تبليغاتX
قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

 

متن زیر نوشته ای است از خانم بلقیس سلیمانی و ظاهراً در روزنامه ی اعتماد پنجشنبه ی گذشته چاپ شده.

(با تشکر از فضول بابت ارسال این متن)

 

 

من «دوشیزه مکرمه» هستم، وقتی زنها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود.

من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم.

من «والده مکرمه» هستم، وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی بیست آگهی تسلیت در بیست روزنامه معتبر چاپ می کنند.

من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش- البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند.

من «زوجه» هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه بیست و پنج هزار تومان فقط، بدهد.

من «سرپرست خانوار» هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.
من «خوشگله» هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهوده می گذرانند.
من «مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.
من «ضعیفه» هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند.
من «...» هستم، وقتی مادر، من و خواهرهایم را سرشماری می کند و به غریبه می گوید «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد.

من «بی بی» هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.
من «مامی» هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند.

من «مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم. ( آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم.)

من «زنیکه» هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصـوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود.
من «مامانی» هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.
من «ننه» هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم. نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم... به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.

من «یک کدبانوی تمام عیار» هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند.

دوستانم وقتی می خواهند به من بگویند «گه»؛ محترمانه می گویند «علیا مخدره».

من «بانو» هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی، عزیزم، عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و...» هستم.

من در فریادهای شبانه شوهرم، وقتی دیر به خانه می آید، چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد، «سلیطه» هستم.

من در ادبیات دیرپای این کهن بوم و بر؛ «دلیله محتاله، نفس محیله مکاره، مار، ابلیس، شجره مثمره، اثیری، لکاته و...» هستم.

دامادم به من «وروره جادو» می گوید. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفی صدا می زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنیز» شما معرفی می کند.
من کیستم؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 22:46  توسط حمید  | 


 

 

به کشت خاطرم جز غم نرويد

به باغم جز گل ماتم نرويد

به صحرای دل بی ‌حاصل مو

گياه نااميدی هم نرويد

***

به دشت افتاده مجنون زار و دلتنگ

چو سيل آورده چوبی در بن سنگ

به شب از آتش آه شرربار

نمايان بود در دامان کوهسار

***

غم عشقت بيابان پرورم کرد

هوای بخت، بی‌بال و پرم کرد

به مو گفتی صبوری کن، صبوری

صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد

***

به روی دلبری گر مايلستم

مکن منعم، گرفتار دلستم

خدا را ساربون، آهسته می ران

که مو واموندهء اين قافلستم

***

عزيزا کاسهء چشمم سرايت

ميون هر دو چشمم جای پايت

ازون ترسم که غافل پا نهی باز

نشينه خار مژگونم به پايت

***

تو دوری از برم، دل در برم نيست

هوای ديگری اندر سرم نيست

به جان دلبرم کز هر دو عالم

تمنّای دگر جز دلبرم نيست



دوبیتی ها از باباطاهر

با صدای: استاد محمدرضا شجریان

از کاست: "عشق داند"

دانلود


 پ.ن: به نظر من اوج همکاری شجریان و لطفیه این کاست!

تکنوازی تار لطفی در انتهای این قطعه به تنهایی کار یک کنسرت رو می کنه

و استاد هم که مثل همیشه تو اوجه؛

بعید می دونم دیگه ابوعطایی به این زیبایی اجرا بشه!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 0:54  توسط حمید  | 


 

می گم: کم پیدایی!

میگه؟ نه! هستم.

می گم: سرحال نیستی!

می گه: کی گفته؟

می گم: ...

شما بگید! آخرین کامنتش 4 مهر بوده، تا امروز میشه بیست و یک روز؛ حق ندارم دلواپس بشم؟


***

تذکر: شعر زیر هیچ ربطی به متن بالا ندارد!

