قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز


تشخیص دروغ گفتن دو دسته از آدما خیلی ساده‌ست:

اونایی که همیشه دروغ می‌گن

                      و اونایی که هیچ‌وقت دروغ نمی‌گن...


+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/04/04ساعت 16:8  توسط حمید  | 


سال نو

               مبارک...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/01ساعت 12:29  توسط حمید  | 


 

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/12/07ساعت 23:53  توسط حمید  | 


 

"It is only with the heart that one can see rightly; what is essential is invisible to the eye"

"It is the time you have wasted for your rose that makes your rose so important." 

 

 

 

 

 

 

 

 

It was then that the fox appeared.

"Good morning," said the fox.

"Good morning," the little prince responded

politely, although when he turned around he

saw nothing.

"I am right here," the voice said, "under the

apple tree."

"Who are you?" asked the little prince, and

added, "You are very pretty to look at."

 

"I am a fox," said the fox.

"Come and play with me," proposed the little prince. "I am so unhappy."

"I cannot play with you," the fox said. "I am not tamed."

 

"I am looking for friends. What does that mean-- 'tame'?"

"It is an act too often neglected," said the fox. "It means to establish ties."

"'To establish ties'?"

"Just that," said the fox. "To me, you are still nothing more than a little boy who is just like a

hundred thousand other little boys. And I have no need of you. And you, on your part, have

no need of me. To you, I am nothing more than a fox like a hundred thousand other foxes.

But if you tame me, then we shall need each other. To me, you will be unique in all the

world. To you, I shall be unique in all the world..."

"I am beginning to understand," said the little prince. "There is a flower... I think that she

has tamed me..."

 

The fox gazed at the little prince, for a long time.

"Please - tame me!" he said.

"I want to, very much," the little prince replied. "But I have not much time. I have friends to

discover, and a great many things to understand."

"One only understands the things that one tames," said the fox. "Men have no more time to

understand anything. They buy things all ready made at the shops. But there is no shop

anywhere where one can buy friendship, and so men have no friends any more. If you

want a friend, tame me..."

 

So the little prince tamed the fox. And when the hour of his departure drew near -

 

"Ah," said the fox, "I shall cry."

"It is your own fault," said the little prince. "I never wished you any sort of harm; but you

wanted me to tame you..."

"Yes, that is so," said the fox.

"But now you are going to cry!" said the little prince.

"Yes, that is so," said the fox.

"Then it has done you no good at all!"

"It has done me good," said the fox.

 

And then he added:

"Go and look again at the roses. You will understand now that yours is unique in all the

world. Then come back to say goodbye to me, and I will make you a present of a secret."

 

The little prince went away, to look again at the roses.

 

"You are not at all like my rose," he said. "As yet you are nothing. No one has tamed you,

and you have tamed no one. You are like my fox when I first knew him. He was only a fox

like a hundred thousand other foxes. But I have made him my friend, and now he is

unique in all the world."

And the roses were very much embarrassed.

 

"You are beautiful, but you are empty," he went on. "One could not die for you. To be sure,

an ordinary passerby would think that my rose looked just like you-- the rose that belongs

to me. But in herself alone she is more important than all the hundreds of you other roses:

because it is she that I have watered; because it is she that I have put under the glass

globe; because it is she that I have sheltered behind the screen; because it is for her that I

have killed the caterpillars (except the two or three that we saved to become butterflies);

because it is she that I have listened to, when she grumbled, or boasted, or ever

sometimes when she said nothing. Because she is my rose."

 

And he went back to meet the fox.

 

"Goodbye," he said.

"Goodbye," said the fox. "And now here is my secret, a very simple secret: It is only with the

heart that one can see rightly; what is essential is invisible to the eye."

"What is essential is invisible to the eye," the little prince repeated, so that he would be

sure to remember.

"It is the time you have wasted for your rose that makes your rose so important."

"It is the time I have wasted for my rose--" said the little prince, so that he would be sure to

remember.

"Men have forgotten this truth," said the fox. "But you must not forget it. You become

responsible, forever, for what you have tamed. You are responsible for your rose..."

"I am responsible for my rose," the little prince repeated, so that he would be sure to remember.

 

The Little Prince

Written and illustrated by Antoine de Saint Exupéry

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/25ساعت 0:13  توسط حمید  | 



شب‌های هجر را گذراندیم و زنده‌ایم

ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/17ساعت 0:34  توسط حمید  | 


  

If the path be beautiful,

let us not ask

where it leads.

"Anatole France"

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/07ساعت 15:32  توسط حمید  | 


پدربزرگ مرد؛

          از بس که جان ندارد...


+ نوشته شده در  شنبه 1390/08/28ساعت 21:45  توسط حمید  | 


+ نوشته شده در  شنبه 1390/07/02ساعت 21:44  توسط حمید  | 


 

(عکس از احمد مطلایی)

+ نوشته شده در  جمعه 1390/07/01ساعت 23:13  توسط حمید  | 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/06/24ساعت 21:54  توسط حمید  | 


 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/05/05ساعت 0:14  توسط حمید  | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/04/16ساعت 11:16  توسط حمید  | 



مو می‌دونُم دلُم دیوونه‌ی کیست

اسیر نرگس مستونه‌ی کیست

مو می‌دونُم دل سرگشته‌ی مو

کجا می‌گردد و در خونه‌ی کیست

ولی چه فایده؟! هااا؟!

پ.ن: این باباطاهر هم شاد بوده به خدا!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/12ساعت 23:24  توسط حمید  | 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/02/25ساعت 18:40  توسط حمید  | 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/02/18ساعت 1:44  توسط حمید  | 


ما دو مسافر بودیم، یکی از شرق و دیگری از غرب.

ما دو مسافر بودیم، من از مشرق مقدس می‌آمدم و او از مغرب سرد.

او بار شراب داشت، و من، به جستجوی شراب آمده بودم.

او شراب‌فروش بود و من مشتری مسلّم متاع او بودم.

و هر دو به یک شهر می‌رفتیم

و هر دو به یک میهمان‌سرای.

به راستی که ما برای هم بودیم

و برای هم آمده بودیم.


شبانگاه، چون خستگی راه دراز، با خفتن نیمروز تمام شد

هر دو به چایخانه رفتیم

و در مقابل هم نشستیم.

به هم نگریستیم

و دانستیم هر دو بیگانه‌ای در آن شهریم

و ناآشنای با همه کس.

او را خواندم که با من چای بنوشد

و از شهر و دیار خویش با من سخن بگوید.

نشستیم و چای نوشیدیم

و او قصه‌ها گفت و از من قصه‌ها شنید.

و چون بازار سخن گرم شد، پرسیدم: به چه کار آمده‌یی و چرا به دیاری غریب سفر کرده‌یی؟

و او، شاید شرمگین از شراب‌فروش بودن خویش گفت که هفت بار پوست روباه با خود آورده است.

و من، شاید شرمگین از مشتری شراب بودن در برابر او، که متاعی گران‌بها با خود آورده بود،

گفتم: فیروزه‌ی مشرقی به بازار آورده‌ام.

و باز گفتیم و باز شنیدیم.

تا پاسی از آن تیره‌شب گذشت.

و من، دلتنگ از نیرنگ، به بستر خویش رفتم و خواب به دیدگانم نیامد تا به گاه سحر.


روز دیگر من سراسر شهر را گشتم

و از هزار کس شراب خواستم

و دانستم که در آن دیار هیچ‌کس شراب نمی‌فروشد و هیچ‌کس مشتری شراب نیست.

به هنگام شب، خسته بازگشتم و در چایخانه نشستم.

سر در میان دو دست گرفتم

و گریستم.

بیگانه‌ی مغربی باز آمد، دلگیر و سر به زیر

و در دیدگان هم حدیث رفته را بازخواندیم.

چای خوردیم و هیچ نگفتیم

و خویشتن خویش را

در حجاب تیره‌ی تزویر پنهان کردیم.

***

ما دو مسافر بودیم، یکی از شرق و دیگری از غرب

ما دو مسافر بودیم که گفتنی‌های خویش نگفتیم.

