تبليغاتX
قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

 

خداوندا دلی دریا به من ده

در او عشقی نهنگ آسا به من ده

 

حریفان را بس آمد قطره ای چند

بگردان جام و آن دریا به من ده

 

نگارا نقش دیگر باید آراست

یکی آن کلک نقش آرا به من ده

 

ز مجنونان دشت آشنایی

منم امروز، آن لیلا به من ده

 

به چشم آهوان دشت غربت

که سوز سینه ی نی ها به من ده

 

تن آسایان بلایش برنتابند

بلی من گفتم، آن بالا به من ده

 

چو با دریادلان افتی، قدح چیست

به جام آسمان دریا به من ده

 

گدایان همت شاهانه دارند

تو آن بی زیور زیبا به من ده

 

غم دنیا چه سنجد با دل من

از آن غمهای بی دنیا به من ده

 

چه دل تنگ اند این آیینه رویان

دلی در سینه بی سیما به من ده

 

به جان سایه و دیدار خورشید

که صبری در شب یلدا به من ده

 

 

هوشنگ ابتهاج

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 19:0  توسط حمید  | 


 

از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی

بگـزین رهِ سلامت، ترکِ رهِ بلا کن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 21:53  توسط حمید  | 


 

 

***

پ.ن۱: در پسندیده بودن و کارآیی این راهکار شکی نیست؛ فقط خدا کنه ادعیهء ما برای دفع بلایای طبیعی -بلکه هم غیر طبیعی- اینجوری مستجاب نشه:

"مولانا قطب الدین شیرازی را عارضه ای روی نمود، مسهلی بخورد. مولانا شمس الدین عمیدی به عیادت او رفت. گفت: شنیدم كه دیروز مسهل خورده بودی؛ از دی باز به دعا مشغول بودم.

گفت: آری، از دی باز از شما دعا بود و از ما اجابت!"

پ.ن2: تا حالا بدون شرحی که شرح داشته باشه دیده بودید؟ خوب حالا ببینید!

پ.ن3: نمی خواد برام «دعـا» کنید که خوب بشم؛ دکترها جوابم کردن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 23:28  توسط حمید  | 


 

ای صمیمی، ای دوست!

گاه و بی‌گاه،

لب پنجره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ی خاطره‌ام می‌آیی.

ای قدیمی، ای خوب!

تو مرا یاد کنی یا نکنی،

من به یادت هستم.

آرزویم همه سرسبزی توست.

دائم از خنده، لبانت لبریز!

دامنت پر گل باد!

 

«مهدی اخوان ثالث»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 21:18  توسط حمید  | 


 

 

چیز زیادی برای نوشتن موجود نمی باشد؛

فقط سالگرد یکی از اشتباهات حق تعالی (که همون تولّد نسترن باشه) رو گرامی می دارم!

امیدوارم بقیه ی عمرش رو بتونه عین آدمیزاد زندگی کنه.

دیر زیاد آن بزرگوار!!!

***

پ.ن: خانومِ گلی خانوم! نسترنِ عزیز! 

«تولّدت مبارک»

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 23:53  توسط حمید  | 


 

افتخار همه آفاقی و منظور منی
شمع جمع همه عُشّاق و به هر انجمنی

به سر زلف پریشان تو دلهای پریش
همه خو کرده چو عارف به پریشان وطن

ز چه رو شیشه ی دل می شکنی

تیشه بر ریشه ی جان از چه زنی

سیم اندام و ولی سنگ دلی

سست پیمانی و پیمان شکنی

اگر درد من به درمان رسد چه می شه
شب هجر اگر به پایان رسد چه می شه

اگر بار غم به منزل رسد چه گردد
سر من اگر به سامان رسد چه می شه

ز غمت خون می گریم

بنگر چون می گریم

                        ز مژه دل می ریزد

                        ز جگر خون می آید

                                                افتخار دل و جان می آید
                                                یار بی پرده عیان می آید

 

تصنیف از: عارف قزوینی

با صدای: استاد محمدرضا شجریان

دانلود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 0:29  توسط حمید  | 


 

شبها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می خواندم از لایتناهی


آوای تو می آردم از شوق به پرواز
شبها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

 

امواج نوای تو به من می رسد از دور
دریایی و من تشنه ی مهر تو، چو ماهی


وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی

دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سرخوشم از لذّت این چشم به راهی

ای عشق! تو را دارم و دارای جهانم
همواره تویی، هر چه تو گویی و تو خواهی

 

 

«فریدون مشیری»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 21:33  توسط حمید  | 


 

 تصویر در اندازه (768*1024)

هر که شد محرم دل در حرم يار بماند

وان که اين کار ندانست در انکار بماند

 

اگر از پرده برون شد دل من عيب مکن

شکر ايزد که نه در پرده ی پندار بماند

 

صوفيان واستدند از گرو می همه رخت

دلق ما بود که در خانه ی خمار بماند

 

محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد

قصّه ی ماست که در هر سر بازار بماند

 

هر می لعل کز آن دست بلورين ستديم

آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند

 

جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت

جاودان کس نشنيديم که در کار بماند

 

