تبليغاتX
قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

 

 

سمن‌بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند

پری‌رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند


به فتراک جفا دل‌ها چو بربندند بر بندند

ز زلف عنبرین جان‌ها چو بگشایند بفشانند


به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند

نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند


سرشک گوشه‌گیران را چو دَریابند دُر یابند

رُخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند


ز چشمم لعل رمّانی چو می‌خندند می‌بارند

ز رویم راز پنهانی چو می‌بینند می‌خوانند


دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد

ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند


چو منصور از مراد آنان که بر دارند بر دارند

بدین درگاه حافظ را چو می‌خوانند می‌رانند


در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند

که با این درد اگر در بند درمانند در مانند


تصنیف سمن‌بویان

با صدای استاد محمدرضا شجریان و همایون شجریان

کمانچه: کیهان کلهر  ـ  تار: حسین علیزاده

آهنگ از کیهان کلهر

از آلبوم فریاد

دانلود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 4:51  توسط حمید  | 


 

پشت پنجره‌ام کلاغی است

اخمش می‌کنم

              جیغ می‌کشم

نگاه می‌کند

              نمی‌رود.


بیش از این به من نمی‌رسد

غروب زمستان

              و کلاغی که عاشق من است.



«گراناز موسوی»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 20:8  توسط حمید  | 


 

با گذشت بیش از ۳ هفته از پایانِ پانزدهمین نمایشگاه مطبوعات، و از آنجایی که بنده در این مدت از داشتن هرگونه ارتباط با اینترنت محروم بودم، فرصت نشد تا گزارش مفصل و به‌روزی از این نمایشگاه ارایه بدم. با این حال تعدادی از عکس‌هایی که از نمایشگاه مطبوعاتِ امسال تهیه کردم رو آپلود کردم تا نمایشگاهِ امسال هم مثل پارسال از تبلیغات مجانی «سرّ عشق» بهره‌مند بشه.

***

غرفه‌ی روزنامه جام جم؛ امسال در همسایگی ایران

 

در صورت تمایل بقیه‌ی عکس‌ها را می‌توانید در ادامه مطلب مشاهده نمایید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 20:45  توسط حمید  | 


 

 

نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید

فغان که بخت من از خواب در نمی‌آید


صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش

که آب زندگی‌ام در نظر نمی‌آید


قد بلند تو را تا به بر نمی‌گیرم

درخت کام و مرادم به بر نمی‌آید


مگر به روی دلارای یار ما ور نی

به هیچ وجه دگر کار بر نمی‌آید


مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید

وز آن غریب بلاکش خبر نمی‌آید


ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا

ولی چه سود یکی کارگر نمی‌آید


بسم حکایت دل هست با نسیم سحر

ولی به بخت من امشب سحر نمی‌آید


در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز

بلای زلف سیاهت به سر نمی‌آید


ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس

کنون ز حلقه‌ی زلفت به در نمی‌آید


ساز و آواز افشاری

از آلبوم دل مجنون

سه تار: داریوش پیرنیاکان

نی: جمشید عندلیبی

تنبک: مرتضی اعیان

با صدای: استاد محمدرضا شجریان

دانلود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 1:9  توسط حمید  | 


 

به گرد کعبه می‌گردی پریشان

که وی خود را در آنجا کرده پنهان

اگر در کعبه می‌گردد نمایان

                           پس بگرد تا بگردیم


در اینجا باده می‌نوشی

در آنجا خرقه می‌پوشی

                           چرا بیهوده می‌کوشی؟


در اینجا مردم آزاری

در آنجا از گنه عاری

                           نمی‌دانم چه پنداری؟


در اینجا همدم و همسایه‌ات در رنج و بیماری

تو آنجا در پی یاری

چه پنداری؟ کجا وی از تو می‌خواهد چنین کاری؟


چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمی‌داند؟

چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمی‌داند؟

چه دیداری که جز دینار و درهم از شما سُفتن نمی‌داند؟


به دنبال چه می‌گردی که حیرانی؟

خِرَد گم کرده‌ای شاید نمی‌دانی!


هُمای از جانِ خود سیری

که خاموشی نمی‌گیری

لبت را چون لبان فرّخی دوزند

تورا در آتشِ اندیشه‌ات سوزند

هزاران فتنه انگیزند

                           تورا بر سردرِ میخانه آویزند


«به گرد کعبه می‌گردی...»

شعر، آهنگ و تنظیم از: هُمای

ملاقات با دوزخیان (کنسرت گروه مستان)

دانلود

 


پ.ن: با تشکر از دوست خوبم طاهره که سی‌دی‌های گروه مستان رو در اختیار بنده گذاشت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 19:55  توسط حمید  | 


 

صدایت چه نزدیک

چه مهربان با دل است


دلت سبزِ سبز است

و می‌خواهد از عشق

شعری بگوید


و دیوانِ چشمت

پُر از نغمه‌های نگفته است


و جز با زبانِ محبّت

نشاید که با چشم تو گفت و گو کرد


و آغوش چشم تو جز با نگاهی نشاید


دریغا!