و اندوهی گران به‌بار آوردیم.

من به مشرق مقدس بازگشتم

و او، شاید با بار شراب خود سرگردان شهرهای غریب شد.

به راستی که ما برای هم آمده بودیم.

و ندانستیم.


"آرش در قلمرو تردید"

نادر ابراهیمی (چاپ روزبهان)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/02/04ساعت 23:26  توسط حمید  | 


 

  سلام بر

         سی‌وپنــــــــج...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/01/20ساعت 21:45  توسط حمید  | 


 

HAPPY BIRTHDAY TO YOU, MY DEAR SPRING

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/01/01ساعت 4:3  توسط حمید  | 


 

 

ناممکن

- من نمی‌توانم باور کنم.

فکر می‌کنم همه‌اش خواب می‌بینم.

آخر چطور ممکن است؟

مگر می‌شود از دیوارها عبور کرد،

یا از آب گذشت و خیس نشد؟!

ما تمام این کارها را کردیم،

حتی از کوه پرت شدیم و خراشی برنداشتیم.

- احمق! ما مرده‌ایم.

 

این نوشته از داخل یک کلاه پشمی بر سر مجسمه‌ای برنزی پیدا شد.

مردِ زندگی من!

مواظب خودت باش، زمستان سختی در پیش است.

اگر طاقت نیاوردی خودت را به دیوانگی بزن تا تو را هم به تیمارستان بیاورند.

مطمئنم اینجا به تو خوش می‌گذرد.

دوست تو: دختر چشم آبی


"احمق! ما مرده‌ایم"

داستانک‌های رسول یونان

نشر مشکی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/12/08ساعت 17:29  توسط حمید  | 


۱. امروز خبر رسید که می‌خوان به مناسبت دهه‌ی فجر بهمون بُن پوشاک بدن:

کارمندا ۳۰۰.۰۰۰ تومن، مدیرا ۶۰۰.۰۰۰ تومن!!! 

۲.

"All animals are equal, but some animals are more equal than others"

Animal Farm by George Orwell

۳. شد یه دفعه ما یه حرف بی ربط بزنیم و شما هی به یه چیز دیگه ربطش ندین؟!؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/11/27ساعت 15:45  توسط حمید  | 




Romeo and Juliet

By: Sir Frank Bernard Dicksee  

+ نوشته شده در  جمعه 1389/09/12ساعت 12:57  توسط حمید  | 


 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/09/07ساعت 22:27  توسط حمید  | 


 

شعر از  اسماعیل خویی

عکس از احمد مطلایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/07/01ساعت 23:27  توسط حمید  | 



+ نوشته شده در  شنبه 1389/06/20ساعت 22:31  توسط حمید  | 


  

گوش کنید!

صدای پای بهارست این که می‌شنوید

صدای نو شدن است و صدای باران‌ست

صدای گریه‌ی ابرست

در فراقِ زمستان

صدای اشک ریختنِ ماه‌ست

در وداع فصل سپید...


و این پیام

تبریکِ آمدنِ بهار نیست.


این ماییم که امروز هستیم

و شاید فردا نباشیم

وگرنه بهار که همیشه هست!


این تبریکِ "بودن" است

بودنِ تو

بودنِ ما


و تبریکِ "با هم بودن"


این بهار؛ این نوروز

                این "بودن"

                    با آرزوی شاد بودن

                                     مبارکتان باد


حمیدرضا لبافان

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/01/02ساعت 17:28  توسط حمید  | 


9 دی،

سومین سالگرد ازدواج اجّر

و سی و دومین سالگرد تولد محسن بود؛

امسال 9 دی رو کاملاً فراموش کردم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/10/27ساعت 23:45  توسط حمید  | 


گلستان، یکی از معروف‌ترین آثار سعدی، شاعر بزرگ و نویسنده‌ی گران‌قدر ایرانی است. این کتاب شامل دیباچه (با جمله‌ی آغازین معروف "منّت خدای را، عزّ و جلّ، که طاعتش موجب قُربت است و به شکر اندرش مزید نعمت...) و ۸ باب (در سیرت پادشاهان-در اخلاق درویشان-در فضیلت قناعت-در فواید خاموشی-در عشق و جوانی-در ضعف و پیری-در تأثیر تربیت-در آداب صحبت) می‌باشد که در بهار سال ۶۵۶ هـ.ق. نوشته شده است.

هر چند بسیاری از حکایت‌های گلستان به تناوب در کتاب‌های درسی خوانده و به کرّات از زبان این و آن شنیده شده ولی مطالعه و شنیدن این حکایت‌ها همواره جذاب و دل‌پذیر بوده است.

با این که چندین بار گلستان را از ابتدا تا انتها خوانده‌ام، ولی پس از مطالعه‌ی گلستان سعدی با تصحیح و توضیح غلامحسین یوسفی به ارزش‌های این کتاب بیش از پیش پی بردم.

آن چه در ذیل می‌آید دسته گلی برگزیده ا‌ست از این گلستانِ همیشه خُرّم.


یکی از وزرا پیشِ ذوالنّون مصری آمد و همّت خواست که روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان. ذوالنّون بگریست و گفت: اگر من خدای را چنان پرستیدمی که تو سلطان را، از جمله‌ی صدّیقان بودمی.
گر نبودی امید راحت و رنج
پای درویش بر فلک بودی
ور وزیر از خدا بترسیدی
همچنان کز مَلِک، مَلَک بودی

***
زاهدی مهمان پادشاه بود. چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او بود تا ظنّ صلاح در حق او زیادت کنند.
ترسم نرسی به کعبه، ای اعرابی
کاین ره که تو می‌روی به ترکستان است
چون به مقام خویش بازآمد سفره خواست تا تناولی کند. پسری داشت صاحبِ فراست. گفت: ای پدر، باری به دعوت سلطان طعام نخوردی؟ گفت: در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید. گفت: نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید.
اى هنرها نهاده بر كف دست
عیب‌ها برگرفته زیر بغل
تا چه خواهى خریدن، اى مغرور
روز درماندگى به سیمِ دغل؟

***
یاد دارم كه در ایام طفلی، متعبّد بودمی و شب‌خیز و مولع زهد و پرهیز. شبی در خدمت پدر، علیه الرّحمه، نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز در کنار گرفته و طایفه‌ای گرد ما خفته. پدر را گفتم: یکی از اینان سر برنمی‌دارد که دوگانه‌ای بگزارد. چنان خواب غفلت برده‌اند که گویی نخفته‌اند که مرده‌اند.
گفت: جانِ پدر تو نیز اگر بخفتی به که در پوستین مردم افتی.
نبیند مدعى جز خویشتن را
كه دارد پرده‌ی پندار در پیش
گرت چشم خدابینى ببخشند
نبینى هیچ كس، عاجزتر از خویش

***
هرگز از دور زمان نناليدم و روی از گردش آسمان در هم نکشيدم، مگر وقتی که پايم برهنه مانده بود و استطاعت پای‌پوشی نداشتم، به جامع کوفه درآمدم دل‌تنگ، يکی را ديدم که پای نداشت. شکر نعمتِ حق تعالی به جای آوردم و بر بی‌کفشی صبر کردم.
مرغ بريان به چشم مردم سير
کمتر از برگ ترّه بر خوان است
وان که را دستگاه و قوت نيست
شلغم پخته مرغ بريان است

***
یکی از حکما شنیدم که می‌گفت: هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکند مگر آن کس که چون دیگری در سخن باشد همچنان تمام ناگفته، سخن آغاز کند.
سخن را سر است ای خردمند و بُن
میاور سخن در میان سخن
خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش
نگوید سخن، تا نبیند خموش

***
ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند. صاحبدلی بر او بگذشت، گفت: تو را مشاهره چند است؟ گفت: هیچ. گفت: پس چرا زحمتِ خود همی دهی؟ گفت: از بهر خدا می‌خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.
گر تو قرآن بدین نمط خوانی
ببری رونق مسلمانی