گشت بيمار که چون چشم تو گردد نرگس

شيوه ی تو نشدش حاصل و بيمار بماند

 

از صدای سخن عشق نديدم خوشتر

يادگاری که در اين گنبد دوّار بماند

 

داشتم دلقی و صد عيب مرا می‌پوشيد

خرقه رهن می و مطرب شد و زنّار بماند

 

بر جمال تو چنان صورت چين حيران شد

که حديثش همه جا در در و ديوار بماند

 

به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی

شد که بازآيد و جاويد گرفتار بماند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 19:22  توسط حمید  | 


 

تفاوتی نکند قدر پادشایی را

که التفات کند کمترین گدایی را

 

به جان دوست که دشمن بدین رضا ندهد

که در به روی ببندند آشنایی را

 

مگر حلال نباشد که بندگان ملوک

ز خیل خانه برانند بی‌نوایی را

 

و گر تو جور کنی رای ما دگر نشود

هزار شکر بگوییم هر جفایی را

 

همه سلامت نفس آرزو کند مردم

خلاف من که به جان می‌خرم بلایی را

 

حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر

به سر نکوفته باشد در سرایی را

 

خیال در همه عالم برفت و بازآمد

که از حضور تو خوشتر ندید جایی را

 

سری به صحبت بیچارگان فرود آور

همین قدر که ببوسند خاک پایی را

 

قبای خوشتر از این در بدن تواند بود

بدن نیفتد از این خوبتر قبایی را

 

اگر تو روی نپوشی بدین لطافت و حسن

دگر نبینی در پارس پارسایی را

 

منه به جان تو بار فراق بر دل ریش

که پشه‌ای نبرد سنگ آسیایی را

 

دگر به دست نیاید چو من وفاداری

که ترک می‌ندهم عهد بی‌وفایی را

 

دعای سعدی اگر بشنوی زیان نکنی

که یحتمل که اجابت بود دعایی را

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 20:33  توسط حمید  | 


 

آمد امّا در نگاهش آن نوازش ها نبود

چشم خواب آلوده اش را مستی رؤیا نبود

 

نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود

عکس شیدایی در آن آیینه ی سیما نبود

 

لب همان لب بود، امّا بوسه اش گرمی نداشت

دل همان دل بود، امّا مست و بی پروا نبود

 

در دل بیزارِ خود، جز بیمِ رسوایی نداشت

گرچه روزی همنشین جز با من رسوا نبود

 

در نگاه سردِ او غوغای دل خاموش بود

برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

 

دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف

گوهر اشکی که من می خواستم پیدا نبود

 

بر لب لرزان من فریاد دل خاموش بود

آخر آن تنها امیدِ جانِ من، تنها نبود

 

جز من و او دیگری هم بود، امّا ای دریغ

آگه از دردِ دلم زان عشقِ جانفرسا نبود

*** 

شعر از: ابوالحسن ورزی

آهنگساز: همایون خرم

باصدای: زنده یاد استاد غلامحسین بنان

دانلود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 18:20  توسط حمید  | 


 

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند

پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند

 

ناموس عشق و رونق عشّاق می‌برند

عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند

 

جز قلبِ تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند

 

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

مشکل حکایتی است که تقریر می‌کنند

 

ما از برونِ در شده مغرور صد فریب

تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند

 

تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز

این سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند

 

صد مُلکِ دل به نیم نظر می‌توان خرید

خوبان در این معامله تقصیر می‌کنند

 

قومی به جدّ و جهد نهادند وصل دوست

قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند

 

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر

کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند

 

می خور که شیخ و حافظ و مفتیّ و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 20:54  توسط حمید  | 


 

مرا گفتند جمعی مهربانان
چو دیدندم ز غم در اضطرابی

که خوش می باش کز دورانِ گیتی
عمارت بازیابد هر خرابی

کشیدم از جگر آهی و گفتم
بدان صاحبدلان نیکو جوابی:

چه سود آنگه که ماهی مُرده باشد
که بازآید به جوی رفته آبی؟

 

***

 

پ.ن 1: به «فضول» گفتن اگه نصفِ دنیا رو بهت بدیم، قول میدی دیگه فضولی نکنی؟

گفت: آره! به شرطی که بگید نصفِ دیگشو به کی می خواید بدید!

پ.ن 2: به یک نفر که کلاً از پسِ این «فضول» بربیاد نیازمندیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 16:39  توسط حمید  | 


 

ای آمان از فراقت آمان
مُردم از اشتیاقت آمان
از كه گیرم سراغت آمان
آمان، آمان، آمان آی آمان
آمان، آمان، آمان آی آمان

چشم لیلی چو بر مجنون شد
دل ز دیدار او پُر خون شد
خون شد از راه دل بیرون شد
آمان، آمان، آمان آی آمان
آمان، آمان، آمان آی آمان

عارف و عامی از می مستند
عهد و پیمان به ساغر بستند
پای خُم توبه را بشكستند
آمان، آمان، آمان آی آمان

آمان، آمان، آمان آی آمان

***

تصنیف از: عارف قزوینی

با صدای: استاد محمدرضا شجریان

از کاست: خلوت گُزیده

دانلود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 19:51  توسط حمید  | 


 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 19:9  توسط حمید  | 


 

دیروز، ساعت ۷ و ۱۲ دقیقه صبح به وقت تهران، یک فروند هواپیمای آنتونوف، متعلق به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در فرودگاه مهرآباد سقوط کرد و 38 نفر کشته شدند.