 

به سوی ما گذار مردم دنیا نمی افتد‏

کسی غیر از غم دیرین به یاد ما نمی افتد‏


منم مرغی که جز در خلوت شب ها نمی نالد‏

منم اشکی که جز بر دامن دل ها نمی افتد‏


ز بس چون غنچه از پاس حیا سر در گریبانم

نگاه من به چشم آن سهی بالا نمی افتد‏


به پای گلبُنی جان داده ام، اما نمی دانم‏

که می افتد به خاکم سایه ی گل، یا نمی افتد‏


مراد آسان به دست آید ولی نوشین لبی جز او‏

پسندِ خاطرِ مشکل پسندِ ما نمی افتد‏


تو هم با سرو بالایی سری داری و سودایی

کمند آرزو بر جان من تنها نمی افتد‏


رود هر ذره ی خاکم به دنبال پری رویی

غبار من به صحرای طلب، از پا نمی افتد‏


نصیب ساغرِ می شد، لب جانانه بوسیدن

رهی دامان این دولت، به دست ما نمی افتد‏


رهی معیری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 21:19  توسط حمید  | 


 

درون ها تیره شد، باشد که از غیب

 

 

                                  چراغی بَرکُند خلوت نشینی...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 21:8  توسط حمید  | 


 

این یک تله است،

یک دام،

برای دوستانی که سرسنگین شده اند؛

برای فضول هایی که کم پیدایند...

 

 

آرزوهایت بلند بود

دست های من کوتاه


تو نردبان خواسته بودی

من صندلی بودم


با این همه

فراموشم مکن

وقتی که بر صندلیِ فرسوده ات نشسته ای

و به ماه فکر می کنی


حافظ موسوی

از کتاب: زن، تاریکی، کلمات

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 22:1  توسط حمید  | 


  عاشقان، عیدتان، مبارک باد...

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت

در ده قدح که موسم ناموس و نام رفت


وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم

عمری که بی حضور صراحی و جام رفت


مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی

در عرصه خیال که آمد کدام رفت


بر بوی آن که جرعه جامت به ما رسد

در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت


دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید

تا بویی از نسیم می‌اش در مشام رفت


زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه

رند از ره نیاز به دارالسلام رفت


نقد دلی که بود مرا صرف باده شد

قلب سیاه بود از آن در حرام رفت


در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود

می ده که عمر در سر سودای خام رفت


دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت

گمگشته‌ای که باده نابش به کام رفت

 


 

طاعاتتان مقبولِ درگاهِ حق... 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 20:0  توسط حمید  | 


 

می و میخانه مست و می کشان مست

زمین مست و زمان مست آسمان مست

نسیم از حلقه ی زلف تو بگذشت

چمن شد مست و باغ و باغبان مست

 

تا زدم یک جرعه می از چشم مستت

تا گرفتم جام مدهوشی ز دستت

 

شد زمین مست                آسمان مست                بلبلان نغمه خوان مست

                             باغ مست و باغبان مست

 

تو زمزمه ی چنگ و عود منی

نغمه ی خفته در تار و پود منی

تو باده و جام و سبوی منی

مایه ی هستی و های و هوی منی

گر چه مست مستم، نه می پرستم

به هر دو جهان مست عشق تو هستم

 

تا من چشم مست تو دیدم

ز ساغر عشقت دو جرعه چشیدم

 

شد زمین مست                آسمان مست                بلبلان نغمه خوان مست

                              باغ مست و باغبان مست

***

تصنیف دشتی "زمین مست، آسمان مست"

با صدای: علی اصغر شاه زیدی

شعر از: بیژن ترقی

آهنگ از: زنده یاد علی تجویدی

دانلود

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 2:22  توسط حمید  | 


 

 

عکس فوق متعلق به «فضول» مسمّا به «م.م» می باشد که از تاریخ ۴/۷/۸۶ جهت فضولی در فضای مجازی و غیر مجازی از منزل خارج شده و معلوم نیست تا کنون مراجعت کرده یا نه!

به هر حال ایشان چه به منزل مراجعه کرده باشد، چه نکرده باشد، وبلاگ ما چند روزیست از وجود پر خیر و برکت (و هکذا کامنت های متبرک و ویرانگر) ایشان بی بهره بوده و ما به طرز خفنی دلواپس و نگران وجود نازنین و هیبت بی بدیل ایشان شده ایم.

علیهذا هر کسی که خبری (مشروح یا مختصر ؛ خوب یا بد ؛ موثق یا غیر موثق) از این گمشده دارد ما را نیز باخبر کرده، از نگرانی رهانیده و خواب شب را به چشمان آستیگماتمان عودت دهد.

 

با تشکر

جمعی از فضول سنج های مقیم حومه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 0:51  توسط حمید  | 


 

قابل توجه دوستداران خاندان پهلوی:

درگذشت فرح پهلوی (دیبا) شایعه است و ایشان در قید حیات هستند.

به همین بهانه عکس زیر را داشته باشید و حالشو ببرید.

