یا مُقَلِّبَ القُلوبِ وَ الابصار
یا مُدبّر اللَیلِ وَ النَّهار
یا مُحَوِّلَ الحَولِ وَ الاحوال
حَوِّل حالَنا الی اَحسَنِ الحال
***
و زیبایی بهار
پاداش کسانی است
که سختی های زمستان را پشت سر گذاشته اند...
***
صدای پای بهار، خواب زمستان را برآشفت
سرما به خود آمد و کم کم آمادهی رفتن شد
بهار، به آرامی، دوست سپیدش را بدرقه کرد
و چادر سبز خود را بر سر طبیعت نیمه جان کشید
صبا، آهسته و بی صدا به سروقت گل ها و درختانی رفت
که رُستن را فراموش کرده بودند
و پوشیدن جامهی سفید، چنان برایشان عادت شده بود
که به یاد نمی آوردند لباس های سبزِ بهاری
و رنگین جامه های پاییزی را...
برخاستند... خواب غفلت را
به یاد آوردند... بهار گذشته را
امیدوار شدند... آینده ای سبز را
ما نیز بیاموزیم این بیداری و یادآوری و امّیدواری را؛
و خود،
بهاری باشیم برای بدرقهی زمستان وجودمان
نسیمی، برای بیداری روحمان
و آغازی بر «شکفتن».
***
سال 86 با همهی پستی ها و بلندی هایش به پایان خود نزدیک شد و بهار 87 تا ساعاتی دیگر جای آن را خواهد گرفت.
برای من سال 86 یکی از پربارترین، سخت ترین و آموزنده ترین سال های عمرم بود.
اگر مطمئن باشم که سختی این آزمون ها، و تحمّل این سختی ها؛ سانتی متری از فاصلهی چندین فرسخی من و خدا را کم می کند، از خدا می خواهم که سال آینده هم به همین منوال برایم آموزنده باشد و پر از تجربه.
برای شما دوستان عزیزی که در یک سال گذشته همواره در کنار من بودید و با نظرات دوستانه و صمیمانهی خود، به من دلگرمی داده و راهنماییام نمودید، از صمیم قلب آرزوی موفقیت، شادکامی و سلامتی دارم؛
کمبودهای اینجا را به بزرگواری خودتان ببخشید و سال بعد نیز مهربانانه در کنار «سرّ عشق» بمانید.
جامتان پُر نوش
کامتان شیرین
روزِتان خوش باد...
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
صفیر مرغ برآمد، بط شراب کجاست
فغان فتاد به بلبل، نقاب گل که کشید
ز میوههای بهشتی چه ذوق دریابد
هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید
مکن ز غصّه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید
ز روی ساقی مهوش گلی بچین امروز
که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید
چنان کرشمهی ساقی دلم ز دست ببرد
که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید
من این مرقّع رنگین چو گل بخواهم سوخت
که پیر باده فروشش به جرعهای نخرید
بهار میگذرد دادگسترا دریاب
که رفت موسم و حافظ هنوز می نچشید
و این هم یک عیدی از دوست خوبم «فضول»:
هِی فُلانی
رؤیازدگی را شنیده ای؟
چیزی مانند سودازدگی
درکوچه های بر دل ماندگی
و بر زبان ماسیدگی؛
با هاشورهایی از ذوق زدگی
که از متانتِ معهودِ بزرگسالی
لب پَر می زند،
تُخس و بی پروا
از دیوار عید بالا می رود
دست هایش را سر دیوار گیر می دهد.
سوز سرما و سنگینی و سنّ و سال
نفس را به شماره می اندازد.
هِی فُلانی
تا دست هایم یخ نزده
عیدت مبارک.
نوروز 1387 مبارک باد.



