تبليغاتX
قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

 

 


بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند،

گرفته کولبارِ زادِ ره بر دوش،

فشرده چوبدست خیزران در مشت،

 گهی پر گوی و گه خاموش،

در آن مهگون فضای خلوت افشانگیشان راه می پویند،

ما هم راه خود را می کنیم آغاز.

 

سه ره پیداست.

نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر،

حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر.

نخستین: راه نوش و راحت و شادی.

به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی.

دو دیگر: راه نیمش ننگ، نیمش نام،

اگر سر بر کنی غوغا، و گر دم درکشی آرام.

سه دیگر: راه بی برگشت، بی فرجام.

 

من اینجا بس دلم تنگ است.

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است.

بیا ره توشه برداریم،

قدم در راه بی برگشت بگذاریم؛

ببینیم آسمان «هر کجا» آیا همین رنگ است؟

 

تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمان ها نیست.

سوی بهرام، این جاویدِ خون آشام،

سوی ناهید، این بد بیوه گرگِ قحبه ی بی غم،

که می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام؛

و می رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی،

و اکنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما.

 

و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما؛

سوی این ها و آن ها نیست.

به سوی پهندشت بی خداوندی ست،

که با هر جنبش نبضم

هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاک افتند.

 

بهل کاین آسمان پاک،

چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد؛

که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان

پدرْشان کیست؟

و یا سود و ثمرْشان چیست؟

بیا ره توشه برداریم.

قدم در راه بگذاریم.

 

به سوی سرزمین هایی که دیدارش،

بسان شعله ی آتش،

دواند در رگم خون نشیطِ زنده ی بیدار.

نه این خونی که دارم؛ پیر و سرد و تیره و بیمار.

چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم

که از دهلیزِ نقب آسای زهر اندودِ رگ هایم

کشاند خویشتن را، همچو مستان دست بر دیوار،

به سوی قلب من، این غرفه ی با پرده های تار.

و می پرسد، صدایش ناله ای بی نور:

 

- «کسی اینجاست؟

هلا! من با شمایم، های!... می پرسم کسی اینجاست؟

کسی اینجا پیام آورد؟

نگاهی، یا که لبخندی؟

فشار گرم دست دوست مانندی؟»

و می بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست،

حتی از نگاه مرده ای هم ردّ پایی نیست.


صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ.

ملول و با سحر نزدیک و دستش گرمِ کار مرگ

وز آن سو می رود بیرون، به سوی غرفه ای دیگر

به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد،

ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند:

«جهان پیر است و بی بنیاد، ازین فرهادکش فریاد...»


وز آنجا می رود بیرون، به سوی جمله ساحل ها.

پس از گشتی کسالت بار،

بدان سان - باز می پرسد- سر اندر غرفه ی با پرده های تار:

- «کسی اینجاست؟»

و می بیند همان شمع و همان نجواست.

که می گوید بمان اینجا؟

که پرسی همچو آن پیرِ به درد آلوده ی مهجور:

خدایا «به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟»

 

بیا ره توشه برداریم.

قدم در راه بگذاریم.

کجا؟ هر جا که پیش آید.

بدآنجایی که می گویند خورشیدِ غروبِ ما،

زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر.

بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید: زود.

وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد: دیر.

 

کجا؟ هر جا که پیش آید.

به آنجایی که می گویند

چو گل روییده شهری روشن از دریای تر دامان.

و در آن چشمه هایی هست،

که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن.

و می نوشد از آن مردی که می گوید:

«چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی

کز آن گل کاغذین روید؟»

 

به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست

که مرگش نیز (چون مرگ تاراس بولبا

 نه چون مرگ من و تو) مرگ پاک دیگری بوده ست،

کجا؟ هر جا که اینجا نیست.

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم.

ز سیلی زن، ز سیلی خور

وزین تصویر بر دیوار ترسانم.

درین تصویر،

عمر با سوط بی رحم خشایرشا

زند دیوانه وار، اما نه بر دریا؛

به گرده ی من، به رگ های فسرده ی من،

به زنده ی تو، به مرده ی من.

