زندگی، حکایت مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند: "فروختی؟"
گفت: "نخریدند، تمام شد!"
زندگی، حکایت مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند: "فروختی؟"
گفت: "نخریدند، تمام شد!"
امشب نمی دانم چه باید کرد.
امشب کسی در خانهی من نیست.
گیرم، برون از من،
تاکِ شب از انگور صدها کهکشان پربار،
گیرم خُمِ مهتاب هم سرشار،
من با که نوشم دُرد شادی یا غم خود را
وقتی که مستی چون تو همپیمانهی من نیست؟
دیروزها، وقتی که شب می شد،
من تازه،
با صد بامداد تازه در جانم،
آغاز می گشتم؛
روز سیاه نابسامان را
چون خواب تاریک پریشانی نوردیده،
سوی نوازش، سوی آرامش،
سوی نگاه و خندهی تو بازمی گشتم.
امّا
امشب شب بی روزنی در من
تنها، تهی، تاریک، گستردهست.
امشب نمی دانم چه باید کرد.
وین تیرهی دلسرد
با من نمی دانی چهها کردهست،
با من نمی دانی چهها کردهست...
«اسماعیل خویی»
زرد و سرخ و ارغوانی، برگ درختان پاییز
می ریزند بر زمین، آرزوهای ما نیز
درختان پاییز در خون غنودند
سرودی به یادِ بهاران سرودند
ریخت ز چشمِ شاخهها، خون دل زمین چو برگ
از همه سو روان شده، اشک خزان ببین چو برگ
ریخته بر زمین سرد، این همه برگ سرخ و زرد
آه بهار آرزو، بر سر ما گذر نکرد
توشهای از بهاران ندارم، یادگاری ز یاران ندارم
گرد خاموشی و خستگی، روی قلبم نشسته
همچو خزان خموش و زرد، در ره تو نشستهام
تا تو مگر قدم نهی باز به چشم خستهام
شعر و آهنگ: امیرحسین سام
آواز: اشکان کمانگری
پ.ن:
با تشکر از خاله روجای عزیز که این سی دی رو بدون اجازه از کمدش «گرفتم»*!!!!
ارغوانی باشی! ![]()
(*توضیح: در بعضی از گویش های شمالی، به اشتباه!!!
به «برداشتن»، میگن «گرفتن».)
شب که میرسد از کنارهها
گریه میکنم با ستارهها
وای اگر شبی ز آستین جان
بر نیاورم دست چارهها
همچو خامُشان بستهام زبان
حرف من بخوان از اشارهها
تصنیف با ستاره ها
شعر از: حسین منزوی
آهنگساز: محمدجواد ضرابیان
با صدای همایون شجریان
از آلبوم «با ستاره ها»
دلم آشفتهی آن مایهی ناز است هنوز
مرغ پرسوخته در پنجهی باز است هنوز
جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسید
دل به جان آمد و او بر سرِ ناز است هنوز
گرچه بیگانه ز خود گشتم و دیوانه ز عشق
یار عاشق کش و بیگانه نواز است هنوز
خاک گردیدم و بر آتش من آب نزد
غافل از حسرتِ اربابِ نیاز است هنوز
گرچه هر لحظه مدد می دهدم چشمِ پُر آب
دل سودازده در سوز و گداز است هنوز
همه خفتند به غير از من و پروانه و شمع
قصهی ما دو سه دیوان دراز است هنوز
گر چه رفتی، ز دلم حسرت روی تو نرفت
درِ این خانه به امّید تو باز است هنوز
این چه سوداست عمادا که تو در سر داری؟
وین چه سوزی است که در پردهی ساز است هنوز؟
«عماد خراسانی»
اشک من! خودتو نگه دار
نیا پایین، منو رسوا می کنی
آخه غم! تو میون جمعی
چرا تنها منو پیدا می کنی؟
می شکنی منو با نگاهی، پیش مردم
آخه ای چشم سیاه
خون قلب منو هر شب، جای باده
توی مینا می کنی
می ریزه رو بالش من
هر شب این اشکای لرزون
بی تو من غمگین و تنها
من پریشون، دل پریشون
مستی ام رو تا سحر
پیمونه ام می بینه و بس
غنچه های اشکمو
دست غمت می چینه و بس
***
تصنیف اشکِ من
با صدای: علی اکبر گلپایگانی (گُلپا)
ای یوسف خوشنام ما، خوش می روی بر بام ما
ای درشکسته جام ما، ای بردریده دام ما
ای نور ما، ای سور ما، ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما، تا مِی شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما، ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما، نظّاره کن در دود ما
ای یار ما عیّار ما، دام دل خمّار ما
پا وامکش از کار ما، بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پای دل، جان می دهم چه جای دل
وز آتش سودای دل، ای وای دل، ای وای ما
تصنیف دود عود (نوا)
کاری از استاد پرویز مشکاتیان
با صدای استاد محمدرضا شجریان
از کاست دود عود
امشب شبِ تولّد نسترنه.
