قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

گلستان، یکی از معروف‌ترین آثار سعدی، شاعر بزرگ و نویسنده‌ی گران‌قدر ایرانی است. این کتاب شامل دیباچه (با جمله‌ی آغازین معروف "منّت خدای را، عزّ و جلّ، که طاعتش موجب قُربت است و به شکر اندرش مزید نعمت...) و ۸ باب (در سیرت پادشاهان-در اخلاق درویشان-در فضیلت قناعت-در فواید خاموشی-در عشق و جوانی-در ضعف و پیری-در تأثیر تربیت-در آداب صحبت) می‌باشد که در بهار سال ۶۵۶ هـ.ق. نوشته شده است.

هر چند بسیاری از حکایت‌های گلستان به تناوب در کتاب‌های درسی خوانده و به کرّات از زبان این و آن شنیده شده ولی مطالعه و شنیدن این حکایت‌ها همواره جذاب و دل‌پذیر بوده است.

با این که چندین بار گلستان را از ابتدا تا انتها خوانده‌ام، ولی پس از مطالعه‌ی گلستان سعدی با تصحیح و توضیح غلامحسین یوسفی به ارزش‌های این کتاب بیش از پیش پی بردم.

آن چه در ذیل می‌آید دسته گلی برگزیده ا‌ست از این گلستانِ همیشه خُرّم.


یکی از وزرا پیشِ ذوالنّون مصری آمد و همّت خواست که روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان. ذوالنّون بگریست و گفت: اگر من خدای را چنان پرستیدمی که تو سلطان را، از جمله‌ی صدّیقان بودمی.
گر نبودی امید راحت و رنج
پای درویش بر فلک بودی
ور وزیر از خدا بترسیدی
همچنان کز مَلِک، مَلَک بودی

***
زاهدی مهمان پادشاه بود. چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او بود تا ظنّ صلاح در حق او زیادت کنند.
ترسم نرسی به کعبه، ای اعرابی
کاین ره که تو می‌روی به ترکستان است
چون به مقام خویش بازآمد سفره خواست تا تناولی کند. پسری داشت صاحبِ فراست. گفت: ای پدر، باری به دعوت سلطان طعام نخوردی؟ گفت: در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید. گفت: نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید.
اى هنرها نهاده بر كف دست
عیب‌ها برگرفته زیر بغل
تا چه خواهى خریدن، اى مغرور
روز درماندگى به سیمِ دغل؟

***
یاد دارم كه در ایام طفلی، متعبّد بودمی و شب‌خیز و مولع زهد و پرهیز. شبی در خدمت پدر، علیه الرّحمه، نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز در کنار گرفته و طایفه‌ای گرد ما خفته. پدر را گفتم: یکی از اینان سر برنمی‌دارد که دوگانه‌ای بگزارد. چنان خواب غفلت برده‌اند که گویی نخفته‌اند که مرده‌اند.
گفت: جانِ پدر تو نیز اگر بخفتی به که در پوستین مردم افتی.
نبیند مدعى جز خویشتن را
كه دارد پرده‌ی پندار در پیش
گرت چشم خدابینى ببخشند
نبینى هیچ كس، عاجزتر از خویش

***
هرگز از دور زمان نناليدم و روی از گردش آسمان در هم نکشيدم، مگر وقتی که پايم برهنه مانده بود و استطاعت پای‌پوشی نداشتم، به جامع کوفه درآمدم دل‌تنگ، يکی را ديدم که پای نداشت. شکر نعمتِ حق تعالی به جای آوردم و بر بی‌کفشی صبر کردم.
مرغ بريان به چشم مردم سير
کمتر از برگ ترّه بر خوان است
وان که را دستگاه و قوت نيست
شلغم پخته مرغ بريان است

***
یکی از حکما شنیدم که می‌گفت: هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکند مگر آن کس که چون دیگری در سخن باشد همچنان تمام ناگفته، سخن آغاز کند.
سخن را سر است ای خردمند و بُن
میاور سخن در میان سخن
خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش
نگوید سخن، تا نبیند خموش

