یارب به خدایی خداییت
وانگه به کمال پادشاییت
از عمر من آنچه هست برجای
بستان و به عمر لیلی افزای...
یارب به خدایی خداییت
وانگه به کمال پادشاییت
از عمر من آنچه هست برجای
بستان و به عمر لیلی افزای...
شب سردی است، و من افسرده.
راه دوری است، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
میکنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدمها.
سایهای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غمها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصهها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ بر آرم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!
خندهای کو که به دل انگیزم؟
قطرهای کو که به دریا ریزم؟
صخرهای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من، لیک، غمی غمناک است...
سپید و سیاه کاری از: علی کهن دیری با صدای محمد اصفهانی (از آلبوم فاصله)
سهراب سپهری (از کتاب مرگِ رنگ)
مرا چشمیست خونافشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
غلام چشم آن تُرکم که در خوابِ خوشِ مستی
نگارین گلشنش روی است و مشکین سایهبان ابرو
هلالی شد تنم زین غم که با طُغرای ابرویش
که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو
رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم
هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو
روان گوشهگیران را جبینش طرفه گلزاریست
که بر طرف سمنزارش همیگردد چمان ابرو
دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی
که این را اینچنین چشم است و آن را آنچنان ابرو
تو کافردل نمیبندی نقاب زلف و میترسم
که محرابم بگرداند خم آن دلسِتان ابرو
اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری
به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو
کمان ابرو (آواز بیات ترک)
آهنگ از استاد حسین علیزاده
با صدای استاد محمدرضا شجریان
از کاست: دلشُدگان
با این غروب از غم سبز چمن بگو
اندوهِ سبزههای پریشان به من بگو
اندیشههای سوختهی ارغوان ببین
رمز خیال سوختگان بی سخن بگو
آن شد که سر به شانهی شمشاد میگذاشت
آغوش خاک و بیکسی نسترن بگو
شوق جوانه رفت ز یاد درخت پیر
ای باد نوبهار ز عهد کهن بگو
آن آب رفته باز نیاید به جوی خشک
با چشم تر ز تشنگی یاسمن بگو
از ساقیان بزم طربخانهی صبوح
با خامشان غمزدهی انجمن بگو
زان مژده گو که صد گل سوری به سینه داشت
وین موج خون که میزندش در دهن بگو
سرو شکسته نقش دل ما بر آب زد
این ماجرا به آینهی دلشکن بگو
آن سرخ و سبز سایه بنفش و کبود شد
سرو سیاهِ من ز غروب چمن بگو
با صدای استاد شهرام ناظری
از کاست: سفر عُسرت (The Book Of Austerity)
شعر از: ه.ا.سایه
باد و پرندگان، از بالای سرِ ما میگذرند رودخانهها، به دیدار ما درنگ نمیکنند به پیر کردن ما قصد نکرده است باغها و جنگلها -به وقت- جامه عوض میکنند به خاطر ما جابهجا نمیکنند در هم گره میشوند، نیست و این میان فقط زندگی است که از دست میرود.
زمین در چرخیدنِ خود
نیمکتهای پارک، انتظار ما را نمیکشند
سینماها، نوبتهای نمایششان را
تاریکیِ سالن برای مخفی کردنِ خجالتِ دستهایی که
همه به کار خود مشغولند
حافظ موسوی
زن، تاریکی، کلمات
انتشارات آهنگِ دیگر
رفت عمرم در سرِ سودای دل
وز غم دل نیستم پروای دل
دل به قصد جان من برخاسته
من نشسته تا چه باشد رای دل
دل ز حلقهی دین گریزد زانک هست
حلقهی زلفین خوبان جای دل
گرد او گردم که دل را گرد کرد
کو رسد فریادم از غوغای دل
خواب شب بر چشم خود کردم حرام
تا ببینم صبحدم سیمای دل
قد من همچون کمان شد از رکوع
تا ببینم قامت و بالای دل
آن جهان یک تابش از خورشید دل
وین جهان یک قطره از دریای دل
لب ببند ایرا به گردون میرسد
بیزبان هیهای دل هیهای دل
هیهای دل (دشتی)
موسیقی: تهمورث پورناظری
شعر: حضرت مولانا
با صدای: حمیدرضا نوربخش
از آلبوم: پنهان چو دل (کاری از گروه شمس)
برای شاهین و روجا
به مناسبت دومین سالگرد پیوندشان
***
بگو به باران
ببارد امشب
بشوید از رخ
غبار این کوچه باغها را
که در زلالش
سحر بجوید
ز بیکرانها
حضور ما را
به جست و جوی کرانههایی
که راه برگشت از آن ندانیم
من و تو بیدار
و محو دیدار
سبکتر از ماهتاب
و از خواب
روانه در شطّ نور و نرما
ترانهای بر لبان بادیم
به تن همه شرم و شوخ ماندن
به جان جویان، روانِ پویان بامدادیم.