نه شب مهمّیه، نه هیچ قشنگیه خاصی داره،
ستاره ها و آسمون و زمین هم با روزهای دیگه هیچ فرقی ندارن،
هوا هم اگه از روزهای دیگه بدتر نباشه، مطمئناً بهتر نیست!
فردا هم مثل همیشه، خورشید از مشرق طلوع و تو مغرب غروب می کنه تا این موجودِ «کم دانش» بفهمه که وجودش هیچ خاصیت جادویی و ماوراءالطبیعه ای نداره و مهمترین هنرش (غیر از تار زدن) این بوده که 30 سالِ آزگار (حالا یکی دو سال بیشتر یا کمتر) اکسیژن مصرف کرده و هر چند سال یکبار، تو آمارِ جمعیت ایران سرشماری شده.
من که چیز خاصی تو تولّدش نمی بینم؛ ولی به هر حال جا داره که به رسم یادبود براش بنویسم:
نسترن خانوم!
تولّدت مبارک.

هوای بارون زده ی تهرون، شعرِ بارونی می طلبه!
و چه شعری بهتر از "باز باران، با ترانه"
شعری که برای خیلی از ماها، یادگاریه از دوران کودکی،
دوران خوشی،
دبستان...
***
باز باران،
با ترانه،
با گُهرهای فراوان
می خورد بر بامِ خانه.
من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.
شاد و خرّم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو.
می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.
یادم آرد روز باران،
گردشِ یک روزِ دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان:
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرّم
نرم و نازک
چست و چابک.
از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.
آسمان آبی، چو دریا؛
یک دو ابر، اینجا و آنجا.
چون دل من،
روز روشن.
بوی جنگل تازه و تر،
همچو می مستی دهنده.
بر درختان می زدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.
برکه ها، آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.
سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.
رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ می زد، چرخ می زد، همچو مستان.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.
با دو پایِ کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از سَر جو؛
دور می گشتم ز خانه.
می پراندم سنگریزه،
تا دهد بر آب لرزه.
بهر چاه و بهر چاله،
می شکستم «کرده خاله»
می کشانیدم به پایین،
شاخه های بیدمشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشکِ سرخ و مشکی.
می شنیدم از پرنده،
داستانهای نهانی.
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی.
هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم.
می سرودم:
" - روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشیدِ رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بی جان.
این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی!
گر نبودی مهر رخشان؟
روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد."
اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره؛
آسمان گردید تیره.
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.
جنگل از بادِ گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی گردِ باران
پهن می گشتند هرجا.
برق چون شمشیر برّان
پاره می کرد ابر ها را؛
تندر دیوانه غرّان
مشت می زد ابر ها را.
روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ می زد بی شماره.
گیسوی سیمین مِه را
شانه می زد دستِ باران
بادها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل.
به! چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه
بس ترانه، بس فسانه.
بس گوارا بود باران.
به! چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندرین گوهرفشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی:
"بشنو از من. کودکِ من!
پیشِ چشمِ مردِ فردا،
زندگانی -خواه تیره، خواه روشن-
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا."