***
یکی را از علما پرسیدند که کسی با ماه‌رویی در خلوت نشسته و درها بسته و رفیقان خفته و نفسْ طالب و شهوتْ غالب، چنان که عرب گوید: التّمرُ یانعٌ و النّاطورُ غَیرُ مانِعْ، هیچ باشد که به قوّت پرهیزگاری از وی به سلامت ماند؟ گفت: اگر از مه‌رویان به سلامت ماند از بدگویان نماند.
وَ اِن سَلِمَ الانسانُ مِن سوءِ نَفْسِهِ
فَمِن سوءِ ظَنّ المُدَّعی لَیْسَ یَسْلَمُ

شاید پس کار خویشتن بنشستن
لیکن نتوان زبان مردم بستن

***
مهمان پیری بودم در دیار بکر که مالِ فراوان داشت و فرزندی خوب‌روی. شبی حکایت کرد که مرا در عمرِ خویش به جز این فرزند نبوده است. درختی در این وادی زیارتگاه است که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند. شب‌های دراز در آن پای درخت به حق بنالیده‌ام تا مرا این فرزند بخشیده است. شنیدم که پسر با رفیقان آهسته همی گفت: چه بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی و پدرم بمردی.
خواجه شادی‌کنان که پسرم عاقل است و پسر طعنه‌زنان که پدرم فرتوت.
سال‌ها بر تو بگذرد که گذار
نکنی سوی تربت پدرت
تو به جای پدر چه کردی خیر؟
تا همان چشم داری از پسرت

***
هر آن سرّی که داری با دوست در میان منه چه دانی که وقتی دشمن گردد و هر بدی که توانی به دشمن مرسان که باشد که وقتی دوست گردد.
رازی که پنهان خواهی با کس در میان منه و گرچه دوست مخلص باشد که مر آن دوست را نیز دوستانِ مخلص باشند همچنین مسلسل.
خامشی به که ضمیر دل خویش
با کسی گفتن و گفتن که مگوی
ای سلیم، آب ز سرچشمه ببند
که چو پر شد نتوان بستن جوی

***
حکیمی را پرسیدند: چندین درخت نامور که خدای، عزّ و جلّ، آفریده است و برومند، هیچ یکی را آزاد نخوانند مگر سرو را که ثمره‌ای ندارد، گویی در این چه حکمت است؟ گفت: هر یکی را دخلی معیّن است به وقتی معلوم، گاهی به وجود آن تازه‌اند و گاهی به عدم آن پژمریده و سرو را هیچ از این نیست و همه وقتی خوش است و این است صفت آزادگان.
بر اینچه می‌گذرد دل منه که دجله بسی
پس از خلیفه بخواهد گذشت از بغداد
گرت ز دست برآید، چو نخل باش کریم
ورت به دست نیاید، چو سرو باش آزاد

برگرفته از گلستان سعدی
تصحیح و توضیح غلامحسین یوسفی
انتشارات خوارزمی

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/08ساعت 3:11  توسط حمید  | 


 

«رندان مست» اولین اثر استاد محمدرضا شجریان به همراهی گروه شهناز است که به زودی به بازار عرضه خواهد شد.
این اثر در مایه‌ی همایون بوده و اشعار منتخب آن از مولانا، حافظ، سعدی و ملک الشعرای بهار می‌باشد.

روابط عمومی‌ شرکت دل‌آواز

۱۹ مرداد ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/19ساعت 19:5  توسط حمید  | 


این مطلب را بخوانید و ببینید که وقاحت را به کجا رسانده‌اند!

چطور می‌توان ساتیار امامی را شناخت -هرچند دورادور- و به خود قبولاند که او عزت و شرف و تجربه‌ی سال‌ها عکاسی خود را به 1000 یورو فروخته است؟
چطور می‌توان باور کرد که او جاسوس بیگانه‌هاست؟
چگونه می‌توان پذیرفت که این اعترافات واقعی است؟
ساتیار امامی جاسوس نیست، همان طور که مجید سعیدی نیست.
مگر تنها کسانی که در روزهای پر آشوب و بلوای خرداد 88 عکس تهیه کرد و در اختیار رسانه‌های مختلف دنیا قرار داد ساتیار امامی و مجید سعیدی بوده‌اند؟ مگر تنها مرجع رادیوها، تلویزیون‌ها و سایر رسانه‌های دنیا عکس‌های ارسالی این افراد بوده؟
در عصر ارتباطات و در حالی که هر انسانی که یک گوشی تلفن معمولی همراه داشته باشد می‌تواند از هر واقعه و حادثه‌ای عکسی تهیه کند و با سرعت میلیون‌ها کیلوبایت بر ثانیه آن را در فضای مجازی اینترنت پخش کند، چسباندن چنین برچسبی به این عکاسان با سابقه، امری است مضحک، حتی مضحک‌تر از نمایش تلویزیونی اعترافات.
به نظر می‌رسد این مطلب چیزی نیست به جز یک تسویه حساب شخصی با مدیریت روزنامه جام جم. چرا که بیشتر مدیران و معاونان این مجموعه افرادی سفارش شده با گرایش سیاسی مشخص و ذهنیتی کاملاً اصول‌گرایانه هستند که در بسیاری از موارد، حتی از محل بودجه‌ی روزنامه اقدام به تبلیغات برای راه یافتن خود به مجلس شورای اسلامی و یا پشتیبانی از کاندیدای خاصی از کاندیداهای ریاست جمهوری نموده‌اند.
امیدوارم تمام کسانی که با این دروغ‌پردازی‌ها و رفتارهای غیر اخلاقی در پی رسیدن به امیال پلید خود هستند، به زودی و در برابر چشمان مردم همین دوران به سزای اعمالشان برسند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/11ساعت 18:15  توسط حمید  | 


تو یه رابطه‌ی دوستانه، چندتا خطِ بد رو می‌شه تصور کرد:

۱. خطی که نقطه‌ی شروع و پایانش، خانواده‌ی نزدیکترین دوستانت باشند؛ در حالی که وجودت برای هیچکدومشون قابل تحمل نباشه.

۲. خطی که در طول اون، دوستانِ نزدیکت فکر کنند که اونها رو به خاطر چیزی یا کسی غیر از خودشون می‌خوای.

۳. خطی که نشون میده دوستانت تورو در صورتِ «دوست داشتن» یا «دوست نداشتن» شخص دیگه‌ای تحمل می‌کنند.

محل تلاقی این ۳ تا خط یک نقطه است؛ و به نظر من اونجا بدترین نقطه‌ی دوستیه،

همونجایی که الان من ایستادم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/01ساعت 6:20  توسط حمید  | 


 

یارب به خدایی خداییت

وانگه به کمال پادشاییت

از عمر من آنچه هست برجای

بستان و به عمر لیلی افزای...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/27ساعت 23:29  توسط حمید  | 


 

با گذشت بیش از ۳ هفته از پایانِ پانزدهمین نمایشگاه مطبوعات، و از آنجایی که بنده در این مدت از داشتن هرگونه ارتباط با اینترنت محروم بودم، فرصت نشد تا گزارش مفصل و به‌روزی از این نمایشگاه ارایه بدم. با این حال تعدادی از عکس‌هایی که از نمایشگاه مطبوعاتِ امسال تهیه کردم رو آپلود کردم تا نمایشگاهِ امسال هم مثل پارسال از تبلیغات مجانی «سرّ عشق» بهره‌مند بشه.

***

غرفه‌ی روزنامه جام جم؛ امسال در همسایگی ایران

 

در صورت تمایل بقیه‌ی عکس‌ها را می‌توانید در ادامه مطلب مشاهده نمایید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/21ساعت 20:45  توسط حمید  | 


 

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/12ساعت 19:34  توسط حمید  | 


 

 

توضیحات:

۱. اینو از توی فایلهای قدیمیم پیدا کردم؛ خطش رو آقای «رضا منّوری» نوشته.

۲. این سوره رو خیلی دوست دارم؛ انگار سهم من از قرآن فقط همین سوره است.

