بازگشت را، با شعری از «سایه» آغاز میکنم
شعری که اولین آشنایی مرا با ابتهاج رقم زد
و به تعبیری، سرآغاز الفت من و تنهاییام با «سایه» بود...
***
دیرست، گالیا!
در گوش من فسانهی دلدادگی مخوان!
دیگر ز من ترانهی شوریدگی مخواه!
دیرست، گالیا! به ره افتاد کاروان
عشق من و تو؟... آه
این هم حکایتیست.
اما، در این زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.
شاد و شکفته، در شبِ جشنِ تولّدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک،
امشب هزار دخترِ همسالِ تو، ولی
خوابیدهاند گرسنه و لخت، روی خاک.
زیباست رقص و نازِ سرانگشتهای تو
بر پردههای ساز،
اما، هزار دختر بافنده این زمان
با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان
جان میکنند در قفسِ تنگِ کارگاه
از بهرِ دستمزدِ حقیری که بیش از آن
پرتاب میکنی تو به دامانِ یک گدا.
وین فرش هفت رنگ که پامالِ رقص توست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ.
در تار و پود هر خط و خالش: هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش: هزار ننگ.
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان...
دیرست، گالیا!
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان.
هنگامهی رهایی لبها و دستهاست
عصیان زندگیست.
در رویِ من مخند!
شیرینیِ نگاه تو بر من حرام باد!
بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق!
بر من حرام باد تپشهای قلبِ شاد!
یارانِ من به بند:
در دخمههای تیره و نمناکِ باغشاه
در عُزلتِ تبآورِ تبعیدگاهِ خارک.
در هر کنار و گوشهی این دوزخ سیاه.
زودست، گالیا!
در گوش من فسانهی دلدادگی مخوان!
اکنون ز من ترانهی شوریدگی مخواه!
زودست، گالیا! نرسیدهست کاروان...
روزی که بازوانِ بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پردهی تاریکِ شب شکافت،
روزی که آفتاب
از هر دریچه تافت،
روزی که گونه و لب یارانِ همنبرد
رنگِ نشاط و خندهی گم گشته بازیافت،
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سویِ ترانهها و غزلها و بوسهها،
سویِ بهارهایِ دلانگیزِ گلفشان،
سویِ تو،
عشقِ من!
«امیر هوشنگ ابتهاج» (هـ.ا.سایه)
تهران، اسفند 1331
از مجموعهی شبگیر - نشر سخن