مجدالدین میرفخرایی (گلچین گیلانی)
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه ی شطرنج رندان را مجال شاه نیست
چیست این سقف بلند ساده ی بسیارنقش
زین معمّا هیچ دانا در جهان آگاه نیست
این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است
کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست
صاحب دیوان ما گویی نمیداند حساب
کاندر این طغرا نشان حسبة لله نیست
هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو
کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست
بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود
خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست
هر چه هست از قامتِ ناسازِ بی اندامِ ماست
ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است
ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست
عاشق دُردی کش اندر بند مال و جاه نیست
ای دل ساده بکش درد که حقّت این است
از زمانه بشو دلسرد که حقّت این است
هرچه گفتم مشو عاشق، نشنیدی، حالا
همچو پاییز بشو زرد که حقّت این است
دیدی آخر دمِ مردانه به جز لاف نبود
بکش از مردمِ نامرد که حقّت این است
آن چه بر عاشقِ دلخسته روا دانستی
فلک آخر سرت آورد که حقّت این است
با صدای: همای (کاری از گروه مستان)
شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم
***
تو ای بی وفا، راز دل بشنو از خموشی من
این سکوت مرا ناشنیده مگیر
تو ای آشنا چشم دل بگشا، حال من بنگر
سوز و ساز دلم را ندیده مگیر
امشب که تو، در کنار منی، غمگسار منی
سایه از سرِ من، تا سپیده مگیر
تو ای اشک من خیز و پرده مپوش
پیش چشم ترم، وقتِ دیدن او، راه دیده مگیر
دل دیوانه ی من به غیر از محبت گناهی ندارد، خدا داند
شده چون مرغ توفان که جز بی پناهی پناهی ندارد، خدا داند
منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشاند
به جز این اشک سوزان، دل ناامیدم گواهی ندارد خدا داند
دلم گیرد هر زمان بهانه ی تو
سرم دارد شور جاودانه ی تو
روی دل بود به سوی آستانه ی تو
تا آید شب در میان تیرگی ها
گشاید پر روح من به شور و غوغا
رو کند چو مرغ وحشی سوی خانه ی تو
***
تصنیف افسانه ی شیرین (بیات اصفهان)
شعر از: بهادر یگانه
آهنگ از: استاد همایون خرم
با صدای: هایده
- به تماشای همه آینه ها
ای چو من رفته و نشناخته تصویرت را
خویش را باید دید
من در این آینه جز نیمرخ مغشوشی
همه ی قامت خود را نتوانستم دید
قدبلندی می گفت:
هیچ کوتاه در این آینه خود را،
نتواند دیدن
برویم...
نردبانی آریم
زندگی در اوج است
«قدرت الله شریفی»
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمیآید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته ی صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست
این دلِ زارِ نزارِ اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منوّر گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
***
غم پرست (مثنوی بیات ترک)
با صدای: استاد محمدرضا شجریان و همایون شجریان
تار: استاد حسین علیزاده - کمانچه: کیهان کلهر
از کاست سرود مهر (اجرا: کنسرت پاییز 84 - تالار بزرگ کشور)
پ.ن:
2 سال پیش در چنین شبی، توفیق آن را داشتم که در جوار بزرگوارانی از خیلِ دوستان، در شبِ اول اجرای این کنسرت حضور داشته باشم.
اغراق نیست اگر بگویم که یکی از به یادماندنی ترین شب های عمرم رقم خورد؛
در کنار دوستان
نوای آسمانی استاد
و هنرنماییِ بی بدیلِ یارانش.
دعا کنید سعادت داشته باشم تا بارِ دیگر چنین شبی را تجربه کنم.
آمین!
داستان اول:
یه روز مسوول فروش، منشی دفتر و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»…
پوووف! منشی ناپدید میشه…
بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه…
بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن!»
نتیجهء اخلاقی: همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه.
داستان دوم:
یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش… راهبه سوار میشه و راه میفتن… چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه… راهبه میگه: پدر روحانی، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار… کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه… چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پای راهبه تماس میده… راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!… کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه… بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: «به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی!»
نتیجهء اخلاقی: اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملاً آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی.