 

 

پ.ن: این آقای مهندس قطبی که برای عروسی دعوت شده؛ رضا قطبی پسر دایی فرح دیبا، اولین رئیس

«سازمان تلویزیون ملی ایران» و پدر افشین قطبی سرمربی کنونی تیم پرسپولیس است.

برام خیلی عجیبه که با وجود این وابستگی های سببی و نسبی، افشین خان اینجا چی کار می کنه و

چرا تا حالا اعدامش نکردند؟!؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 16:5  توسط حمید  | 


 

هر که را ديدم به راز خويش محرم ساختم

خويش را در عاشقی رسوای عالم ساختم


شمع را ديدم که از راز شب وصل آگهست

صبح چون نزديک شد کارش به يک دم ساختم


آنچه دل را بيم آن می‌سوخت درد هجر بود

آخر از ناسازی گردون به آن هم ساختم

 

«شریف تبریزی»

 

***

 

خوشا مرغی که در کنج قفس با یاد صیادش

چنان خرسند بنشیند که پندارند آزادش


نمی گویم فراموشش مکن، گاهی به یاد آور

اسیری را که می‌دانی نخواهی رفت از یادش


دلم درآتشست از عشق و من آسوده‌ام از غم

که می‌دانم محبّت می‌رسد روزی به فریادش


«عاشق اصفهانی»

 

***

 

از وبلاگ آخرین جرعه جام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 0:42  توسط حمید  | 


 

...

پروانه می پرسد ز برگِ گل:

«... کی مهلت دیدارمان زین بیش خواهد بود؟»

از دوردستِ برکه پاسخ می دهدْشان

                                              غوک:

«... شاید در اوراق کتابی بسته

                            بر طاقِ اطاقی کهنه و متروک.»

 

«محمدرضا شفیعی کدکنی»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 1:59  توسط حمید  | 


 

هر روز دلم به زیر باری دگر است

در دیده ی من ز هجر، خاری دگر است


من جهد همی کنم، قضا می گوید

بیرون ز کفایت تو کاری دگر است


«حافظ»

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 14:25  توسط حمید  | 


 

من از کجا پند از کجا، باده بگردان ساقیا
 
آن جام جان افزای را بر ریز بر جان ساقیا


بر دست من نه جامِ جان، ای دستگیر عاشقان

دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا


ای جانِ جان ای جانِ جان، ما نامدیم از بهر نان

برجه، گدا رویی مکن، در بزم سلطان ساقیا


اول بگیر آن جام مه، بر کفّه ی آن پیر نه

چون مست گردد پیر ده، رو سوی مستان ساقیا


برخیز ای ساقی بیا، ای دشمن شرم و حیا

تا بخت ما خندان شود، پیش آی خندان ساقیا


مولانا

***

تصنیف ساقیا

با صدای استاد محمدرضا شجریان

از کاست غوغای عشقبازان

دانلود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 1:35  توسط حمید  | 


 

فضول جان!

1. درسته که از نظر بنده، استاد شجریان خدای آواز سنّتیه؛ ولی نعوذبالله واقعاً که «خدا» نیست؛ ایشون هم یه آدمه و بالاخره یه روزی همه ی آدمها سایه اشون از سر چیزهایی که زیر سایه اشونه برداشته میشه!!! (پیچیدگیه جمله رو حال کردی؟؟ این سزای آدم فضوله تا بفهمه که فارسی رو به صورت پیچیده هم میشه نوشت.)

۲. عجالتاً یعنی فعلاً، فعلاً هم یعنی تا من زنده ام. (ترجمه به فارسی غیر پیچیده: الهی پیش مرگت بشم استـــــــــــــاد!)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 0:40  توسط حمید  | 


 

متأسفانه در شرایطی نیستم که بتونم چیزی بنویسم؛

(هرچند اگر شرایطم بهتر بود هم چیز جدید و خاصی نداشتم که در مورد استاد شجریان بگم!!)

فقط می تونم بگم: امیدوارم سایه ی استاد، از سر موسیقی سنتی کم نشه.

دعا: دیر زیاد! آن بزرگوار.

***

(شعر از محمدرضا شفیعی کدکنی)

 

کلیک کنید و عکس را در اندازه بزرگ ببینید.

(شعر از بیژن ترقی)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 1:31  توسط حمید  | 


 

بارالها!

در دایره ی قسمت، ما نقطه ی تسلیمیم

لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 0:21  توسط حمید  |