 

بیا تا راه بسپاریم

به سوی سبزه زارانی که نه کس کِشته، ندْروده

به سوی سرزمین هایی که در آن هرچه بینی بکر و دوشیزه ست

و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده،

که چونین پاک و پاکیزه ست.

 

به سوی آفتاب شاد صحرایی،

که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی.

و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا،

می اندازیم زورق های خود را چون کُلِ بادام.

و مرغان سپید بادبان ها را می آموزیم،

که باد شرطه را آغوش بگشایند،

و می رانیم گاهی تند، گاه آرام.

 

بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین!

من اینجا بس دلم تنگ است.

بیا ره توشه برداریم،

قدم در راه بی فرجام بگذاریم...


چاووشی

مهدی اخوان ثالث (م.امید)

از کتاب: زمستان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 23:30  توسط حمید  | 


 

ببخشید! شاید تکراری باشه، ولی دردِ دله؛ با "دوست قدیمی".

***

امشب از آسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد

در زمستان دشت کاغذ ها

پنجه ها یم جرقه می کارد


شهر دیوانه ی تب آلودم

شرمگین از شیار خواهش ها

پیکرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتش ها


آری، آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست


از سیاهی چرا هراسیدن

شب پر از قطره های الماس است

آن چه از شب بجای می ماند

عطر خواب آور گل یاس است


آه، بگذار گم شوم در تو

کس نیابد دگر نشانه ی من

روح سوزان و آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه ی من


آه، بگذار زین دریچه ی باز

خفته بر بال گرم رویاها

همره روزها سفر گیرم

بگریزم ز مرز دنیاها


دانی از زندگی چه می خواهم؟

من تو باشم، تو...؛ پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو ...؛ بار دیگر تو


آن چه در من نهفته، دریایی است

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین توفان

کاش یارای گفتنم باشد


بسکه لبریزم از تو می خواهم

بروم در میان صحراها

سر بسایم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها


آری، آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست.


«فروغ فرخزاد»

***

پ.ن: امیدوارم "دوست قدیمی" از دستم ناراحت نشه (اگه به اینجا سر می زنه!)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 0:16  توسط حمید  | 


 

...

سخن می گفت، سر در غار کرده، شهریارِ شهرِ سنگستان.

سخن می گفت با تاریکی خلوت.

تو پنداری مُغی دلمُرده در آتشگهی خاموش

ز بیدادِ  انیران شکوه ها می کرد.

ستم های فرنگ و ترک و تازی را

شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد.

غمان قرن ها را زار می نالید.

حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد.


- «غم دل با تو گویم، غار!

بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟»

صدا نالنده پاسخ داد:

«... آری نیست؟»

***

بخشی از شعر «قصه ی شهر سنگستان»

از: مهدی اخوان ثالث (م.امید)

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 20:44  توسط حمید  | 


 

سلام

لطفاً اگه رفتید نمایشگاه مطبوعات، حتماً از غرفه ی روزنامه ی جام جم در سالن 1 دیدن فرمایید.

قول می دم بهتون اشانتیون های باحالی بدن!

با تشکر

روابط خصوصی روزنامه جام جم


(گزارش بازدید از نمایشگاه مطبوعات در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 17:45  توسط حمید  | 


 

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری

نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری


غم اگر به كوه گویم بگریزد و بریزد

كه دگر بدین گرانی نتوان كشید باری


چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان

كه به هفت آسمانش نه ستاره‌ای است باری


دل من! چه حیف بودی كه چنین ز كار ماندی

چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاری


نرسید آن كه ماهی به تو پرتوی رساند

دل آبگینه بشكن كه نماند جز غباری


همه عمر چشم بودم كه مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو كه فرو خلید خاری


سحرم كشیده خنجر كه: چرا شبت نكشته‌ست؟

تو بكش كه تا نیفتد دگرم به شب گذاری


به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من؟

كه چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری


چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری


نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر برآرم

منم آن درخت پیری كه نداشت برگ و باری


سر بى پناه پیری به كنار گیر و بگذر

كه به غیر مرگ دیگر نگشایدت كناری


به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران كه رها كنند یاری...


