تبليغاتX
قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

 

اول مهرماه مصادف است با شصت و هشتمین سالروز تولد خسروی آواز ایران؛ استاد محمدرضا شجریان

برای این هنرمند بزرگوار آرزوی سلامتی و تندرستی می کنم.

*** 

 

شب است و ساغر چشمم ز باده گلگون است

چه جای باده که در جام زندگی خون است


ز سوی قمریکان شکسته بال چمن

هر آنچه نغمه به گوشم رسیده محزون است


سرود سرمدی ای دوست لحظه‌ای سرکن

که غم نموده کمین در پی شبیخون است
 

چه گوهری به کمال تو کار برده فلک

که هر هنر که تورا داده دُرّ مکنون است


ندارد این همه شور و نشاط و سرمستی

شراب، اگر چه ز خمخانه‌ی فلاطون است


قلم ز نیشکر است و رقم ز سوده‌ی مشک

ز بس که خط تو شیرین و شنگ و موزون است


پری وشان خط و خلق و بانگ و نغمه و شعر

به هم برآمده ای دوست! این چه افسون است؟


تو کوله‌بار هنر بسته می‌روی شب و روز

اگر چه فاصله‌ها، کوه و دشت و هامون است


شجر که پاک بود، میوه‌اش شکرریز است

گهر که پاک بود طالعش «همایون» است


به شعر حافظ و آوای دلکشت «بیژن»

اگر که جان دهد از شوق، باز مغبون است


***

شعر از بیژن ترقی

از کتاب: آتش کاروان (انتشارات بدرقه‌ جاویدان)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 20:50  توسط حمید  | 


 

 

توضیحات:

۱. اینو از توی فایلهای قدیمیم پیدا کردم؛ خطش رو آقای «رضا منّوری» نوشته.

۲. این سوره رو خیلی دوست دارم؛ انگار سهم من از قرآن فقط همین سوره است.

۳. برای دیدن عکس در اندازهی بزرگ (سایز ۳۳۲۷*۲۴۰۰) اینجا کلیک کنید.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 20:40  توسط حمید  | 


 

به پايان رسيديم، امّا نکرديم آغاز

فرو ريخت پرها، نکرديم پرواز

ببخشای ای روشن عشق بر ما، ببخشای!


ببخشای اگر صبح را ما، به مهمانی کوچه دعوت نکرديم

ببخشای اگر روی پيراهن ما، نشان عبور سحر نيست

ببخشای ما را اگر، از حضور فلق روی فرق صنوبر خبر نيست.


نسيمی گياه سحرگاه را،

درکمندی فکنده‌ست و تا دشتِ بيداريش می‌کشاند.

و ما کمتر ازآن نسيميم،

در آن سوی ديوار بيميم.


ببخشای ای روشن عشق بر ما، ببخشای!

به پايان رسيديم، اما نکرديم آغاز

فرو ريخت پرها، نکرديم پرواز...!

 

«محمدرضا شفيعی کدکنی»

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 1:28  توسط حمید  | 


 

 

دلگیر دلگیرم مرا مگذار و مگذر

از غصّه می‌میرم مرا مگذار و مگذر


با پای از ره مانده در این دشت تب‌دار

ای وای می‌میرم مرا مگذار و مگذر


سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ

دل بر نمی‌گیرم مرا مگذار و مگذر


بالله که غیر از جرم عاشق بودن ای دوست

بی‌جرم و تقصیرم مرا مگذار و مگذر


با شهپر اندیشه دنیا گردم اما

در بند تقدیرم مرا مگذار و مگذر


آشفته‌تر ز آشفتگان روزگارم

از غم به زنجیرم مرا مگذار و مگذر


                    مگذار و مگذر (تصنیف دشتی)

آهنگ: کیخسرو پورناظری          تنظیم: تهمورث پورناظری

شعر: یدالله عاطفی                  با صدای: حمیدرضا نوربخش

                       از آلبوم: «پنهان چو دل»

                                   دانلود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 3:19  توسط حمید  | 


 

چنین یگانه كه خواهد زیست؟

چنین یگانه كه باید بود؛

چنین یگانه كه من بودم.

ای مهربان!