***
ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند. صاحبدلی بر او بگذشت، گفت: تو را مشاهره چند است؟ گفت: هیچ. گفت: پس چرا زحمتِ خود همی دهی؟ گفت: از بهر خدا می‌خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.
گر تو قرآن بدین نمط خوانی
ببری رونق مسلمانی

***
یکی را از علما پرسیدند که کسی با ماه‌رویی در خلوت نشسته و درها بسته و رفیقان خفته و نفسْ طالب و شهوتْ غالب، چنان که عرب گوید: التّمرُ یانعٌ و النّاطورُ غَیرُ مانِعْ، هیچ باشد که به قوّت پرهیزگاری از وی به سلامت ماند؟ گفت: اگر از مه‌رویان به سلامت ماند از بدگویان نماند.
وَ اِن سَلِمَ الانسانُ مِن سوءِ نَفْسِهِ
فَمِن سوءِ ظَنّ المُدَّعی لَیْسَ یَسْلَمُ

شاید پس کار خویشتن بنشستن
لیکن نتوان زبان مردم بستن

***
مهمان پیری بودم در دیار بکر که مالِ فراوان داشت و فرزندی خوب‌روی. شبی حکایت کرد که مرا در عمرِ خویش به جز این فرزند نبوده است. درختی در این وادی زیارتگاه است که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند. شب‌های دراز در آن پای درخت به حق بنالیده‌ام تا مرا این فرزند بخشیده است. شنیدم که پسر با رفیقان آهسته همی گفت: چه بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی و پدرم بمردی.
خواجه شادی‌کنان که پسرم عاقل است و پسر طعنه‌زنان که پدرم فرتوت.
سال‌ها بر تو بگذرد که گذار
نکنی سوی تربت پدرت
تو به جای پدر چه کردی خیر؟
تا همان چشم داری از پسرت

***
هر آن سرّی که داری با دوست در میان منه چه دانی که وقتی دشمن گردد و هر بدی که توانی به دشمن مرسان که باشد که وقتی دوست گردد.
رازی که پنهان خواهی با کس در میان منه و گرچه دوست مخلص باشد که مر آن دوست را نیز دوستانِ مخلص باشند همچنین مسلسل.
خامشی به که ضمیر دل خویش
با کسی گفتن و گفتن که مگوی
ای سلیم، آب ز سرچشمه ببند
که چو پر شد نتوان بستن جوی

***
حکیمی را پرسیدند: چندین درخت نامور که خدای، عزّ و جلّ، آفریده است و برومند، هیچ یکی را آزاد نخوانند مگر سرو را که ثمره‌ای ندارد، گویی در این چه حکمت است؟ گفت: هر یکی را دخلی معیّن است به وقتی معلوم، گاهی به وجود آن تازه‌اند و گاهی به عدم آن پژمریده و سرو را هیچ از این نیست و همه وقتی خوش است و این است صفت آزادگان.
بر اینچه می‌گذرد دل منه که دجله بسی
پس از خلیفه بخواهد گذشت از بغداد
گرت ز دست برآید، چو نخل باش کریم
ورت به دست نیاید، چو سرو باش آزاد

برگرفته از گلستان سعدی
تصحیح و توضیح غلامحسین یوسفی
انتشارات خوارزمی

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/08ساعت 3:11  توسط حمید  | 


 

گوش کن! دورترین مرغ جهان می‌خواند،

شب سلیس است، و یک‌دست، و باز.

شمع‌دانی‌ها

و صدادارترین شاخه‌ی فصل، ‌ماه را می‌شنوند.


پلکان جلو ساختمان،

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم،
 

گوش کن! جاده صدا می‌زند از دور قدم‌های تورا.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلک‌ها را بتکان، کفش به پا کن و بیا.

و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب، اندام تو را، مثل یک قطعه‌ی آواز به خود جذب کنند.

پارسایی است در آنجا که تورا خواهد گفت:

"بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه‌ی عشق تر است."


«سهراب سپهری»

از مجموعه «حجم سبز»

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت 23:27  توسط حمید  |