تصنیف غمگسار

با صدای: همایون شجریان

شعر از: هوشنگ ابتهاج (هـ.ا.سایه)

از آلبوم: با ستاره ها

دانلود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:57  توسط حمید  | 


 

سید ابراهیم نبوی e.nabavi@roozonline.com - سه شنبه 8 آبان 1386

 

مشکل شد شش تا، تا به حال در اثر زحمات دول مختلفه مبنی بر این که مولانا ترک بود یا عرب ‏بود یا کرد بود یا افغانی بود یا انگلیسی بود یا فرانسوی بود، مشکل داشتیم، فعلا احمدی نژاد در ‏حال تبدیل مولانا به خودش است. شخص مورد نظر که ظاهراً رئیس جمهور کشور است، در یک ‏سخنرانی شگرف و عمیق به توصیف ظرایف و دقایق در مورد مولانا پرداخت و نشان داد مثل ‏سیاست خارجی، بودجه نویسی، اقتصاد نفت، راه سازی، زبان های بومی و زنده و مرده، فوتبال، ‏نحوه زدن آبشار در والیبال، شیوه دفاعی در بسکتبال و سایر موارد، در مورد ادبیات فارسی و ‏مولوی شناسی نیز اطلاعات دقیق دارد.

وی در سخنرانی خود در مورد مولوی گفت: «مولوی فی ‏البداهه زیباترین و دقیق ترین موضوعات را در قالب اشعار ساده و روان بیان کرده است.» ‏کارشناسان توضیح دادند که احتمالاً شخص فوق الذکر ابراهیم صهبا را با مولوی اشتباه گرفته و ‏این دو را یکی فرض کرده است. وی علت مولوی شدن مولوی را «عشق به خدا و پیامبر و اهل ‏بیت طاهرین» اعلام کرد، اما جرأت نکرد بگوید که مهم ترین چیزی که مولوی را مولوی کرد، ‏عشق و باور او به ولایت فقیه بود. وی در یک توضیح روشن و مشخص گفت: «عزیزان من! ‏امروز همه نیاز به مولوی داریم» (همانطور که به انرژی هسته ای نیاز داریم.)

وی برای اثبات ‏ایرانی بودن مولوی گفت: «مولوی نه متعلق به یک زمان و مکان، بلکه متعلق به همه بشریت ‏است.» وی در تشبیه مولوی به هوگو چاوز و آیت الله مصباح یزدی و خودش گفت: «مولوی هم ‏مثل همه عدالت طلبان، پاکان و خداخواهان منتظر است تا همه زیبایی ها بر عالم بشریت حاکم ‏شود.» (یا به عبارتی مولوی هم یکی از اولین اعضای انجمن حجتیه بوده است.)

در همین راستا ‏یکی از اشعار کشف نشده مولوی که اخیراً در کشوی میز دفتر روابط عمومی مؤسسه مولوی در ‏اطراف قونیه کشف شده است، منتشر شد. مولوی در این شعر ظهور احمدی نژاد را پیش بینی ‏کرده است:

 

زنده بدم، مرده شدم، گریه بدم، خنده شدم‏

دولت مود آمد و مح، دولت پاینده شدم

 

دولت گیراست مرا، خلق اسیر‏‎ ‎است مرا

نور منیر است مرا، هاله ی تابنده شدم

 

گفت که دیوانه شدی، صاحب این خانه شدی

رفتم و خودپیچ شدم، مهره ی چرخنده شدم

 

گفت برو بست نشین، دولت یک دست نشین

رفتم و یک دست شدم، عامل هر خنده شدم

 

گفت که تو نخبککی، غرق خیالی و شکی

گول شدم،‎ ‎هول شدم، قاط زدم، کنده شدم

 

گفت که تو هاله شدی،‎ ‎مثل پسرخاله شدی

هاله منم، ماله منم، نور پراکنده شدم

 

گفت که شیخی و سری، از همه کس پیش تری

شیخ منم، پیش منم، امر تو را بنده شدم‏

 

گفت‎ ‎که الهام دهم، پخته نشد، خام دهم‏

خام چو الهام شدم، یک تنه صد بنده شدم

 

گفت که این دولت تو، سیرت بی صولت تو‏

با صد میلیارد یورو، راهی آینده شدم

 

هم چه گوارات منم، فیدل کوبات منم

چاوز یک دنده شدم، یک چپ بازنده شدم

 

