تبليغاتX
قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

 

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

بسوختیم در این آرزوی خام و نشد


به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم

شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد


پیام داد که خواهم نشست با رندان

بشد به رندی و دُردی کشیم نام و نشد


رواست در بر اگر می‌طپد کبوتر دل

که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد


بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل

چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد


به کوی عشق منه بی‌دلیل راه قدم

که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد


فغان که در طلب گنج‌نامه‌ی مقصود

شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد


دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور

بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد


هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر

در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد


پ.ن:
فضول جان!
ما از بس که مملکتمون پیشرفته است دیگه با کتاب فال نمی گیریم!
زنگ می‌زنیم 9092305000 خودش واسمون فال می‌گیره، یه خانوم خوش صدا هم فال رو برامون می‌خونه، آخرشم به ازای هر فالی 200 تومان (20 سنت!!!) میاد رو قبض تلفنمون؛ دیگه هم نمی‌تونیم تقلب کنیم!

فیگیفتی؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 0:6  توسط حمید  | 


 

امید عافیتم بود، روزگار نخواست

قرار عیش و امان داشتم، زمانه گرفت...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 0:22  توسط حمید  | 


 

 

خط از استاد علیرضا کدخدایی

از آثار اهدایی به استاد شجریان که در نمایشگاه باغ هنر بم به فروش رسید.

بقیه­ی آثار را می توانید از اینجا دانلود کنید.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 0:15  توسط حمید  | 


 

توضیح:

«نقطه­ی آبی رنگ پریده» نام کتابی است که توسط دانشمند آمریکایی، کارل ساگان نوشته شده است. این نام برگرفته از عکس زیر است که به وسیله­ی کاوشگر فضایی وُیجر 1 از زمین گرفته شده و تصویری از زمین در برابر گستره­ای عظیم از فضا را نشان می­دهد.

 

 

در ادامه، بخش­هایی از این کتاب به زبان انگلیسی و فارسی آورده شده. در صورت تمایل می­توانید قسمت­های مذکور را با صدای خود نویسنده از اینجا دانلود کنید.

خاطرنشان می­سازد ترجمه­ی متن «خیلی!» قابل اتکاء نیست و هرگونه پیشنهاد، انتقاد و اشکال وارده به آن، به سرعت پذیرفته می­شود!

 


PALE BLUE DOT

From this distant advantage point the Earth, might not seem any particular interest, but for us it's different.

Consider again that dot. That's here. That's home. That's us. On it everyone you love, everyone you know, everyone you ever heard of, every human being who ever was, lived out their lives. The aggregate of our joy and suffering, thousands of confident religions, ideologies, and economic doctrines, every hunter and forager, every hero and coward, every creator and destroyer of civilization, every king and peasant, every young couple in love, every mother and father, hopeful child, inventor and explorer, every teacher of morals, every corrupt politician, every "superstar", every "supreme leader", every saint and sinner in the history of our species lived there - on a mote of dust suspended in a sunbeam.

The Earth is a very small stage in a vast cosmic arena. Think of the rivers of blood spilled by all those generals and emperors, so that, in glory and triumph, they could become the momentary masters of a fraction of a dot. Think of the endless cruelties visited by the inhabitants of one corner of this pixel on the scarcely distinguishable inhabitants of some other corner, how frequent their misunderstandings, how eager they are to kill one another, how fervent their hatreds. Our posturing, our imagined self-importance, the delusion that we have some privileged position in the universe, are challenged by this point of pale light.

Our planet is a lonely speck in the great enveloping cosmic dark. In our obscurity, in all this vastness, there is no hint that help will come from elsewhere to save us from ourselves.

The Earth is the only world known so far to harbor life. There is nowhere else, at least in the near future, to which our species could migrate. Visit, yes. Settle, not yet. Like it or not, for the moment the Earth is where we make our stand.

It has been said that astronomy is a humbling and character building experience. There is perhaps no better demonstration of the folly of human conceits than this distant image of our tiny world. To me, it underscores our responsibility to deal more kindly with one another, and to preserve and cherish the pale blue dot, the only home we've ever known.

 

DOWNLOAD

 


 

 

شاید از این فاصله زمین هیچ جذبه­ای نداشته باشد، اما برای ما وضعیت به گونه­ای دیگر است.

بار دیگر به آن نقطه نگاه کنید.

آنجاست. آنجا خانه است. ما آنجاییم.

هرکسی که دوستش دارید، هرکسی که می شناسید، هرکسی که تاکنون درباره­اش شنیده­اید، هر انسانی که آفریده شده بر روی همین نقطه زندگی کرده است.

