صبح قشنگیه!
بارون قشنگی هم میاد،
نخوابیدن تو این صبح و شبها خیلی حال میده!
مخصوصاً اگه شعر «پرواز با خورشید» مشیری رو، با صدای «شجریانِ بزرگ» گوش بدی!
***
بگذار، که بر شاخه ی این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسُرایم.
آنگاه، به صد شوق، چو مرغان سبکبال،
پر گیرم از این بام و به سوی تو بیایم.
خورشید از آن دور، از آن قُلّه ی پر برف
آغوش کند باز، همه مهر، همه ناز
سیمرغ طلایی پر و بالی است که -چون من-
از لانه برون آمده، دارد سرِ پرواز.
پرواز به آنجا که نشاط است و امید است
پرواز به آنجا که سرود است و سرور است،
آنجا که، سراپای تو، در روشنی صبح
رویای شرابی است که در جام بلور است.
آنجا که سحر، گونه ی گلگون تو در خواب
از بوسه ی خورشید، چو برگِ گُلِ ناز است،
آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد،
چشمم به تماشا و تمنّای تو باز است!
من نیز چو خورشید، دلم زنده به عشق است.
راهِ دلِ خود را، نتوانم که نپویم
هر صبح، در آیینه ی جادویی خورشید
چون می نگرم، او همه من، من همه اویم!
او، روشنی و گرمی بازار وجود است.
در سینه ی من نیز، دلی گرم تر از اوست.
او یک سر آسوده به بالین ننهاده ست
من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست.
ما هر دو در این صبح طربنـاک بهاری
از خلوت و خاموشی این شب، پا به فراریم
ما هر دو، در آغوش پر از مهر طبیعت
با دیده ی جان، محو تماشای بهاریم.
ما آتش افتاده به نیزار ملالیم،
ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم،
بگذار که -سر مست و غزلخوان- من و خورشید؛
بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم ...
شعر از زنده یاد فریدون مشیری (دفتر ابر و کوچه)
با صدای استاد محمدرضا شجریان
از کاست بوی باران


