت ای جان، جانم از غم تاب داشت
ابر چشمم بر رخ از سودای تو سيلاب داشت
نز تفکر عقل مسکين پايگاه صبر ديد
نز پريشانی دل شوريده چشم خواب داشت
نقش نامت کرده دل محراب تسبيح وجود
تا سحر تسبيح گويان روی در محراب داشت
ديدهام میجست گفتندم نبينی روی دوست
عاقبت معلوم کردم کاندرو سيماب داشت
روزگار عشق خوبان شهد فائق می نمود
باز دانستم که شهد آلوده، زهر ناب داشت
سعدی اين ره مشکل افتادست در دريای عشق
کاوّل آخر در صبوری اندکی پاياب داشت
***
می بر زند ز مشرق، شمع فلک زبانه
ای ساقی صبوحی در ده می شبانه
عقلم بدزد لختی، چند اختيار دانش
هوشم ببر زمانی تا کی غم زمانه
گر سنگ فتنه بارد، فرق منش سپر کن
ور تير طعنه آيد، جان منش نشانه
آن کوزه بر کفم نه، کآب حيات دارد
هم طعم نار دارد هم رنگ ناردانه
صوفی چگونه گردد گرد شراب صافی
گنجشک را نگنجد عنقا در آشيانه
گر می به جان دهندت، بستان که پيش دانا
ز آب حيات خوشتر، خاک شرابخانه
ديوانگان نترسند از صولت قيامت
بشکيبد اسب چوبين از سيف و تازيانه
صوفی و کنج عزلت، سعدی و طرف صحرا
صاحب هنر نگيرد بر بی هنر بهانه
ساز و آواز
از کاست: دستان (چهارگاه)
باصدای: استاد محمدرضا شجریان