تبليغاتX
قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

 

من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار

ناز انگشتای بارون تو باغم می‎كنه

میون جنگلا تاقم می‎كنه


تو بزرگی مث شب

اگه مهتاب باشه یا نه

                    تو بزرگی

                          مث شب


خود مهتابی تو اصلاً، خود مهتابی تو

تازه، وقتی بره مهتاب و هنوز

شب تنها

باید

راه دوری رو بره تا دم دروازه‎ی روزـ

مث شب گود و بزرگی

مث شب


تازه، روزم كه بیاد

تو تمیزی

مث شبنم

مث صبح


تو مث مخمل ابری

مث بوی علفی

مث اون ململ مه نازكی؛

اون ململ مه

كه رو عطر علفا، مثل بلاتكلیفی

هاج و واج مونده مردد

میون موندن و رفتن

میون مرگ و حیات


مث برفایی تو

تازه آبم كه بشن برفا و عریون بشه كوه

مث اون قلّه‎ی مغرور و بلندی

كه به ابرای سیاهی و به بادای بدی می‎خندی…


من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار

ناز انگشتای بارون تو باغم می‎كنه

میون جنگلا تاقم می‎كنه


شعر از احمد شاملو

با صدای خشایار اعتمادی

دانلود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 10:45  توسط حمید  | 


 

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 19:34  توسط حمید  | 


 

(برای «ta»ی دور از وطن )

 

 


وطن٬ وطن!

نظر فکن به من که من

به هر کجا٬ غریب‌وار٬

که زیر آسمان دیگری غنوده‌ام،

همیشه با تو بوده‌ام

همیشه با تو بوده‌ام

اگر که حال پرسی‌ام

تو نیک می‌شناسی‌ام.

من از درون قصّه‌ها و غصّه‌ها بر آمدم:

حکایت هزار شاه با گدا

حدیث عشق ناتمام آن شبان

به دختر سیاه چشم کدخدا،

ز پشت دود کشت‌های سوخته

درون کومه‌ی سیاه

ز پیش شعله‌های کوره‌ها و کارگاه.


تنم ز رنج عطر و بو گرفته است

رخم به سیلی زمانه خو گرفته است

اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده‌ام

یکی ز چهره‌های بی‌شمار توده‌ام.


چه غمگنانه سال‌ها

که بال‌ها

زدم به روی بحر بی کناره‌ات

که در خروش آمدی

به جنب و جوش آمدی


به اوج رفت موج‌های تو

که یاد باد اوج‌های تو!


در آن میان که جز خطر نبود

مرا به تخته پاره‌ها نظر نبود.

نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان

به گودهای هول

بسی صدف گشوده‌ام

گهر ز کام مرگ در ربوده‌ام.


بدان امید تا که تو

دهان و دست را رها کنی

دری ز عشق بر بهشتِ این زمینِ دل فسرده وا کنی

به بند مانده‌ام

شکنجه دیده‌ام

سپیده٬ هر سپیده جان سپرده‌ام

هزار تهمت و دروغ و ناروا شنوده‌ام.

اگر تو پوششی پلید یافتی

ستایش من از پلید پیرهن نبود

نه جامه، جان پاک انقلاب را ستوده‌ام.


کنون اگر ز خنجری میانِ کتف خسته‌ام

اگر که ایستاده‌ام

و یا ز پا فتاده‌ام،

برای تو٬ به راه تو شکسته‌ام

اگر میان سنگ‌های آسیا

چو دانه‌های سوده‌ام،

ولی هنوز گندمم


غذا و قوتِ مردمم

همانم آن یگانه‌ای که بوده‌ام.


سپاهِ عشق در پی است

شرار و شورِ کارساز با وی است

دریچه‌هایِ قلب باز کن

سرودِ شب‌شکافِ آن ز چارسویِ این جهان

کنون به گوش می‌رسد

من این سرود ناشنیده را

به خون خود سروده‌ام.


نبود و بود برزگر چه باک

اگر برآید از زمین

هر آنچ او به سالیان

فشانده یا نشانده است.


وطن! وطن!

تو سبزِ جاودان بمان که من

پرنده‌ای مهاجرم که از فراز باغِ باصفایِ تو

به دوردستِ مه گرفته پر گشوده‌ام.


تصنیف وطن

آهنگ از سعید فرجپوری

شعر از سیاوش کسرایی

با صدای همایون شجریان

از کاست خورشید آرزو

دانلود

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 22:25  توسط حمید  | 


 

 

گر بی‌دل و بی‌دستم وز عشق تو پابستم

بس بند که بشکستم آهسته که سرمستم


در مجلس حیرانی جانی است مرا جانی

زان شد که تو می‌دانی آهسته که سرمستم


پیش آی دمی جانم زین بیش مرنجانم

ای دلبر خندانم آهسته که سرمستم


ساقی می جانان بگذر ز گران‌جانان

دزدیده ز رهبانان آهسته که سرمستم


رندی و چو من فاشی بر ملت قلاشی

در پرده چرا باشی آهسته که سرمستم


ای می بترم از تو من باده‌ترم از تو

پرجوش‌ترم از تو آهسته که سرمستم


از باده‌ی جوشانم وز خرقه فروشانم

از یار چه پوشانم آهسته که سرمستم


تا از خود ببریدم من عشق تو بگزیدم

خود را چو فنا دیدم آهسته که سرمستم


هر چند به تلبیسم در صورت قسیسم

نور دل ادریسم آهسته که سرمستم


در مذهب بی‌کیشان بیگانگی خویشان

با دست بر ایشان آهسته که سرمستم


ای صاحب صد دستان بی‌گاه شد از مستان

احداث و گرو بستان آهسته که سرمستم


تصنیف سرمست

کاری از حمید متبسم

شعر از حضرت مولانا

با صدای شهرام ناظری

از کاست لولیان

دانلود

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 3:22  توسط حمید  |