داستان سوم:
بلافاصله بعد از اینکه زن پیتر از زیر دوش حمام بیرون اومد پیتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پیتر یه حوله رو دور خودش پیچید و رفت تا در رو باز کنه… همسایه شون -رابرت- پشت در ایستاده بود… تا رابرت زن پیتر رو دید گفت: همین الان ۱۰۰۰ دلار بهت میدم اگه اون حوله رو بندازی زمین!… بعد از چند لحظه تفکر، زن پیتر حوله رو میندازه و رابرت چند ثانیه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پیتر میده و میره… زن دوباره حوله رو دور خودش پیچید و به حمام برگشت… پیتر پرسید: کی بود زنگ زد؟
زن جواب داد: رابرت همسایه مون بود… پیتر گفت: خوبه… چیزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود نگفت؟!
نتیجهء اخلاقی: اگه اطلاعات حساس مشترک با کسی دارید که به اعتبار و آبرو مربوط میشه، همیشه باید در وضعیتی باشید که بتونید از اتفاقات قابل اجتناب جلوگیری کنید!
داستان چهارم:
من خیلی خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم… والدینم خیلی کمکم کردند… دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود… فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم… یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی… سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم… اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم… وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… یهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی… ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم… ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم… به خانوادهء ما خوش اومدی.
نتیجهء اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید.
داستان پنجم:
یه شب خانم خونه اصلاً به خونه برنمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه! صبح برمیگرده خونه و به شوهرش میگه که دیشب مجبور شده خونهء یکی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه. شوهر برمیداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچکدومشون حرف خانم خونه رو تأیید نمیکن!
یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه که دیشب مجبور شده خونهء یکی از دوستهای صمیمیش (مذکر) بمونه. خانم خونه برمیداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه.
۱۵تاشون تأیید میکنن که آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تای دیگه حتی میگن که آقا هنوزم خونهء اونا پیش اوناست!
نتیجهء اخلاقی: یادتون باشه که مردها دوستهای بهتری هستند!
داستان ششم:
چهار تا دوست که ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن. بعد از یه مدت یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندانشون...
اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس شرکت. پسرم انقدر پولدار شده که حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد...
دومی: جالبه. پسر من هم مایهء افتخار و سرفرازی منه. توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دورهء خلبانی گذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده. پسرم اونقدر پولدار شد که برای تولد صمیمی ترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد.
سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تأسیس کرده و میلیونر شده... پسرم اونقدر وضعش خوبه که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای ۳۰۰۰ متری بهش هدیه داد.
هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریک می گفتند که دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریکات به خاطر چیه؟ سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم. راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف کنی؟
چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص کار میکنه. سه تای دیگه گفتند: اوه! مایهء خجالته! چه افتضاحی! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقاً همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰ متری هدیه گرفت!
نتیجهء اخلاقی: هیچوقت به چیزی که کاملا" در موردش مطمئن نیستی افتخار نکن!
داستان هفتم:
توی اتاق رختکن کلوپ گلف، وقتی همهء آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمکت شروع میکنه به زنگ زدن. مردی که نزدیک موبایل نشسته بود دکمهء اسپیکر موبایل رو فشار میده و شروع می کنه به صحبت. بقیهء آقایون هم مشغول گوش کردن به این مکالمه میشن...
مرد: الو؟
صدای زن اون طرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی کلوپ هستی؟
مرد: آره.
زن: من توی یه فروشگاه بزرگ هستم. اینجا یه کت چرمی خوشگل دیدم که فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشکالی داره اگه بخرمش؟
مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داری اشکالی نداره.
زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید ۲۰۰۶ رو دیدم. یکیشون خیلی قشنگ
بود. قیمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود.
مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی کن ماشین رو با تمام امکانات جانبی بخری.
زن: عالیه. اوه… یه چیز دیگه… اون خونه ای رو که قبلاً می خواستیم بخریم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره.
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی کن ۹۰۰۰۰۰ دلار بیشتر ندی.
زن: خیلی خوبه. بعداً می بینمت عزیزم... خداحافظ.