گفت قطاری بنشین، گاز بده روی زمین

دنده عقب هیچ مرو، ترمز را کنده شدم

 

آس شدم پاس شدم، سوی کاراکاس شدم‏

نور نیویورک زد و مبتکر و زنده شدم

 

شکر علی رفت به حق، از همه بردیم‎ ‎سبق

با تق و توق و تتلق، هاله ی رخشنده‎ ‎شدم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 19:42  توسط حمید  | 


 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 21:34  توسط حمید  | 


 

 

جام جم آنلاین: قیصر امین پور، شاعر نامدار معاصر ایران، بامداد روز سه شنبه در 48 سالگی در بیمارستان دی تهران درگذشت.
به گزارش خبرنگار ما، ابراهیم زاهدی مطلق، با اعلام این خبر گفت امین پور بر اثر مشکلات کبد و کلیه و بیماری های ناشی از تصادف سال 1378در شمال ایران همواره طی این سال ها رنج می برد.
وی افزود: او برای درمان بیماری حتی به خارج از کشور اعزام شده بود.
قیصر امین پور متولد دوم اردیبهشت 1338 در گتوند دزفول (خوزستان)، تحصیل را در مکتبخانه آغاز کرد و پس از اتمام تحصیلات ابتدایی در گتوند، راهی دزفول شد.
دوران راهنمایی و دبیرستان را نیز در این شهر به پایان رساند و پس از پذیرفته شدن در رشته دامپزشکی دانشگاه تهران در سال 1357راهی پایتخت شد.

امین پور یک سال بعد پس از انصرف از رشته دامپزشکی و ورود به دانشگاه تهران، در شکل گیری حوزه اندیشه و هنر اسلامی در حوزه هنرى با افرادى چون زنده یاد سید حسن حسینى، زنده یاد سلمان هراتى، محسن مخملباف، حسام الدین سراج، محمدعلى محمدى، یوسفعلى میر شکاک، حسین خسروجردى و... همکارى داشت.
وی طی سال های 1360 تا 1371 دبیر شعر هفته نامه سروش و همچنین سال ها به اتفاق بیوک ملکی و فریدون عموزاده خلیلی، سردبیری سروش نوجوان را برعهده داشت.
اولین مجموعه شعرهایش "تنفس صبح" و "در کوچه آفتاب" را در سال 1363 منتشر کرد.
وی در همین سال به رشته ادبیات فارسی تغییر رشته داد و توانست دوره کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکترای خود را از دانشگاه تهران دریافت دارد.
او عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی و برنده جایزه نیما یوشیج (مرغ آمین بلورین) بود.
قیصر امین پور از سال 1370 تدریس در دانشگاه تهران را آغاز کرد.
مجموعه شعر "آینه های ناگهان" در سال 1372، "گزینه اشعار" 1378 و "گل ها همه آفتابگردانند" 1380 از دیگر آثار این شاعر نامدار است.
از آخرین فعالیت های وی به برگزاری کلاس های شعر در خانه شاعران ایران می توان اشاره کرد.

*** 

نمونه هایی از شعر مرحوم قیصر امین پور:

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولى دل به پاییز نسپرده ایم

 

چو گلدان خالى لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

 

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم

اگر خون دل بود، ما خورده ایم

 

اگر دل دلیل است، آورده ایم

اگر داغ شرط است، ما برده ایم

 

اگر دشنه دشمنان، گردنیم

اگر خنجر دوستان، گُرده ایم

 

گواهى بخواهید، اینک گواه

همین زخم هایى که نشمرده ایم!

 

دلى سر بلند و سرى سر به زیر

از این دست عمرى به سر برده ایم

 

***

 

دست عشق از دامن دل دور باد!

می توان آیا به دل دستور داد؟

 

می توان آیا به دریا حکم کرد:

"که دلت را یادی از ساحل مباد"؟

 

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد!

 

آن که دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

 

خوب می دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی بایست داد

 

***

 

دستی به کرم به شانه ی ما نزدی

بالی به هوای دانه ی ما نزدی

دیر است، دلم چشم به راهت دارد

ای عشق! سری به خانه ی ما نزدی

 

خدایش بیامُرزاد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 20:40  توسط حمید  | 


 

برای نسترن (که بلد نیست شعر رو درست بنویسه!!!)