(به همین سادگی!!!)

اگر ممکن بود، مسوولان، تقصیر سقوط این هواپیما را هم به گردن آمریکا می انداختند و می گفتند که: "آمریکا ما را تحریم کرده و به ما لوازم یدکی نمی دهد و برای همین چپ و راست هواپیماهای ما دچار «افتادگی» می شوند"؛ ولی متأسفانه این هواپیما روسی بوده و عجالتاً نمی توان آمریکای جهانخوار را مسوول این حادثه دانست، پس بهتر است به فکر پیدا کردن یک مقصرِ - حتی المقدور مرده – باشیم تا کم کم آبها از آسیاب بیفتد.

اما تیترهای امروز صبح یکی از پرتیراژترین روزنامه های صبح ایران  خیلی جالب بود:

1: جزئیات گروگانگیری 90 دانش آموز تهرانی: 80 دقیقه نفس ها در سینه ها حبس شد

2: سقوط آنتونوف به روایت شاهدان

اول فکر کردم شاید اشتباهی شده که تیتر اول روزنامه چیزی غیر از خبر سقوط هواپیماست؛ ولی بعد که یه خرده فکر کردم به این نتیجه رسیدم که: وقتی گروگانگیری با این شکل و شمایل در مملکت ما سالی یکی - دوبار اتفاق می افته، اما سقوط هواپیما با آمار کشته های (شما بخوانید شهیدهای) بالای 50 نفر حداقل ۴-۳ بار در سال تکرار میشه، معلومه که خبر گروگان گرفتن 90 نفر، از کشته شدن ۳۸ نفر مهمتره.(بابا! ریاضی که بلدید! 90 از ۳۸ بزرگتره، در نتیجه مهمتر هم هست!)

به هر حال به نظر می رسه دوستان و بزرگانِ کشوری و لشکری و مسوولین عزیز عزمشون در «دایورت کردن سقوط های پی در پی هواپیماها به یکی از اعضای بدنشون» راسخه؛ این وسط، ماییم که باید تصمیم بگیریم که بعد از این سوار هواپیما بشیم یا نه؟

زیاده جسارت است!

***

پ.ن: فضول جان! فردا کامنت نذاری که: تورو چه به این حرفا، برو شعرتو بنویس!!!! باور کن امشب شعر نوشتنم نمی اومد، این اتفاقها آدم رو خل می کنه؛ آدم خل و چل هم که چیزی بهتر از این نمی تونه بنویسه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 21:10  توسط حمید  | 


 

ماییم و می و مطرب و این کنج خراب  

جان و دل و جام و جامه در رهن شراب 

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب  

آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

***

امروز ترا دسترس فردا نیست  

و اندیشه فردات بجز سودا نیست 

ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست  

کاین باقی عمر را بها پیدا نیست

***

کم کن طمع از جهان و میزی خرسند  

از نیک و بد زمانه بگسل پیوند 

می در کف و زلف دلبری گیر که زود  

هم بگذرد و نماند این روزی چند 

***

خیام اگر ز باده مستی خوش باش  

با ماهرخی اگر نشستی خوش باش 

چون عاقبت کار جهان نیستی است  

انگار که نیستی چو هستی خوش باش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 22:39  توسط حمید  | 


 

تصویر با اندازه بزرگتر (768*1024) 

بزن آن پرده اگر چند تو را سیم

                                      از این ساز گسسته

بزن این زخمه، اگر چند در این کاسه ی تنبور

                                                    نمانده ست صدایی

بزن این زخمه

                 بر آن سنگ

                              بر آن چوب

                                            بر آن عشق

                                                         که شاید

                                                                 بردم راه به جایی.

 

پرده دیگر مکن و زخمه به هنجار کهن زن

لانه ی جغد نگر،

               کاسه ی آن بربط سُغدی

                                        ز خموشی

 

نغمه سر کن که جهان

                          تشنه ی آواز تو بینم

 چشمم آن روز مبیناد

                         که خاموش

                                     درین ساز تو بینم

 

نغمه ی توست، بزن!

                    آنچه که ما زنده بدانیم

اگر این «پرده براُفتد»

                      من و تو نیز نمانیم،

                                            اگر چند بمانیم و

                                                               بگوییم همانیم!

***

شعر از: محمدرضا شفیعی کدکنی

با صدای: محمدرضا و همایون شجریان

دانلود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 23:0  توسط حمید  | 


 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر، سحر نزدیک است...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 21:8  توسط حمید  | 


 

آن خطّاط؛ سه گونه خط نوشتی

یکی خود او خواندی، لاغیر

یکی را، خود هم او خواندی، هم غیر

یکی، نه او خواندی، نه غیر او

آن «خطّ سوّم» منم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 21:51  توسط حمید  |