مرد: خداحافظ.
بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی که با حسرت نگاهش میکردن میندازه و میگه: کسی نمیدونه که این موبایل مال کیه؟!
نتیجهء اخلاقی: هیچوقت موبایلتونو جایی جا نذارین!
داستان هشتم:
یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن. وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینکه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم.
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه. مرد چند لحظه فکر کرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیکه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متأسفم عزیزم… آرزوی من اینه که یه همسری داشته باشم که ۳۰ سال از من کوچیکتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!
نتیجهء اخلاقی: مردها ممکنه زرنگ و بدجنس باشند، ولی فرشته ها زن هستند!
داستان نهم:
یه مرد ۸۰ ساله میره پیش دکترش برای چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:
هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دکتر؟
دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل. همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو به طرف پلنگ نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!
پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتماً یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقاً منظور منم همین بود!
نتیجهء اخلاقی: هیچوقت در مورد چیزی که مطمئن نیستی نتیجهء کار خودته ادعا نداشته نباش.
دوستان عزیز!
هشدارهای زیر رو می خواستم قبل از این پست بدم، ترسیدم باز از صدور بخشنامه گلایه کنید، حالا که دیدم بدون توضیح معترضید مجبورم توضیحاتی رو که قبلاً باید می نوشتم الان ارائه کنم:
1- شاید این مطلب قدیمی و تکراری باشه، ولی من از خود مطلب بدم نیومد، هرچند که ممکنه با رویکرد این وبلاگ تناقض داشته باشه ولی نمی دونم چرا تصمیم گرفتم بذارمش تو وبلاگ!؟!؟
لطفاً حالا که این کار رو کردم دیگه گله نکنید.
2- این وبلاگ مشتری های «غیر موسیقایی» و «شعرنفهمی»
مثل دکتر قربان حسینی، دکتر قربانی مقدم و حتی همین مسوول وزارت بی كلاسی و چندمحوری داره که به خاطر حفظ حرمت نون و نمک و آبِ استخری که هر هفته با اونا می خورم مجبورم بعضاً بزنم تو جاده خاکی، شما کمی بزرگوار باشید!
3- شاید حق با "خوب است" باشه، شاید هم نباشه! در هر صورت از پاک کردن این پست معذورم!
(دروغ چرا؟ به نظر خودم هم این مطلب مثل یه وصله ی سفید روی یه شلوار مشکی، یه جورایی تابلوئه! ولی هر چی باشه مثل یه فرزندِ ناخلف، باید وجودشو تحمل کرد. فقط سعی می کنم من بعد بعضی از قسمت های نظر "خوب است" رو اجرا کنم.)
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آن چه می پنداشتیم
تا درختِ دوستی کی بَر دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود
ور نه با تو ماجراها داشتیم
شیوه ی چشمت فریبِ جنگ داشت
ما ندانستیم و صلح انگاشتیم
گُلبنِ حُسنت نه خود شد دلفروز
ما دمِ همّت بر او بگماشتیم
نکتهها رفت و شکایت کس نکرد
جانبِ حُرمت فرو نگذاشتیم
گفت خود دادی به ما دل حافظا
ما محصّل بر کسی نگماشتیم
بشنوید با صدای استاد محمدرضا شجریان
از کاست معمای هستی
نکتهها رفت و شکایت کس نکرد
جانبِ حُرمت فرو نگذاشتیم
جانبِ حُرمت فرو نگذاشتیم
جانبِ حُرمت فرو نگذاشتیم
جانب حرمت فرو نگذاشتیم
...
1- در نوشته های قبلی شعر "از دوست داشتن" اثر فروغ فرخزاد رو به یاد یک "دوست قدیمی" نوشتم. جا داره توضیح بدم که این دوست قدیمی، قدمتی داره به اندازه ی سال ها
حتی قدیمی تره از این وبلاگ!
قدیمی تره،
از هر دوست داشتنی
از هر عشقی
(یه چیزی تو مایه های: "که هنوز من نبودم، که تو در دلم نشستی")
بدینوسیله هرگونه ارتباط معنایی، محتوایی، نوستالژیک و غیره ی اون پست با هر مسأله ای یا شخص خاصی، به شدت تکذیب می شه.