كه خواهد زیست؟

 

چنین یگانه و ناخُرسند

و این‌چنین خشنود

به شادمانی دوست

این‌چنین مهربان كه منم

كه می تواند زیست؟


محمود مشرف تهرانی (م.آزاد)

از دفتر: «آیینهها تُهیست»

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 0:51  توسط حمید  | 


 

بخواهی

          نخواهی

نگاهت با من مهربان است.

 

روزه‌ی کلامت قبول!

 

ولی...

گناهِ تو نیست که چشمانت

               بدون اذن تو

                              افطار کرده اند...

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 4:16  توسط حمید  | 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 0:47  توسط حمید  | 


 

بیهوده، ای دوست!

بیهوده می‌کوشی نبینی دام‌ها را.

تنها نه اینجا.

تنها نه آنجا،

هر جا که بینی، زندگی غیر از قفس نیست؛

جز پرده‌ی رنگین امّید و هوس نیست.


با بال خونین،

پرها زدم تا بشکنم دیوار شب را.

رفتم به هر راه.

هر راه و بیراه.

رنگ است و نیرنگ و فریب، این رنگ و بوها.

مرگ است، مرگ، عشق‌ها و آرزوها.

کو همّتی تا وارهم زین خواب سنگین.

مردانه از هم بگسلم این تار ننگین.


ای دوست! بشنو!

من بودم و دل بود و شوق نغمه‌پرداز؛

ره جسته بودم در دیار صبحگاهان؛

آنجا به گوش من نسیم، افسانه می‌خواند؛

افسانه‌ی آینده‌های زندگانی.

ناگه برآمد تندباد مهرگانی؛

دل مُرد و در من نیز آن شوق نهانی.

بیهوده، ای دوست!

بر گور خود جویم نشان زندگانی.


ای دوست! برخیز!

یا این شبِ شومِ سیه را پرده بشکاف؛

یا جان خود را وارهان از چنگ هستی.

در این سرای کهنه، جز بیگانه‌ای نیست

رؤیای شیرین تو جز افسانه‌ای نیست.

اینجا مزار جاودان زندگان است.

هر زنده اینجا در شُمار مردگان است.


«حسن هنرمندی»

از کتاب: «هزار و یک شعر» (ص 366)

گرد آورنده: «محمدعلی سپانلو»

انتشارات کاروان

 


توضیح  فضولانه:

چون حسن هنرمندی در میان جوانان چندان شناخته شده نیست، فضولتاً این چند خط را از روی اینترنت جُستم. بدنه‌ی متن برگرفته از نوشته‌ی آقای رحمان اسدیان (سایت عصرنو) و خانم نرگس بابایی مقدم (وبلاگ دل‌آرام‌ترین) است که به کمک منابع دیگر اینترنتی تکمیلش کرده‌ام:

دکتر حسن هنرمندی درسال 1307 خورشیدی در روستای مرجان از دهستان طالقان به دنیا آمد. اما زود همراه خانواده اش به مازندران رفت. دوره آموزش‌های دبستانی و دبیرستانی را در ساری به پایان رساند. در 16سالگی شاگرد اول دانشسراهای مازندران شد. یک  سال بعد به تهران آمد و خواست دانشجوی هنرپیشگی شود. در سال 1328 به عنوان دانشجوی ادبیات فرانسه وارد دانشگاه تهران شد و از آنجا لیسانس گرفت. بعد به پاریس رفت و در کلاس آمادگی پزشکی ثبت نام کرد. در سال 1332 به دلیل قطع ارز تحصیلی درسش را ناتمام گذاشت و به ایران بازگشت. یک سالی سردبیری نشریه سخن را بر عهده گرفت و در همین زمان به ترجمه آثاری چون «همسران هنرمندان» از آلفونس دوده، «مائده‌های زمینی» و «سکه سازان» از آندره ژید پرداخت.
از هنرمندی در سال 1336، کتاب «از رمانتیسم تا سوررئالیسم» که درباره‌ی نظریات نیما یوشیج و پیوند آن با شعر فرانسه است نشر یافت. یک سال بعد، نخستین مجموعه‌ی شعری او با نام «هراس» منتشر شد. ترجمه‌ی «آلیس در سرزمین عجایب» یکی دیگر از کارهای او در این سال است. در همین زمان برنامه «صدای شاعر» را در رادیو تهران به راه انداخت که هدف آن معرفی و ترویج جلوه‌های سالم شعر نو بود. در این برنامه به طور مفصل گفت و گوهایی با فروغ، شاملو، اخوان، نادرپور و دیگران انجام داد.
هنرمندی در سال 1342 دوباره به فرانسه بازگشت و پس ازیک اقامت چهار ساله، موفق به گذراندن رساله دکترای ادبیات تطبیقی خود در زمینه «تأثیر ادبیات فارسی بر آندره ژید» از دانشگاه سوربن شد. با بازگشت به ایران، عهده‌دار کارهای فرهنگی گوناگون از جمله اجرای برنامه‌ی رادیویی «سفری در رکاب اندیشه» یا از «جامی تا آراگون» به منظور نشان دادن ارزش و تأثیر ادبیات ایران در جهان، تدریس در انجمن فرهنگی ایران و فرانسه، تدریس ادبیات تطبیقی در دانشگاه تهران و تألیف و نقد و ترجمه و چاپ ده‌ها اثر دیگر شد که برخی از آنها عبارتند از: برگزیده شعرها، دفترهای شعر آسان، نامه‌های شتابزده به پسر پنداری‌ام، خودکشی «بررسی شاعرانه مسأله»، زورق مست از رمبو، سفر از بودلر، ده شعر از شاعران چین، افسانه‌های آفریقایی از ژیزل والره (1338)، بررسی ده قرن شعر فارسی، شام طولانی کریسمس از اورتون وایلدر (1332)، کتک خورده و راضی از کاسونا (1333)، محاکمه از کافکا، همسران هنرمندان از آلفونس دوده (۱۳۳۴)، آلیس در سرزمین عجایب از لوییس کارل (۱۳۳۸)، حافظ در آینه شرق و غرب و واژه نامه‌ی تطبیقی اصطلاحات ادبی جهان.
بسیاری از آثار آندره ژید با ترجمه‌ی وی منتشر شد از جمله: مائده‌های زمینی (1334)،  سکه‌سازان (1335)،  داستایوسکی (1354) و آهنگ روستایی(1355).
انتشارات بامداد در سال 1355 برگزیده‌ی شعرهای وی را منتشر کرد.
وی پس از انقلاب از کشور خارج شد. پنج سالی به عنوان استاد به الجزایر رفت و طی سالهای 1359 تا 1364 در آنجا به تدریس پرداخت. با تحولاتی که در الجزایر به وقوع پیوست، مجبور شد این کشور را ترک کند. او دوباره به فرانسه برگشت و مقیم پاریس شد. او در پاریس به سر می برد، تنها زیست و هرگز ازدواج نکرد.
خودکشی یکی از بزرگترین دغدغه‌های ذهنی هنرمندی بود. این موضوع در میان سروده‌های او نیز نمود یافته است. زندگی روحی و مادّی نادلپذیر و نامناسب غربت غرب این دغدغه را در وی چیرگی بخشید و سرانجام در واپسین هفته‌ی شهریور ماه ۱۳۸۱ با خوردن تعداد زیادی قرص خواب آور قوی به تصمیم تردیدآمیز دور و دیرینش جامه‌ی عمل پوشاند. در فاصله‌ی تأثیر کامل دارو با پریشانی خاطر و لرزش دست جمله‌هایی چند نگاشت: " ...دیگر طاقتم به پایان رسیده. این کار را خودم کردم. اما دشمنان دور و نزدیک شعر و نثر من در این مرگ سهیم هستند."
وی در گورستان پرلاشیز کنار گور نویسنده‌ی نامدار ایرانی صادق هدایت به خاک سپرده شد.
کامیار عابدی در باره‌ی وی تک‌نگاری‌ای به نام "رهنورد گمشده" منتشر کرده است.
فضول این شعرش را بسیار دوست می‌دارد:
 
در من غریو بد ثمری شعله می‌کشد
ما در نبرد خصم
با دشنه‌ای نی‌ین پیکار کرده‌ایم
ما را به جز این نی دشمن‌ستیز نه
وان نیز ای دریغ
لبریز عقده‌های فرومانده در گلو
حتی شکایتی
حتی حکایتی
ز جدایی نمی‌کند

اما در این نبرد
تنها از دشمنان هراسان نبوده‌ایم
با ما هراس دوست نمایان چرب‌دست
وینان به ننگ روسپیان مانده پای‌بست
 آگه‌تر که مایه‌ی پیمار ما ز چیست