۳. برای دیدن عکس در اندازهی بزرگ (سایز ۳۳۲۷*۲۴۰۰) اینجا کلیک کنید.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/30ساعت 20:40  توسط حمید  | 


 

توضیح:

«نقطه­ی آبی رنگ پریده» نام کتابی است که توسط دانشمند آمریکایی، کارل ساگان نوشته شده است. این نام برگرفته از عکس زیر است که به وسیله­ی کاوشگر فضایی وُیجر 1 از زمین گرفته شده و تصویری از زمین در برابر گستره­ای عظیم از فضا را نشان می­دهد.

 

 

در ادامه، بخش­هایی از این کتاب به زبان انگلیسی و فارسی آورده شده. در صورت تمایل می­توانید قسمت­های مذکور را با صدای خود نویسنده از اینجا دانلود کنید.

خاطرنشان می­سازد ترجمه­ی متن «خیلی!» قابل اتکاء نیست و هرگونه پیشنهاد، انتقاد و اشکال وارده به آن، به سرعت پذیرفته می­شود!

 


PALE BLUE DOT

From this distant advantage point the Earth, might not seem any particular interest, but for us it's different.

Consider again that dot. That's here. That's home. That's us. On it everyone you love, everyone you know, everyone you ever heard of, every human being who ever was, lived out their lives. The aggregate of our joy and suffering, thousands of confident religions, ideologies, and economic doctrines, every hunter and forager, every hero and coward, every creator and destroyer of civilization, every king and peasant, every young couple in love, every mother and father, hopeful child, inventor and explorer, every teacher of morals, every corrupt politician, every "superstar", every "supreme leader", every saint and sinner in the history of our species lived there - on a mote of dust suspended in a sunbeam.

The Earth is a very small stage in a vast cosmic arena. Think of the rivers of blood spilled by all those generals and emperors, so that, in glory and triumph, they could become the momentary masters of a fraction of a dot. Think of the endless cruelties visited by the inhabitants of one corner of this pixel on the scarcely distinguishable inhabitants of some other corner, how frequent their misunderstandings, how eager they are to kill one another, how fervent their hatreds. Our posturing, our imagined self-importance, the delusion that we have some privileged position in the universe, are challenged by this point of pale light.

Our planet is a lonely speck in the great enveloping cosmic dark. In our obscurity, in all this vastness, there is no hint that help will come from elsewhere to save us from ourselves.

The Earth is the only world known so far to harbor life. There is nowhere else, at least in the near future, to which our species could migrate. Visit, yes. Settle, not yet. Like it or not, for the moment the Earth is where we make our stand.

It has been said that astronomy is a humbling and character building experience. There is perhaps no better demonstration of the folly of human conceits than this distant image of our tiny world. To me, it underscores our responsibility to deal more kindly with one another, and to preserve and cherish the pale blue dot, the only home we've ever known.

 

DOWNLOAD

 


 

 

شاید از این فاصله زمین هیچ جذبه­ای نداشته باشد، اما برای ما وضعیت به گونه­ای دیگر است.

بار دیگر به آن نقطه نگاه کنید.

آنجاست. آنجا خانه است. ما آنجاییم.

هرکسی که دوستش دارید، هرکسی که می شناسید، هرکسی که تاکنون درباره­اش شنیده­اید، هر انسانی که آفریده شده بر روی همین نقطه زندگی کرده است.

مجموعه­ی خوشی­ها و رنج­ها، مذاهب مختلف، ایدئولوژی­ها و اصول اقتصادی، همه­ی شکارچیان و کاوشگران، هر قهرمان و هر ترسویی، تمام پدیدآورندگان و نابودکنندگان تمدن­ها، پادشاهان و رعایا، زوج­های جوان عاشق، پدرها و مادرها، کودکان امیدوار، همه­ی مخترعین و مکتشفین، معلمان اخلاق و سیاستمداران فاسد، تمام فوق­ستاره­ها و همه­ی رهبران بلند پایه، همه­ی معصومین و تمام گناهکارانِ تاریخ نوع بشر، در آنجا بوجود آمده و زیسته­اند. -در آنجا که ذره­ای از این غبار معلق در فضای بیکران است.

زمین بخش بسیار کوچکی از این عالم هستی است.

به رودهای خونی بیاندیشید که توسط ژنرال­ها و امپراتورها ریخته شده تا در ضیافت فتح و پیروزیشان آنها را برای مدت کوتاهی مالک بخشی از این نقطه کند.

به ظلم­های بی­پایانی که توسط ساکنان گوشه­ای از این نقطه بر ساکنان قسمتی دیگر - که از این فاصله نمی توان آنها را از یکدیگر بازشناخت- روا داشته شده فکر کنید.

چه سوءتفاهم­هایی!

چه بسیار برای کشتن یکدیگر حریص بودند.

چقدر نفرتشان از یکدیگر زیاد بود.

وضعیتمان، خودبزرگ پنداری­مان، به ما این تصور را داده که امتیاز خاصی در این پهنه­ی گیتی برایمان وجود دارد و همین توهم این نقطه­ی آبی روشن را به چالش کشیده است.

سیاره­ی ما ذره­ای کوچک در عرصه­ی بیکران گیتی است. در تیرگی­ها و سیاهی­های این پهنه، هیچ اثری از کمکی نیست. چیزی وجود ندارد که بتواند از جایی برای کمک از شر خودمان به یاری‌مان بیاید.

زمین، تنها جایی است که به عنوان یک پناهگاه برای زندگی کردن شناخته شده است. جای دیگری نیست - لااقل در آینده­ای نزدیک- جای دیگری برای مهاجرت کردن وجود ندارد؛ برای رؤیت، بله؛ ولی برای سکونت، هنوز نه!

خوشتان بیاید یا نه، فعلاً زمین تنها جایی است که ما می توانیم روی آن اقامت کنیم.

گفته می شود که ستاره شناسی باعث فروتنی و خودسازی می­شود.

هیچ برهان و دلیلی نمی­تواند همانند این تصویر، نشان دهنده­ی نادرست بودن غرور انسان باشد.

به نظر من، این تصویر بر مسؤولیت ما برای برخورد مهربانانه با یکدیگر تأکید می‌کند، همچنین بر محافظت و گرامی داشتن این نقطه­ی آبی رنگ پریده؛ تنها خانه‌ای که تا به حال شناخته‌ایم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17ساعت 2:42  توسط حمید  | 


 

طرح چهره زنده یاد «خسرو شکیبایی»

به قلم بزرگمهر حسین پور

(از سایت: http://www.persiancartoon.com)

 

روحش شاد...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 1:42  توسط حمید  | 


 

با سلام به کلیه‌ی مراجعه کنندگان محترم و ایضاً محترمه


از آنجایی که محل سکونت این حقیر متعلق به ابوی بوده و بنده در تصمیم‌گیری -حتی برای اتاق خوابم- به اندازه‌ی پشیزی دخیل نمی‌باشم، و از آنجایی که پدر محترم تصمیم گرفتند «یه هویییی!» تمامِ خانه را به دست استاد نقاش بسپارند، چند روز پیش، پس از مراجعت به منزل با انبوهی از سیم و کابل و یک سری خرت و پرت‌هایی که قبلاًها به هم وصل بوده و رایانه نام داشت در مرکز ثقل اتاقم مواجه گشته و در آن واحد متوجه شدم که حالا حالاها از کامپیوتر و اینترنت و وبلاگ خبری نیست. چون فرصت نشد خبر بدم، لاجرم بی خبر گذاشتم رفتم پی کارم.
هم اکنون نیز قول می دهم که فعلاً «آپ - ماپی» در کار نمی‌باشد، تا زمانی که حجره‌ی این حقیر به حالت اولیه برگردد. لطفاً تحمل کنید و از «بی آپی» داغان نشوید تا برگردم.
ضمناً! بنده از همین جا، روی ماه اجّر عزیز را بوسیده و انشالله پاسخ کامنتِ مطروحه‌ی ایشان را به زودی تقدیم صورتِ کریه‌المنظرشان خواهم نمود. (حالا با مشت یا یک جسم محکمتر؛ خدا می‌داند!)