2- از دوستانی که کامنت میذارن خواهش می کنم حتی المقدور اسمشون رو بنویسن یا یه اسم مستعار برای خودشون دست و پا کنن؛ اینجوری بهترتره!
3- ...ی عزیز:
"آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت"
از پاشیدنِ نمک خودداری فرمایید!
4- اگر از این نوشته ها چیزی دستگیرتون شد، شد
نشد، بدونید که طرف حسابِ این پست شما نبودید،
از این مطلب بزرگوارانه بگذرید و صبر کنید تا مطلبِ بعدی.
5- از همه ی دوستان قدیمی و جدیدی، صمیمی و غیرصمیمی و با اسم و بدون اسم، صمیمانه تشکر می کنم که به اینجا سر میزنن. خاطرِ هرکدوم از شما یه جوری برام عزیزه، از هیچکدومتون کینه ای به دل ندارم و تک تکتون رو دوست دارم؛ چه دوستم داشته باشید؛ چه نداشته باشید!
باور کنید نظرات، انتقادها و حتی ضدحال هایی که تو قسمت کامنت ها از طرفتون ارسال میشه موتور محرکه ی این وبلاگه، امیدوارم حالا حالاها چرخ اینجا رو بچرخونه این موتور!
ایّام به کامتان
دوست کوچک شما: حمید
این هم برای دلخور نشدنِ دوستانی که طرف حسابِ این پست نبودن:
من مرغ آتشم
شب را به زیر سرخ پرِ خویش می کشم
در من هراس نیست ز سردی و تیرگی
من از سپیده های دروغین مشوشم.
«سیاوش کسرایی»
نَفَست شکفته بادا و
ترانه ات شنیدم
گل آفتابگردان!
نگهت خجسته بادا و
شکفتن تو دیدم
گل آفتابگردان!
به سحر که خفته در باغ، صنوبر و ستاره،
تو به آب ها سپاری همه صبر و خواب خود را
و رصد کنی ز هر سو، ره آفتاب خود را.
نه بنفشه داند این راز، نه بید و رازیانه
دم همتی شگرف است تو را درین میانه.
تو همه درین تکاپو
که حضور زندگی نیست
به غیر آرزوها
و به راه آرزوها،
همه عمر،
جست و جوها.
من و بویه ی رهایی،
و گرم به نوبت عمر،
رهیدنی نباشد
تو و جست و جو
و گر چند، رسیدنی نباشد.
چه دعات گویم ای گل!
تویی آن دعای خورشید که مستجاب گشتی
شده اتّحاد معشوق به عاشق از تو، رمزی
نگهی به خویشتن کن که خود آفتاب گشتی!
«محمدرضا شفیعی کدکنی»

گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره، رو به رو
شرح دهم غم تو را، نکته به نکته، مو به مو
ساقیِ باقی از وفا، باده بده سبو سبو
مطرب خوشنوای را، تازه به تازه، گو به گو
در پی ديدن رخت، همچو صبا فتادهام
خانه به خانه، در به در، کوچه به کوچه، کو به کو
میرود از فراق تو، خون دل از دو ديدهام
دجله به دجله، يم به يم، چشمه به چشمه، جو به جو
(شعر از: طاهره قرةُ العین)
***
ما را همه شب نمی برد خواب
ای خفته ی روزگار دریاب
در بادیه تشنگان بمردند
وز حلّه به کوفه می رود آب
(شعر از: سعدی)
تصنیف قدیمی چهره به چهره (نوا)
با صدای استاد محمدرضا شجریان
از کاست: چهره به چهره
(اجرای جشن هنر - حافظیه شیراز ۱۳۵۶)
دوست عزیزی با نام «داداش کوچیکه ی خودش» مرحمت فرموده در قسمت نظرات کامنتی گذاشته که عیناً نقل می شود:
مهر ترا دل حزين بافته بر قماش جان / رشته به رشته ، نخ به نخ ، تار به تار، پو به پو
در دل خويش "طاهره" گشت و نجست جز ترا / صفحه به صفحه، لا به لا، پرده به پرده ، تو به تو
اولندش دو بیت را جا انداختی. ثانیندش این هم شرح حال شاعر که تو زیر سبیلی در کردی:
زرين تاج برغانی قزوينی، معروف به قرة العين يا طاهره، دختر حاجی ملا محمد صالح برغانی قزوينی، در سال 1195 هجری خورشيدی مطابق با 1816 ميلادی در قزوين به دنيا آمد. او مقدمات علوم را به همراه خواهرش مرضيه نزد پدرش آموخت. بعد به تحصيل فقه و اصول و کلام و ادبيات عرب پرداخت. سپس آثار شيخ احسايی و سيد رشتی را مطالعه کرد. عقايد سيد رشتی بسيار روی او تاثير گذاشت.
