(برای فضول...
)
۶
برای او نوشته بودم:
«عزیزم! تو آدم نیستی»
و او
سیلی محکمی به گوشم نواخت
و برای همیشه رفت
از آن به بعد
از هرچه عاشق بدسلیقه و
فرشتهی عجول
بدم آمد.
* * *
۹
نامت را در هیچیک از شعرهایم نمینویسم
از تو
با هیچکس
حتا در لفافه
حرف نمیزنم
در جمع، با تو چون غریبه سخن میگویم
از رسوایی میترسم
پنهانی به دیدارم بیا
همچنان پذیرای تو خواهم بود
در حیاط خلوت روحم
که مخصوص ملاقاتهای خصوصیست.
* * *
۱۲
قالیچهام را در آسمان پهن کرده بودم
تا به ستارهها و خدا نزدیکتر باشم
چند وقتی گذشت
مادرم گفت: سماور و قوری هم با خودت ببر
اما من منصرف شده بودم
و کمی بعد به زمین برگشتم
تنهاییِ آسمان، حوصلهام را سر میبُرد.
حافظ موسوی
از دفتر: «خردهریز خاطرهها»
موسسه انتشاراتی «آهنگ دیگر»