مجموعه­ی خوشی­ها و رنج­ها، مذاهب مختلف، ایدئولوژی­ها و اصول اقتصادی، همه­ی شکارچیان و کاوشگران، هر قهرمان و هر ترسویی، تمام پدیدآورندگان و نابودکنندگان تمدن­ها، پادشاهان و رعایا، زوج­های جوان عاشق، پدرها و مادرها، کودکان امیدوار، همه­ی مخترعین و مکتشفین، معلمان اخلاق و سیاستمداران فاسد، تمام فوق­ستاره­ها و همه­ی رهبران بلند پایه، همه­ی معصومین و تمام گناهکارانِ تاریخ نوع بشر، در آنجا بوجود آمده و زیسته­اند. -در آنجا که ذره­ای از این غبار معلق در فضای بیکران است.

زمین بخش بسیار کوچکی از این عالم هستی است.

به رودهای خونی بیاندیشید که توسط ژنرال­ها و امپراتورها ریخته شده تا در ضیافت فتح و پیروزیشان آنها را برای مدت کوتاهی مالک بخشی از این نقطه کند.

به ظلم­های بی­پایانی که توسط ساکنان گوشه­ای از این نقطه بر ساکنان قسمتی دیگر - که از این فاصله نمی توان آنها را از یکدیگر بازشناخت- روا داشته شده فکر کنید.

چه سوءتفاهم­هایی!

چه بسیار برای کشتن یکدیگر حریص بودند.

چقدر نفرتشان از یکدیگر زیاد بود.

وضعیتمان، خودبزرگ پنداری­مان، به ما این تصور را داده که امتیاز خاصی در این پهنه­ی گیتی برایمان وجود دارد و همین توهم این نقطه­ی آبی روشن را به چالش کشیده است.

سیاره­ی ما ذره­ای کوچک در عرصه­ی بیکران گیتی است. در تیرگی­ها و سیاهی­های این پهنه، هیچ اثری از کمکی نیست. چیزی وجود ندارد که بتواند از جایی برای کمک از شر خودمان به یاری‌مان بیاید.

زمین، تنها جایی است که به عنوان یک پناهگاه برای زندگی کردن شناخته شده است. جای دیگری نیست - لااقل در آینده­ای نزدیک- جای دیگری برای مهاجرت کردن وجود ندارد؛ برای رؤیت، بله؛ ولی برای سکونت، هنوز نه!

خوشتان بیاید یا نه، فعلاً زمین تنها جایی است که ما می توانیم روی آن اقامت کنیم.

گفته می شود که ستاره شناسی باعث فروتنی و خودسازی می­شود.

هیچ برهان و دلیلی نمی­تواند همانند این تصویر، نشان دهنده­ی نادرست بودن غرور انسان باشد.

به نظر من، این تصویر بر مسؤولیت ما برای برخورد مهربانانه با یکدیگر تأکید می‌کند، همچنین بر محافظت و گرامی داشتن این نقطه­ی آبی رنگ پریده؛ تنها خانه‌ای که تا به حال شناخته‌ایم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 2:42  توسط حمید  | 


 

 

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم

رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم


گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم

بازگویم که عیان‌ست چه حاجت به بیانم


هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه‌ی خاطر

که به دیدار تو شغل‌ست و فراغ از دو جهانم


گر چنان‌ست که روزی من مسکین گدا را

به در غیر ببینی ز در خویش برانم


من در اندیشه‌ی آنم که روان بر تو فشانم

نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم


گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن

که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم


نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت

دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم


من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم

که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم


دُرَم از دیده چکان‌ست به یاد لب لعلت

نگهی باز به من کن که بسی دُر بچکانم


سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم

که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم


تصنیف سخن عشق

با صدای استاد محمدرضا شجریان و همایون شجریان

همنوازان گروه آوا:

مجید درخشانی (تار) - سعید فرج‌پوری (کمانچه) - حسین رضایی‌نیا  (دف)

محمد فیروزی (عود) - همایون شجریان (تنبک)

اجرا: کنسرت تهران - مرداد 86

دانلود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 1:23  توسط حمید  | 


 

 

مرا گویی که‌رایی من چه دانم

چنین مجنون چرایی من چه دانم


مرا گویی بدین زاری که هستی

به عشقم چون برآیی من چه دانم


منم در موج دریاهای عشقت

مرا گویی کجایی من چه دانم


مرا گویی به قربانگاه جان‌ها

نمی‌ترسی که آیی من چه دانم


مرا گویی اگر کشته خدایی

چه داری از خدایی من چه دانم


مرا گویی چه می جویی دگر تو

ورای روشنایی من چه دانم


مرا گویی تو را با این قفص چیست

اگر مرغ هوایی من چه دانم


مرا راه صوابی بود گم شد

ار آن ترک خطایی من چه دانم


بلا را از خوشی نشناسم ایرا

به غایت خوش بلایی من چه دانم


شبی بربود ناگه شمس تبریز

ز من یکتا دو تایی من چه دانم


من چه دانم

با صدای استاد شهرام ناظری و حافظ ناظری

از آلبوم: «شیدایی رومی» (The Passion Of Rumi)

دانلود

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 1:40  توسط حمید  |