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/15ساعت 19:59  توسط حمید  | 


تابستان ۸۷ مجالی دیگر فراهم آمد تا نوای جانبخش استاد شجریان در تالار بزرگ کشور طنین‌انداز شود و کام تشنگان این سروش آسمانی را سیراب کند.
سی‌ام خرداد برای من شبی به یاد ماندنی بود، چرا که برای سومین بار موفق شدم از ماراتن خرید بلیت سربلند بیرون آمده و برای چند ساعتی، پرواز این روح خسته، با صدای استاد شجریان را تجربه کنم.

جای همه‌ی دوستان خالی...

امیدوارم این کنسرت‌ها تداوم داشته باشد تا تمامی دوستداران آواز ایرانی بتوانند از اجرای این برنامه‌ها لذت کافی و وافی را ببرند...

 

تا باد، چنین بادا!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/03ساعت 2:0  توسط حمید  | 


 

بعد از یک مسافرت کوتاه در تعطیلات خردادماه و دوری چند روزه از اخبار و اتفاقات، اولین خبری که توجهم رو جلب کرد خبر درگذشت نویسنده‌ی معاصر، نادر ابراهیمی بود.
متأسفانه این هنرمند پیشكسوت به دلیل عوارض ناشی از بیماری كه طی چند سال گذشته او را رنج می‌داد، روز پنج‌شنبه 16 خرداد از دنیا رفت.

زندگی‌نامه‌ی نادر ابراهیمی:

نادر ابراهیمی در ۱۴ فروردین سال ۱۳۱۵ در تهران به‌ دنیا آمد. تحصیلات مقدماتی را در این شهر گذراند و پس از گرفتن دیپلم ادبی از دبیرستان دارالفنون، به دانشکده‌ی حقوق وارد شد. اما این دانشکده را پس از دو سال رها کرد و سپس در رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی به درجه‌ی لیسانس رسید. او از ۱۳ سالگی به یک سازمان سیاسی پیوست که بارها دستگیری، بازجویی و زندان رفتن را برایش درپی داشت. ارایه‌‌ی فهرست کاملی از شغل‌های ابراهیمی، کار دشواری است. او خود در دو کتاب «ابن مشغله» و «ابوالمشاغل» ضمن شرح وقایع زندگی، به فعالیت‌های گوناگون خود نیز پرداخته‌است. ازجمله شغل‌های او بوده‌است: کمک‌کارگری تعمیرگاه سیار در ترکمن‌صحرا، کارگری چاپخانه، حسابداری و تحویلداری بانک، صفحه‌بندی روزنامه و مجله و کارهای چاپ دیگر، میرزایی یک حجره‌ی فرش در بازار، مترجمی و ویراستاری، ایران‌شناسی عملی و چاپ مقاله‌های ایران‌شناختی، فیلمسازی مستند و سینمایی، مصور کردن کتاب‌های کودکان، مدیریت یک کتاب‌فروشی، خطاطی، نقاشی و نقاشی روی روسری و لباس، تدریس در دانشگاه‌ها و...

در تمام سال‌های پرکار و بی‌کار یا وقت‌هایی که در زندان به‌سر می‌برد، نوشتن را ـ که از ۱۶ سالگی آغاز کرده بود ـ کنار نگذاشت. در سال ۱۳۴۲ نخستین کتاب خود را با عنوان "خانه‌ای برای شب" به‌چاپ رسانید که داستان «دشنام» در آن با استقبالی چشمگیر مواجه شد. تا سال ۱۳۸۰ علاوه بر صدها مقاله‌ی تحقیقی‌ و نقد، بیش از صد کتاب از او چاپ و منتشر شده‌است که دربرگیرنده‌ی داستان بلند (رمان) و کوتاه، کتاب کودک و نوجوان، نمایش‌نامه، فیلم‌نامه و پژوهش در زمینه‌های گوناگون است. ضمن آن‌که چند اثرش به زبان‌های مختلف دنیا برگردانده شده‌است.

نادر ابراهیمی چندین فیلم مستند و سینمایی و همچنین دو مجموعه‌ی تلویزیونی را نوشته و کارگردانی کرده و آهنگ‌ها و ترانه‌هایی برای آن‌ها ساخته‌است. او همچنین توانسته‌است نخستین مؤسسه‌ی غیرانتفاعی ـ غیردولتی ایران‌شناسی را تأسیس کند؛ که هزینه و زحمت‌های فراوانی برای سفر، تهیه‌ی فیلم و عکس و اسلاید از سراسر ایران و بایگانی کردن آن‌ها صرف کرد؛ ولی چنان‌که باید، شناخته و به‌کار گرفته نشد و با فرارسیدن انقلاب و جنگ، متوقف شد.

او فعالیت حرفه‌ای خود را در زمینه‌ی ادبیات کودکان، با تأسیس ”مؤسسه همگام با کودکان و نوجوانان” -با همکاری همسرش- در آن مؤسسه متمرکز کرد. این مؤسسه، به‌منظور مطالعه در زمینه‌ی مسائل مربوط به کودکان و نوجوانان برپا شد و فعالیتش را در حیطه‌ی نوشتن، چاپ و پخش کتاب، نقاشی، عکاسی، و پژوهش درباره‌ی خلق‌وخو، رفتار و زبان کودکان و نیز بررسی شیوه‌های یادگیری آنان دنبال کرد. ”همگام” عنوان ”ناشر برگزیدهٔ آسیا” و ”ناشر برگزیده نخست جهان” را از جشنواره‌های آسیایی و جهانی تصویرگری کتاب کودک دریافت کرد.

ابراهیمی در زمینه‌ی ادبیات کودکان، جایزه نخست براتیلاوا، جایزه نخست تعلیم و تربیت یونسکو، جایزه کتاب برگزیده سال ایران و چندین جایزه دیگر را هم دریافت کرده‌است. او همچنین عنوان «نویسنده برگزیده ادبیات داستانی ۲۰ سال بعد از انقلاب» را به‌خاطر داستان بلند و هفت‌جلدی «آتش بدون دود» به‌دست آورده‌است.

نادر ابراهیمی رشته‌های مختلف ورزشی را تجربه کرده، یکی از قدیم‌ترین گروه‌های کوهنوردی به‌نام «اَبَرمرد» را بنیان نهاده و در توسعه کوهنوردی و اخلاق کوهنوردی، تأثیرگذار بوده‌است.

برگرفته از سایت‌های: «نادر ابراهیمی» و «ویکی پدیا»

بخش‌هایی از کتاب یک «عاشقانه‌ی آرام» و «بار دیگر، شهری که دوست می‌داشتم» از آثار این هنرمند فقید را می توانید در نوشته های پیشین (اینجا و اینجا) ببینید.

خدایش بیامُرزاد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/18ساعت 23:39  توسط حمید  | 


 

قهرمانی سرخ‌پوشان پایتخت، به رهبری «افشین خان قطبی» را به

تمامی هواداران پرسپولیس تبریک عرض می‌کنم...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/28ساعت 21:23  توسط حمید  | 


 

 مقبره‌ی شیخ ابوالحسن خرقانی

هرکه در این سرا درآید

نانش دهید و از ایمانش مپرسید

چه آن کس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد

البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد

 

«متن کتیبهی سردر خانقاه شیخ ابوالحسن خرقانی»

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/31ساعت 23:49  توسط حمید  | 


 

سی و یکمین سالگرد تولّدم مبارک شد، در کنار دوستان...

بقیه عکس ها در ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/24ساعت 23:7  توسط حمید  | 


 

دو ـ سه ده‌سال که از عمر جوانی گذرد

آینه بانگ زند: "ای جوان! پیر شدی!

قلّه‌ی عمر گذشت

باخبر باش که از قلّه سرازیر شدی!"


دو ـ سه ده‌سال، دو روز است در آیینه‌ی عمر

چو شهابی به شتاب

روشنی دارد و خاموشی ها

زود بینی که زمین‌گیر شدی


خویش را می نگری در دل هر آیینه

و به خود بانگ زنی همره اشک:

"ای جوان! پیر شدی!

قلّه‌ی عمر گذشت

باخبر باش که از قلّه سرازیر شدی...!"


***

پ.ن ۱: دو ـ سه ده‌سال یعنی 20 یا 30 سال؛ یعنی الانِ من...!