 

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینم

دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینم


دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی آید

دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی‌بینم


مرا رازی است اندر دل به خون دیده پرورده

ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی‌بینم


خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه

که من تا آشنا گشتم دل خرم نمی‌بینم


قناعت می کنم با درد چون درمان نمی‌یابم

تحمل می کنم با زخم چون مرهم نمی‌بینم


کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد

به امید دمی با دوست و آن دم هم نمی‌بینم

 



با که گویم راز

از کاست سرود مهر

با صدای استاد محمدرضا شجریان

دانلود (ساز و آواز بیات ترک)

دانلود (چهار مضراب همراه آواز)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 19:46  توسط حمید  | 


 

برای نمایش تصویر در اندازه بزرگتر روی عکس کلیک کنید.

 

چشم من در ره این قافله ی راه بماند 

تا به گوش دلم آواز درا باز آمد...

***

گزارش وبلاگ دل آواز از کنسرت اصفهان استاد شجریان را اینجا بخوانید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 0:37  توسط حمید  | 


 

 

 

گر عارف حق‌بينی چشم از همه بر هم زن

چون دل به يکی دادی آتش به دو عالم زن


هم چشم تماشا را بر روی نکو بگشا

هم دست تمنّا را بر گيسوی پر خم زن


هم نکته وحدت را با شاهد يکتا گو

هم بانگ اناالحق را بر دار معظم زن


هم جلوه ی ساقی را در جام بلورين بين

هم باده ی بی‌غش را با ساده ی بی‌غم زن


ذکر از رخ رخشانش با موسی عمران گو

حرف از لب جان‌بخشش با عيسی مريم زن


حال دل خونين را با عاشق صادق گو

رطل می صافی را با صوفی محرم زن


چون ساقی رندانی می با لب خندان خور

چون مطرب مستانی نی با دل خرم زن


چون آب بقا داری بر خاک سکندر ريز

چون جام به چنگ آری با ياد لب جم زن


چون گرد حرم گشتی در خانه خدا بنشين

چون می به قدح کردی بر چشمه زمزم زن


در پای قدح بنشين زيبا صنمی بگزين

اسباب ريا برچين کمتر ز دعا دم زن


گر تکيه دهی وقتی، بر تخت سليمان ده

ور پنجه زنی روزی، در پنجه ی رستم زن


گر دردی ازو بردی، صد خنده به درمان کن

ور زخمی ازو خوردی، صد طعنه به مرهم زن


يا پای شقاوت را بر تارک شيطان نه

يا کوس سعادت را بر عرش مکرم زن


يا کحل ثوابت را در چشم ملائک کش

يا برق گناهت را بر خرمن آدم زن


يا خازن جنت شو، گلهای بهشتی چين

يا مالک دوزخ شو، درهای جهنم زن


يا بنده عقبا شو، يا خواجه ی دنيا شو

يا ساز عروسی کن، يا حلقه ی ماتم زن


زاهد سخن تقوا بسيار مگو با ما

دم درکش ازين معنی، يعنی که نفس کم زن


گر دامن پاکت را آلوده به خون خواهد

انگشت قبولت را بر ديده ی پُر نم زن


گر همدمی او را پيوسته طمع داری

هم اشک پياپی ريز، هم آه دمادم زن


سلطانی اگر خواهی، درويش مجرد شو

نه رشته به گوهر کش، نه سکه به درهم زن


چون خاتم کارت را بر دست اجل دادند

نه تاج به تارک نه، نه دست به خاتم زن


تا چند فروغی را مجروح توان ديدن

يا مرهم زخمی کن، يا ضربت محکم زن


شعر از: فروغی بسطامی


***

مغنّی کجايی نوايت کجاست؟

نوای خوش جانفزايت کجاست؟


مغنّی از آن پرده نقشی بيار

ببين تا چه گفت از درون پرده‌دار


چنان برکش آواز خنياگری

که ناهيد چنگی به رقص آوری...


شعر از: حافظ (ساقی‌نامه)


تصنیف: «نی زن»

با صدای: استاد محمدرضا شجریان

از کاست: بوی باران

دانلود

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 3:2  توسط حمید  |