تا آنجا که او تصميم گرفت به کربلا برود و سيد را ملاقات کند. دو پسر و يک دختر خود را به شوهرش که پسر عمويش هم بود، سپرد و به کربلا رفت. اما چون به آنجا رسيد، سيد درگذشته بود. در آن هنگام قرة العين 29 سال داشت. سپس از آنجا به بغداد رفت و بعد از آن در سال 1225 خورشيدی (1846 ميلادی) به دستور سلطان عثمانی به ايران بازگشت و به قزوين رفت. يکسالی در آنجا بود تا که پدرش و پدر شوهرش به دست پيروان باب کشته شدند و او مجبور شد به تهران برود. بعد به همراه عده ای از يارانش به دشت "بدشت" در هفت کيلومتری شاهرود رفت و در انجمنی که در آنجا بر پا شده بود، بی پرده در برابر حضار نمودار شد و به سخنرانی پرداخت و غوغايی به پا کرد و از آنجا به تهران باز گشت. بعد از مدتی به قزوين رفت تا بعد از کشته شدن باب او را دستگير کردند و به تهران آوردند و در يک بالاخانه ی بی پله ای زندانی کردند.
بعد از حادثه ی تيراندازی به ناصرالدين شاه، در سال 1231 خورشيدی (1852) در حالی که فقط 36 سال داشت، به دستور شاه و وزيرش در باغ ايلخانی کشته شد.
قرة العين زنی صاحب قلم، شاعر و سخنران بود. آلوسی، مفتی بغداد در ترجمه ی حال او می گويد: "من در اين زن فضل و کمالی ديدم که در بسياری از مردان نديده ام. او دارای عقل و استکانت و حيا و صيانت بسيار بود."
قرة العين در ايران نخستين زنی بود که به خلاف رسم و عرف زمانه بی حجاب در برابر مردان ظاهر شد و با علما و رجال به بحث و مجادله پرداخت.
***
و اما جوابیه:
1. دو بیت دیگه هم جا افتاده:
دور دهان تنگ تو، عارض عنبرين خطت
غنچه به غنچه، گل به گل، لاله به لاله، جو به جو
ابرو و چشم و خال تو، صيد نموده مرغ دل
طبع به طبع، دل به دل، مهر به مهر، خو به خو
که البته بنده به خاطر همسویی با اجرای خواننده آنها را ننوشتم، سعی می کنم از این به بعد اشعار را به صورت کامل بنویسم.
2. مجالی می طلبید نوشتن این زندگینامه، امان ندادی برادر!
3. وقتی که یوزر و پسورد وبلاگ را برایت ایمیل کردم و نوشتن در اینجا هم به کارهای روزمره ات اضافه شد حالت جا خواهد آمد "اخویِ بزرگوار"!

میگن اسبت رفیقِ روز جنگه
مو می گویُم از اون بهتر تفنگه
سُوارِ بی تفنگ قدرت نداره
سُوار وقتی تفنگ داره سُواره
تفنگ دسته نقره ام را فروختُم
برای وی، قبای ترمه دوختُم
فرستادُم، برایُم پس فرستاد
تفنگ دسته نقر ه ام داد و بیداد...
شعر از: «فایز دشتستانی»
با صدای: استاد شهرام ناظری
از کاست: کنسرت اساتید