پ.ن ۲: نمی دونم این شعر مال کیه.

پ.ن ۳: در آستانه‌ی ۳۲سالگی، دوستانم سرازیریِ قلّه‌ی عمر را برایم جشن می گیرند؛

اگر عکس خوبی از این جشن مهیّا شد حتماً تقدیمتون می کنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/20ساعت 23:53  توسط حمید  | 


 

نه قوّتی که توانم کناره جُستن ازو

نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم


پ.ن: شما بگید؛ چی کار کنم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/13ساعت 2:38  توسط حمید  | 


 

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/24ساعت 2:40  توسط حمید  | 


طبق آخرین گزارشات و اخبار واصله، زوج نسبتاً محترمی که در عکس ذیل مشاهده می فرمایید، فردا شب، در تاریخ 23 اسفندماه 1386 رسماً، عرفاً، شرعاً و سهواً با هم مزدوج می شوند؛ انشاالله!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت 23:55  توسط حمید  | 


فروردین سال 85 فرصتی شد تا با تعدادی از دوستان به اصفهان سفر کنیم. در کنار دیدن جاذبه های توریستی اصفهان که مطمئناً سرگرم کننده و لذت بخش بود صحنه های دلخراشی هم بود که سوای دل، روح را نیز می خراشید؛ بدجور!!!
از آنجایی که مطمئن بودم صحبت کردن در مورد این مناظر و بیان مشاهدات، عمق فاجعه را به خوبی بیان نمی کند تعدادی عکس از این حرکات فرهنگی تهیه کردم تا همه ی دوستان از دیدن این مناظر مشعوف گردند.
خواهشمند است در هنگام تماشای عکس ها فراموش نکنید ما ملتی هستیم با تمدنی چندهزارساله و پیشینه ی فرهنگی غنی (عین اورانیوم غنی شده!).
در صورتی که سن شما زیر 17 سال است (بدون هیچ دلیل خاصی!) یا ممکن است بخش فرهنگ دوستانه ی وجودتان ضعیف و آسیب پذیر باشد، توصیه می کنم از دیدن این عکس ها پرهیز کنید؛ در غیر این صورت می توانید عکس ها را در ادامه مطلب ملاحظه فرمایید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/02ساعت 0:29  توسط حمید  | 


 

 

عاشق، زمزمه می کند، فریاد نمی کشد.
***
عشق یک عکس یادگاری نیست؛ و یک مزاح شش ماهه یا یک ساله نیست. واقعیت عشق در بقای آن است حقیقت عشق در عمق آن؛ و این هر دو، در اراده ی انسانی است که می خواهد رفعتِ زندگی را به زندگی بازگرداند.
من دختران و پسران زیادی را می شناسم که تمام هدفشان از طرح مسأله ی عشق، رسیدن است. عجب جنجالی به پا می کنند! عجب درگیر می شوند! اعتصاب غذا، تهدید به خودکشی، قرص های خواب آور، تهدید، گریه، سکوت، فریاد... و سرانجام، رسیدن.
مشکل امّا از همین لحظه آغاز می شود. وقتی هدف اینقدر نزدیک باشد - گرچه کمی هم دور به نظر می رسد- بعد از زمانی که برق آسا می گذرد، دیگر نمی دانند چه باید بکنند. با اولین شست و شوی پرده ها؛ لبْ پَر شدن بشقاب ها؛ بوی کهنگی گرفتن جهیز، می مانند معطّل. قصد بی حرمتی به هم را که ندارند.
بی حرمتی، فرزند کهنگی است، فرزند تکرار. این را باید می دانستند که رسیدن، پله ی اول مناره ای است که بر اوجِ آن اذانِ عاشقانه می گویند.
برنامه ای برای بعد از وصل؛
برنامه ای برای تداوم بخشیدن به وصل؛
از وصلِ ممکن و آسانِ تن به وصل دشوار و خطیر روح.
برنامه ای برای سدبندی قاهرانه در برابر خاطره شدن؛
برنامه ای برای ابد؛
برای آن سوی مرگ؛
برای بقای مطلق؛
برای بی زمانیِ عشق...

***
عشق، قیامِ پایدارِ انسان های مقتدر است در برابر ابتذال. با این وجود، عشق یک کالای مصرفی است نه پس انداز کردنی.

***
حافظه برای عتیقه کردن عشق نیست، برای زنده نگه داشتن عشق است.
اگر پرنده را به قفس بیندازی، مثل این است که پرنده را قاب گرفته باشی.
و پرنده ی قاب گرفته، فقط تصوّر باطلی از پرنده است.
عشق، در قابِ یادها، پرنده ای است در قفس. منّت آب و دانه بر سر او مگذار و امنیّت و رفاه را به رخ او نکش.
عشق، طالب حضور است و پرواز، نه امنیّت و قاب.


از کتاب: یک عاشقانه ی آرام
نادر ابراهیمی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت 23:15  توسط حمید  | 


تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده ی گزند مباد

سلامت همه آفاق در سلامت توست
به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

 

قدردانی استاد شجریان
استاد محمدرضا شجریان در سلامت کامل هستند و سپاسگزار همه کسانی که جویای حالشان شده‌اند.
روابط عمومی شرکت فرهنگی و هنری دل آواز اعلام کرد استاد شجریان که به علت ناراحتی ریوی یکشنبه 21 بهمن در بیمارستان کسری در تهران بستری شده بودند؛ پس از انجام معالجات پزشکی به بخش منتقل شده و در حال حاضر، حال عمومی ایشان خوب و در سلامت کامل هستند و بزودی نیز از بیمارستان مرخص خواهند شد.
استاد شجریان امروز صبح نیز از همه کسانی‌که به صورت حضوری و تلفنی جویای حالشان شدند، سپاسگزاری کردند.
روابط عمومی دل آواز همچنین اعلام کرد استاد بزودی برنامه آتی کنسرت‌هایشان را هم به اطلاع علاقه‌مندان خواهند رساند.

برای استاد شجریان (و همه ی کسانی که به هر علتی لحظه ای از سلامتی دور افتاده اند) آرزوی سلامت و بهبودی می کنیم.


پیام کوتاهی از استاد شجریان پس از عمل جراحی

در پی دل‌نگرانی‌های شما عزیزان بر آن شدیم تا پیامی هرچند کوتاه از ایشان را برای شما علاقه‌مندان تهیه نماییم. 


برای مشاهده پیام استاد شجریان اینجا کلیک کنید.

برای دریافت فایل با حجم کمتر اینجا کلیک کنید.


با سپاس از مهرورزی‌های شما عزیزان.
 
۲۲ بهمن ۱۳۸۶

سایت دل آواز 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت 20:5  توسط حمید  | 


 

 

زهی خجسته زمانی که یار بازآید

 

 

 

 

این پُست ادامه دارد...

 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

این هم ادامه اش:

 

 

بقیه ی عکس های دوست گل گلیمون محسن و مهمونی کوچیکی که به افتخار این عزیز از سفر برگشته

ترتیب داده شد رو می تونید در ادامه مطلب ببینید.

(نخواستید هم مجبور نیستید ببینید!)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/15ساعت 21:24  توسط حمید  | 


 توجّه                              توجّه

کلیه­ی مطالب بی کلاس، غیرمؤدبانه، درِ پیت و بعضاً نامربوطی که در این وبلاگ نوشته و باعث آزردگی خاطرِ عاطر دوستان عزیز می گردید، از این به بعد در وبلاگ کاملاً بی کلاسِ «اَجــّرز» با همکاری اینجانب «اَهبر» (AHBAR) و دوست عزیز و بی کلاسم «اَجّر» (AJJAR) به سمع و نظر شما دوستان عزیز می رسد.

برای مشاهده­ی این وبلاگِ بی کلاس به آدرس:

www.ajjar.blogfa.com

مراجعه فرمایید.

مسوؤلیت مراجعه به این وبلاگ بر عهده­ی خودتان می باشد!

شاد باشید!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/06ساعت 16:59  توسط حمید  | 


 

زندگی، حکایت مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند: "فروختی؟"

 

 

گفت: "نخریدند، تمام شد!"