ندانم از دور و دوردستان
نسیم لرزان بال مرغیست
و یا پیام از ستارهای دور
که میکشاند
بدان دیاران
تمام بود و نبود ما را
درین خموشی و پردهپوشی
به گوش آفاق میرساند،
طنین شوق و سرود ما را.
چه شعرهایی که واژههای برهنه امشب
نوشته بر خاک و خون و خارا
چه زاد راهی به از رهایی
شبی چنان سرخوش و گوارا!
درین شب پای مانده در قیر
ستاره سنگین و پا به زنجیر
کرانه لرزان در ابر خونین
تو دانی آری،
تو دانی آری
دلم ازین تنگنا گرفته
جنون بگسسته پای از بند
بهانه بهر خدا گرفته.
بگو به باران
ببارد امشب
بشوید از رخ
غبار این کوچه باغها را
که در زلالش
سحر بجوید
ز بیکرانها
حضور ما را
«محمدرضا شفیعی کدکنی»
دیگه عاشق شدن، ناز کشیدن
فایده نداره، نداره
دیگه دنبال آهو دویدن
فایده نداره، نداره
چرا این در و اون در میزنی ای دل غافل؟
دیگه دل بستن و دل بریدن فایده نداره
وقتی ای دل
به گیسوی پریشون میرسی خودتو نگه دار
وقتی ای دل
به چشمون غزلخون میرسی خودتو نگه دار
دیگه عاشق شدن، ناز کشیدن
فایده نداره، نداره
دیگه دنبال آهو دویدن
فایده نداره، نداره
ای دل دیگه بال و پر نداری
داری پیر میشی و خبر نداری
وقتی ای دل
به گیسوی پریشون میرسی خودتو نگه دار
وقتی ای دل
به چشمون غزلخون میرسی خودتو نگه دار
دیگه عاشق شدن، ناز کشیدن
فایده نداره، نداره
دیگه دنبال آهو دویدن
فایده نداره، نداره
عاشق شدن فایده نداره
با صدای کورس سرهنگزاده
افسوس!
آیا هنوز هم
گلهای کاکتوس
پشت دریچههای اتاق توست؟
آه،
ای روزهای خاطره،
ای کاکتوسها!
آیا هنوز هم،
دیوارهای کوچهی آن خانه
از اشکهای هرشبهی من،
نمناک مانده است؟
آیا هنوز هم،
امید من به معجزهی خاک مانده است؟
افسوس!
گلهای کاکتوس...
«حمید مصدق»
مجموعه اشعار (انتشارات نگاه)
از منظومهی «در رهگذار باد»
از سر کوی تو هر کو به ملالت برود
نرود کارش و آخر به خجالت برود
کاروانی که بود بدرقهاش حفظ خدا
به تجمل بنشیند به جلالت برود
سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست
که به جایی نرسد گر به ضلالت برود
کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر
حیف اوقات که یک سر به بطالت برود
ای دلیل دل گمگشته خدا را مددی
که غریب ار نبرد ره به دلالت ببرد
حکم مستوری و مستی همه بر خاتم توست
کس ندانست که آخر به چه حالت برود
حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامی
بو که از لوح دلت نقش جهالت برود