پیکار از دو سو دشوار حالتی‌ست
تیغم به دل شکسته ولی از کدام خصم؟
زخمم به جان نشسته ولی در کدام جنگ؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 23:36  توسط حمید  | 


 

چه خلاف سر زد از ما که در سرای بستی؟

بر دشمنان نشستی، دل دوستان شکستی


سر شانه را شکستم به بهانه‌ی تطاول

که به حلقه حلقه زلفت نکند درازدستی


ز تو خواهش غرامت نکند تنی که کشتی

ز تو آرزوی مرهم نکند دلی که خستی


کسی از خرابه‌ی دل نگرفته باج هرگز

تو بر آن خراج بستی و به سلطنت نشستی


به قلمروی محبت در خانه‌ای نرفتی

که به پاکی‌اش نرفتی و به سختی‌اش نبستی


به کمال عجز گفتم که به لب رسید جانم

ز غرور ناز گفتی که مگر هنوز هستی؟


ز طواف کعبه بگذر، تو که حق نمی‌شناسی

به در کنشت منشین تو که بت نمی‌پرستی


تو که ترک سر نگفتی ز پِیَش چگونه رفتی

تو که نقد جان ندادی ز غمش چگونه رستی


اگرت هوای تاج است ببوس خاک پایش

که بدین مقام عالی نرسی مگر ز پستی


مگر از دهان ساقی مددی رسد وگرنه

کس از این شراب باقی نرسد به هیچ مستی


مگر از عذار سر زد خط آن پسر فروغی

که به صد هزار تندی ز کمند شوق جستی


تکمله:

فروغی بسطامی (1213- 1274)
میرزا عباس بسطامی متخلص به «فروغی» فرزند آقا موسی، متولد 1213 در عتبات (کربلا یا نجف) است. او در ساری اقامت داشت. روزگاری نیز در خدمت فتحعلیشاه بود. فروغی فتحعلیشاه، محمد شاه و ناصرالدین شاه را مدح كرد و در چند غزل نیز ابیات ناصرالدین شاه را تضمین كرد. وي ابتدا «مسكين» تخلّص مي كرد.
مدتی را نیز در كرمان در خدمت حسنعلی میرزا شجاع السلطنه -كه حامی «قاآنی» نیز بود- گذراند و همین شاهزاده تخلص «فروغی» را، به مناسبت لقب فرزندش فروغ‌الدوله، به او داد.
فروغی به مجلس عرفا گرایش داشت و قسمت بزرگ عمر خود را به ریاضت و درویشی و گوشه‌نشینی گذراند. هنر فروغی در غزل‌سرایی است و روش حافظ و سعدی را در غزل برگزیده است. غزلیات او در نزد معاصرانش نیز زبانزد بود. دیوان فروغی را تا بیست هزار بیت گفته‌اند.
از غزلهای معروف وی یکی با مطلع زیر است:
کی رفته ای ز دل که تمنا کنم ترا / کی بوده ای نهفته که پیدا کنم ترا
و دیگری با این مطلع:
مردان خدا پرده‌ی پندار دریدند / یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند

«با تشکر از فضول»

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 2:14  توسط حمید  | 


 

سه غم آمد به جانم هر سه یکبار

غریبی و اسیری و غم یار

غریبی و اسیری چاره دیره

غم یار و غم یار و غم یار...

 

«باباطاهر»

 

توضیح: خط به وسیله ی نرم افزار «چلیپا» نوشته شده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 23:12  توسط حمید  | 


 

به دوست قدیمی؛

که می‌خواهد با سکوت از من خلاص شود...


***

چرا پنهان کنم؟... عشق است و پیداست

در این آشفته اندوهِ نگاهم

تورا می‌خواهم ای چشمِ فسون‌بار

که می‌سوزی نهان از دیرگاهم


چه می‌خواهی از این خاموشیِ سرد؟

زبان بگشا که می‌لرزد امیدم

نگاه بی‌قرارم بر لب توست

که می‌بخشی به شادی‌ها نویدم


دلم تنگ است و چشم حسرتم باز

چراغی در شب تارم برافروز!

به جان آمد دل از ناز نگاهت

فرو ریز این سکوت آشنا سوز...


«هـ.ا.سایه»

از مجموعه‌ی سراب - نشر سخن

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 23:31  توسط حمید  |