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/30ساعت 18:16  توسط حمید  | 


 

امشب شبِ تولّد نسترنه.

نه شب مهمّیه، نه هیچ قشنگیه خاصی داره،

ستاره ها و آسمون و زمین هم با روزهای دیگه هیچ فرقی ندارن،

هوا هم اگه از روزهای دیگه بدتر نباشه، مطمئناً بهتر نیست!

فردا هم مثل همیشه، خورشید از مشرق طلوع و تو مغرب غروب می کنه تا این موجودِ «کم دانش» بفهمه که وجودش هیچ خاصیت جادویی و ماوراءالطبیعه ای نداره و مهمترین هنرش (غیر از تار زدن) این بوده که 30 سالِ آزگار (حالا یکی دو سال بیشتر یا کمتر) اکسیژن مصرف کرده و هر چند سال یکبار، تو آمارِ جمعیت ایران سرشماری شده.

من که چیز خاصی تو تولّدش نمی بینم؛ ولی به هر حال جا داره که به رسم یادبود براش بنویسم:

 

نسترن خانوم!

تولّدت مبارک.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/17ساعت 22:28  توسط حمید  | 


 

داستان اول:

یه روز مسوول فروش، منشی دفتر و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»…

پوووف! منشی ناپدید میشه…

بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه…

بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن!»

نتیجهء اخلاقی: همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه.

 

داستان دوم:

یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش… راهبه سوار میشه و راه میفتن… چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه… راهبه میگه: پدر روحانی، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار… کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه… چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پای راهبه تماس میده… راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!… کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه… بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: «به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی!»

نتیجهء اخلاقی: اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملاً آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی.

 

داستان سوم:

بلافاصله بعد از اینکه زن پیتر از زیر دوش حمام بیرون اومد پیتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پیتر یه حوله رو دور خودش پیچید و رفت تا در رو باز کنه… همسایه شون -رابرت- پشت در ایستاده بود… تا رابرت زن پیتر رو دید گفت: همین الان ۱۰۰۰ دلار بهت میدم اگه اون حوله رو بندازی زمین!… بعد از چند لحظه تفکر، زن پیتر حوله رو میندازه و رابرت چند ثانیه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پیتر میده و میره… زن دوباره حوله رو دور خودش پیچید و به حمام برگشت… پیتر پرسید: کی بود زنگ زد؟

زن جواب داد: رابرت همسایه مون بود… پیتر گفت: خوبه… چیزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود نگفت؟!

نتیجهء اخلاقی: اگه اطلاعات حساس مشترک با کسی دارید که به اعتبار و آبرو مربوط میشه، همیشه باید در وضعیتی باشید که بتونید از اتفاقات قابل اجتناب جلوگیری کنید!

 

داستان چهارم:

من خیلی خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم… والدینم خیلی کمکم کردند… دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود… فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم… یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی… سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم… اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم… وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… یهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی… ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم… ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم… به خانوادهء ما خوش اومدی.

نتیجهء اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید.

 

داستان پنجم:

یه شب خانم خونه اصلاً به خونه برنمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه! صبح برمیگرده خونه و به شوهرش میگه که دیشب مجبور شده خونهء یکی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه. شوهر برمیداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچکدومشون حرف خانم خونه رو تأیید نمیکن!

یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه که دیشب مجبور شده خونهء یکی از دوستهای صمیمیش (مذکر) بمونه. خانم خونه برمیداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه.

۱۵تاشون تأیید میکنن که آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تای دیگه حتی میگن که آقا هنوزم خونهء اونا پیش اوناست!

نتیجهء اخلاقی: یادتون باشه که مردها دوستهای بهتری هستند!

 

داستان ششم:

چهار تا دوست که ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن. بعد از یه مدت یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندانشون...

اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس شرکت. پسرم انقدر پولدار شده که حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد...

دومی: جالبه. پسر من هم مایهء افتخار و سرفرازی منه. توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دورهء خلبانی گذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده. پسرم اونقدر پولدار شد که برای تولد صمیمی ترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد.

سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تأسیس کرده و میلیونر شده... پسرم اونقدر وضعش خوبه که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای ۳۰۰۰ متری بهش هدیه داد.

هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریک می گفتند که دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریکات به خاطر چیه؟ سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم. راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف کنی؟

چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص کار میکنه. سه تای دیگه گفتند: اوه! مایهء خجالته! چه افتضاحی! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقاً همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰ متری هدیه گرفت!

نتیجهء اخلاقی: هیچوقت به چیزی که کاملا" در موردش مطمئن نیستی افتخار نکن!

 

داستان هفتم:

توی اتاق رختکن کلوپ گلف، وقتی همهء آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمکت شروع میکنه به زنگ زدن. مردی که نزدیک موبایل نشسته بود دکمهء اسپیکر موبایل رو فشار میده و شروع می کنه به صحبت. بقیهء آقایون هم مشغول گوش کردن به این مکالمه میشن...

مرد: الو؟

صدای زن اون طرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی کلوپ هستی؟

مرد: آره.

زن: من توی یه فروشگاه بزرگ هستم. اینجا یه کت چرمی خوشگل دیدم که فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشکالی داره اگه بخرمش؟

مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داری اشکالی نداره.

زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید ۲۰۰۶ رو دیدم. یکیشون خیلی قشنگ

بود. قیمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود.

مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی کن ماشین رو با تمام امکانات جانبی بخری.
زن: عالیه. اوه… یه چیز دیگه… اون خونه ای رو که قبلاً می خواستیم بخریم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره.

مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی کن ۹۰۰۰۰۰ دلار بیشتر ندی.
زن: خیلی خوبه. بعداً می بینمت عزیزم... خداحافظ.

مرد: خداحافظ.

بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی که با حسرت نگاهش میکردن میندازه و میگه: کسی نمیدونه که این موبایل مال کیه؟!

نتیجهء اخلاقی: هیچوقت موبایلتونو جایی جا نذارین!

 

داستان هشتم:

یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن. وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینکه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم.

زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!

حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه. مرد چند لحظه فکر کرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیکه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متأسفم عزیزم… آرزوی من اینه که یه همسری داشته باشم که ۳۰ سال از من کوچیکتر باشه!

زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!

نتیجهء اخلاقی: مردها ممکنه زرنگ و بدجنس باشند، ولی فرشته ها زن هستند!

 

داستان نهم:

یه مرد ۸۰ ساله میره پیش دکترش برای چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:

هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دکتر؟

دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل. همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو به طرف پلنگ نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!

پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتماً یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!

دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقاً منظور منم همین بود!

نتیجهء اخلاقی: هیچوقت در مورد چیزی که مطمئن نیستی نتیجهء کار خودته ادعا نداشته نباش.

 


دوستان عزیز!

هشدارهای زیر رو می خواستم قبل از این پست بدم، ترسیدم باز از صدور بخشنامه گلایه کنید، حالا که دیدم بدون توضیح معترضید مجبورم توضیحاتی رو که قبلاً باید می نوشتم الان ارائه کنم: 

1- شاید این مطلب قدیمی و تکراری باشه، ولی من از خود مطلب بدم نیومد، هرچند که ممکنه با رویکرد این وبلاگ تناقض داشته باشه ولی نمی دونم چرا تصمیم گرفتم بذارمش تو وبلاگ!؟!؟

لطفاً حالا که این کار رو کردم دیگه گله نکنید.

2- این وبلاگ مشتری های «غیر موسیقایی» و «شعرنفهمی»مثل دکتر قربان حسینی، دکتر قربانی مقدم و حتی همین مسوول وزارت بی كلاسی و چندمحوری داره که به خاطر حفظ حرمت نون و نمک و آبِ استخری که هر هفته با اونا می خورم مجبورم بعضاً بزنم تو جاده خاکی، شما کمی بزرگوار باشید!

3- شاید حق با "خوب است" باشه، شاید هم نباشه! در هر صورت از پاک کردن این پست معذورم!