نگاهت کجاست؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 21:38  توسط حمید  | 


 

(نقدی از فضول بر شعر کاروان)

گفته‌اند فضول را بردند جهنم، گفت این چیزهایی که اینجا می‌سوزانید لایه اُزُن جهنم را سوراخ می‌کند! (همشیره البته معتقد است که ذات باری تعالی چنین بندگانی را فقط با چوب نیم‌سوزی به هرچه نابدترشان پاسخ می‌دهد!)
با این اوصاف باید بگویم که هرچند به شدت عاشق شعرهای ابتهاج هستم این شعر گالیا هرگز به دلم ننشست. چند دلیل هم برای خودم دارم:
1. نگاه این شعر به عشق کوته‌بینانه است. فکر می‌کند عشق برای دوران صلح و صفاست. می‌گوید منتظر باش روزی که بازوان بلورین صبحدم تیغ شب را شکافت می‌آیم سراغ عشق. در دوران مبارزه هم به سبب این‌که یاران من به بندند و هرکسی درمانده از بهر نان شب؛ عشق و بوسه‌ی تو بر من حرام باد!
نتیجه‌ی اخلاقی این‌که در دوران جنگ و انقلاب و زندان، عشق جزو تجمّلات است و می‌توان موقتاً تعطیلش کرد یا شیرش را بست.
2. تصوّر این شعر از مبارزه هم خام‌اندیشانه است. انگار که می‌رویم و انقلاب می‌کنیم و آفتاب از هر دریچه می‌تابد و رنگ نشاط و خنده‌ی گمشده، سراسر میهن آریایی اسلامی ما را می‌گیرد و تا ابد می‌پردازیم به عشق (کمابیش یک تصویری مثل ظهور حجت‌ابن‌الحسن).
فعلاً مبارزان سبیل تا سبیل اخمناک و غمزده، عشق و شادی را بر خود حرام کرده‌اند. بعداً پرده‌ی تاریک شب هم -که همانا امپریالیسم جهانخوار یا استعمار یا رژیم‌های دست‌نشانده باشد- برای همیشه به زباله‌دان تاریخ سپرده می‌شود.
3. نگاه این شعر به زن هم نگاهی فرودستانه است. این برادر یا رفیق مبارز به گالیا نمی‌گوید بیا با هم برویم مبارزه، بلکه تلویحاً می‌گوید بشین سرِ جات آبجی! لوس‌بازی هم درنیار. کاروان راه افتاده است و ما آقایون کارهای مهمی داریم که تو ازش سر در نمی‌آری.
4. تصویری که شعر از روابط طبقات اجتماعی می‌دهد خام‌خیالانه است. گالیا بر فرش بافته شده از خون و رنج دختران فرشباف می‌رقصد و تصوّری از رنج تهیدستان و گرفتاری مبارزان ندارد (چیزی در مایه‌ی فردی از خانواده‌ی سرمایه‌دارن زالوصفت یا مرفهین بی‌درد).
حالا بعد از اتمام مبارزه، سیاست آشتی طبقاتی اعلام می شود و گرگ و میش در کنار هم از یک‌جا آب خواهند خورد؛ چرا باید گالیا منتظر این رفیقِ مبارز بماند که رفته در جبهه‌ی نبرد، بنیادِ قدرت و ثروت خانواده‌ی گالیا را براندازد؟

برای بیشتر مغبون نشدن مشتری‌های حمید، این شعر ابتهاج را -که خیلی دوست می‌دارمش- تقدیم می‌کنم:

 

بوسه

گفتمش

- «شیرین‌ترین آواز چیست؟»

چشم غمگینش به رویم خیره ماند،

قطره قطره اشکش از مژگان چکید،

لرزه افتادش به گیسوی بلند،

زیر لب، غمناک خواند:

«ناله‌ی زنجیرها بر دستِ من!»

گفتمش:

         - «آنگه که از هم بگسلند...»


خنده‌ی تلخی به لب آورد و گفت:

- «آرزویی دلکش است، اما دریغ!

بخت شورم ره برین امّید بست.

و آن طلایی زورق خورشید را

صخره‌هایِ ساحلِ مغرب شکست!...»


من به خود لرزیدم از دردی که تلخ

در دلِ من با دلِ او می‌گریست.

گفتمش:

- «بنگر، در این دریای کور

چشمِ هر اختر چراغِ زورقی‌ست!»


سر به سویِ آسمان برداشت، گفت:

- «چشم هر اختر چراغِ زورقی‌ست.

لیکن این شب نیز دریایی‌ست ژرف.

ای دریغا شبروان! کز نیمه راه

می‌کشد افسونِ شب در خواب‌شان...»

گفتمش:

- «فانوس ماه

می‌دهد از چشمِ بیداری نشان...»


گفت:

- «امّا، در شبی این گونه گنگ

هیچ آوایی نمی‌آید به گوش...»

گفتمش:

- «اما دلِ من می‌تپد.

گوش کن، اینک صدای پای دوست!»

گفت:

- «ای افسوس، در این دامِ مرگ

باز صید تازه‌ای را می‌برند،

این صدای پای اوست!...»
 

گریه‌ای افتاد در من بی امان.

در میان اشک‌ها، پرسیدمش:

- «خوش‌ترین لبخند چیست؟»

شعله‌ای در چشم تاریکش شکفت،

جوشِ خون در گونه‌اش آتش فشاند،

گفت:

- «لبخندی که عشقِ سربلند

وقت مُردن بر لبِ مردان نشاند.»


من ز جا برخاستم،

                      بوسیدمش.


هـ.ا.سایه

تهران، 1334

از منظومه‌ی: "چند برگ از یلدا"


پ.ن: فضول است دیگر، فضولی نکند کارِ دنیا و مافیها لَنگ می‌ماند.
ما شعری از ابتهاج آوردیم، دوستمان بلافاصله آن را نقد کرد (و اگر به خود نگیرد، خوب هم نقد کرد).
بد ندیدم حالا که این وبلاگ پس از هفته‌ها خاک خوردن، با ابتهاج آغاز به کار کرد، یک فایل صوتی (با حجم 6 مگابایت) که در مورد «هـ.ا.سایه» است را در اختیارتان بگذارم.
فایل را می‌توانید از اینجا دانلود کنید.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 1:20  توسط حمید  | 


 

بازگشت را، با شعری از «سایه» آغاز می‎کنم

شعری که اولین آشنایی مرا با ابتهاج رقم زد

و به تعبیری، سرآغاز الفت من و تنهایی‎ام با «سایه» بود...

***

دیرست، گالیا!

در گوش من فسانه‎ی دلدادگی مخوان!

دیگر ز من ترانه‎ی شوریدگی مخواه!

دیرست، گالیا! به ره افتاد کاروان


عشق من و تو؟... آه

این هم حکایتی‎ست.

اما، در این زمانه که درمانده هر کسی

از بهر نان شب

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.


شاد و شکفته، در شبِ جشنِ تولّدت

تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک،

امشب هزار دخترِ هم‎سالِ تو، ولی

خوابیده‎‎اند گرسنه و لخت، روی خاک.


زیباست رقص و نازِ سرانگشت‎های تو

بر پرده‎های ساز،

اما، هزار دختر بافنده این زمان

با چرک و خون زخم سرانگشت‎های‎شان

جان می‎کنند در قفسِ تنگِ کارگاه

از بهرِ دستمزدِ حقیری که بیش از آن

پرتاب می‎کنی تو به دامانِ یک گدا.


وین فرش هفت رنگ که پامالِ رقص توست

از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ.

در تار و پود هر خط و خالش: هزار رنج

در آب و رنگ هر گل و برگش: هزار ننگ.


اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک

اینجا به باد رفته هزار آتش جوان

دست هزار کودک شیرین بی گناه

چشم هزار دختر بیمار ناتوان...


دیرست، گالیا!

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست

هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان.

هنگامه‎ی رهایی لب‎ها و دست‎هاست

عصیان زندگی‎ست.


در رویِ من مخند!

شیرینیِ نگاه تو بر من حرام باد!

بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق!

بر من حرام باد تپش‎های قلبِ شاد!


یارانِ من به بند:

در دخمه‎های تیره و نمناکِ باغشاه

در عُزلتِ تب‎آورِ تبعیدگاهِ خارک.

در هر کنار و گوشه‎ی این دوزخ سیاه.


زودست، گالیا!

در گوش من فسانه‎ی دلدادگی مخوان!

اکنون ز من ترانه‎ی شوریدگی مخواه!

زودست، گالیا! نرسیده‎ست کاروان...


روزی که بازوانِ بلورین صبحدم

برداشت تیغ و پرده‎ی تاریکِ شب شکافت،

روزی که آفتاب

از هر دریچه تافت،

روزی که گونه و لب یارانِ هم‎نبرد

رنگِ نشاط و خنده‎ی گم گشته بازیافت،

من نیز باز خواهم گردید آن زمان

سویِ ترانه‎ها و غزل‎ها و بوسه‎ها،

سویِ بهارهایِ دل‎انگیزِ گل‎فشان،

سویِ تو،

          عشقِ من!


«امیر هوشنگ ابتهاج» (هـ.ا.سایه)

تهران، اسفند 1331

از مجموعه‎ی شبگیر - نشر سخن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 0:23  توسط حمید  | 


 

دوستان عزیز و گرامی

سلام

متأسفانه به دلیل قطع شدن اینترنتم از حدود 20 روز پیش نتونستم به اینجا سر بزنم.

در این مدت فقط یک بار و با یک آپدیت هول هولکی تونستم در خدمتتون باشم.

ایمیل‎ها، آفلاین‎ها و کامنت‎های مهربونتون رو خوندم؛ امیدوارم بتونم از خجالتتون در بیام.

دوست کوچک شما؛ حمید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 21:30  توسط حمید  |