(دروغ چرا؟ به نظر خودم هم این مطلب مثل یه وصله ی سفید روی یه شلوار مشکی، یه جورایی تابلوئه! ولی هر چی باشه مثل یه فرزندِ ناخلف، باید وجودشو تحمل کرد. فقط سعی می کنم من بعد بعضی از قسمت های نظر "خوب است" رو اجرا کنم.)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/07ساعت 23:43  توسط حمید  | 


 

1- در نوشته های قبلی شعر "از دوست داشتن" اثر فروغ فرخزاد رو به یاد یک "دوست قدیمی" نوشتم. جا داره توضیح بدم که این دوست قدیمی، قدمتی داره به اندازه ی سال ها

حتی قدیمی تره از این وبلاگ!

قدیمی تره،

از هر دوست داشتنی

از هر عشقی

(یه چیزی تو مایه های: "که هنوز من نبودم، که تو در دلم نشستی")

بدینوسیله هرگونه ارتباط معنایی، محتوایی، نوستالژیک و غیره ی اون پست با هر مسأله ای یا شخص خاصی، به شدت تکذیب می شه.

 

2- از دوستانی که کامنت میذارن خواهش می کنم حتی المقدور اسمشون رو بنویسن یا یه اسم مستعار برای خودشون دست و پا کنن؛ اینجوری بهترتره!

 

3- ...ی عزیز:

"آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت"

از پاشیدنِ نمک خودداری فرمایید!

 

4- اگر از این نوشته ها چیزی دستگیرتون شد، شد

نشد، بدونید که طرف حسابِ این پست شما نبودید،

از این مطلب بزرگوارانه بگذرید و صبر کنید تا مطلبِ بعدی.

 

5- از همه ی دوستان قدیمی و جدیدی، صمیمی و غیرصمیمی و با اسم و بدون اسم، صمیمانه تشکر می کنم که به اینجا سر میزنن. خاطرِ هرکدوم از شما یه جوری برام عزیزه، از هیچکدومتون کینه ای به دل ندارم و تک تکتون رو دوست دارم؛ چه دوستم داشته باشید؛ چه نداشته باشید!

باور کنید نظرات، انتقادها و حتی ضدحال هایی که تو قسمت کامنت ها از طرفتون ارسال میشه موتور محرکه ی این وبلاگه، امیدوارم حالا حالاها چرخ اینجا رو بچرخونه این موتور!

 

ایّام به کامتان

دوست کوچک شما: حمید

 


 

این هم برای دلخور نشدنِ دوستانی که طرف حسابِ این پست نبودن:

 

من مرغ آتشم

شب را به زیر سرخ پرِ خویش می کشم

در من هراس نیست ز سردی و تیرگی

من از سپیده های دروغین مشوشم.


«سیاوش کسرایی»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/04ساعت 1:55  توسط حمید  | 


 

سلام

لطفاً اگه رفتید نمایشگاه مطبوعات، حتماً از غرفه ی روزنامه ی جام جم در سالن 1 دیدن فرمایید.

قول می دم بهتون اشانتیون های باحالی بدن!

با تشکر

روابط خصوصی روزنامه جام جم


(گزارش بازدید از نمایشگاه مطبوعات در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/18ساعت 17:45  توسط حمید  | 


 

سید ابراهیم نبوی e.nabavi@roozonline.com - سه شنبه 8 آبان 1386

 

مشکل شد شش تا، تا به حال در اثر زحمات دول مختلفه مبنی بر این که مولانا ترک بود یا عرب ‏بود یا کرد بود یا افغانی بود یا انگلیسی بود یا فرانسوی بود، مشکل داشتیم، فعلا احمدی نژاد در ‏حال تبدیل مولانا به خودش است. شخص مورد نظر که ظاهراً رئیس جمهور کشور است، در یک ‏سخنرانی شگرف و عمیق به توصیف ظرایف و دقایق در مورد مولانا پرداخت و نشان داد مثل ‏سیاست خارجی، بودجه نویسی، اقتصاد نفت، راه سازی، زبان های بومی و زنده و مرده، فوتبال، ‏نحوه زدن آبشار در والیبال، شیوه دفاعی در بسکتبال و سایر موارد، در مورد ادبیات فارسی و ‏مولوی شناسی نیز اطلاعات دقیق دارد.

وی در سخنرانی خود در مورد مولوی گفت: «مولوی فی ‏البداهه زیباترین و دقیق ترین موضوعات را در قالب اشعار ساده و روان بیان کرده است.» ‏کارشناسان توضیح دادند که احتمالاً شخص فوق الذکر ابراهیم صهبا را با مولوی اشتباه گرفته و ‏این دو را یکی فرض کرده است. وی علت مولوی شدن مولوی را «عشق به خدا و پیامبر و اهل ‏بیت طاهرین» اعلام کرد، اما جرأت نکرد بگوید که مهم ترین چیزی که مولوی را مولوی کرد، ‏عشق و باور او به ولایت فقیه بود. وی در یک توضیح روشن و مشخص گفت: «عزیزان من! ‏امروز همه نیاز به مولوی داریم» (همانطور که به انرژی هسته ای نیاز داریم.)

وی برای اثبات ‏ایرانی بودن مولوی گفت: «مولوی نه متعلق به یک زمان و مکان، بلکه متعلق به همه بشریت ‏است.» وی در تشبیه مولوی به هوگو چاوز و آیت الله مصباح یزدی و خودش گفت: «مولوی هم ‏مثل همه عدالت طلبان، پاکان و خداخواهان منتظر است تا همه زیبایی ها بر عالم بشریت حاکم ‏شود.» (یا به عبارتی مولوی هم یکی از اولین اعضای انجمن حجتیه بوده است.)

در همین راستا ‏یکی از اشعار کشف نشده مولوی که اخیراً در کشوی میز دفتر روابط عمومی مؤسسه مولوی در ‏اطراف قونیه کشف شده است، منتشر شد. مولوی در این شعر ظهور احمدی نژاد را پیش بینی ‏کرده است:

 

زنده بدم، مرده شدم، گریه بدم، خنده شدم‏

دولت مود آمد و مح، دولت پاینده شدم

 

دولت گیراست مرا، خلق اسیر‏‎ ‎است مرا

نور منیر است مرا، هاله ی تابنده شدم

 

گفت که دیوانه شدی، صاحب این خانه شدی

رفتم و خودپیچ شدم، مهره ی چرخنده شدم

 

گفت برو بست نشین، دولت یک دست نشین

رفتم و یک دست شدم، عامل هر خنده شدم

 

گفت که تو نخبککی، غرق خیالی و شکی

گول شدم،‎ ‎هول شدم، قاط زدم، کنده شدم

 

گفت که تو هاله شدی،‎ ‎مثل پسرخاله شدی

هاله منم، ماله منم، نور پراکنده شدم

 

گفت که شیخی و سری، از همه کس پیش تری

شیخ منم، پیش منم، امر تو را بنده شدم‏

 

گفت‎ ‎که الهام دهم، پخته نشد، خام دهم‏

خام چو الهام شدم، یک تنه صد بنده شدم

 

گفت که این دولت تو، سیرت بی صولت تو‏

با صد میلیارد یورو، راهی آینده شدم

 

هم چه گوارات منم، فیدل کوبات منم

چاوز یک دنده شدم، یک چپ بازنده شدم

 

گفت قطاری بنشین، گاز بده روی زمین

دنده عقب هیچ مرو، ترمز را کنده شدم

 

آس شدم پاس شدم، سوی کاراکاس شدم‏

نور نیویورک زد و مبتکر و زنده شدم

 

شکر علی رفت به حق، از همه بردیم‎ ‎سبق

با تق و توق و تتلق، هاله ی رخشنده‎ ‎شدم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/14ساعت 19:42  توسط حمید  | 


 

 

جام جم آنلاین: قیصر امین پور، شاعر نامدار معاصر ایران، بامداد روز سه شنبه در 48 سالگی در بیمارستان دی تهران درگذشت.
به گزارش خبرنگار ما، ابراهیم زاهدی مطلق، با اعلام این خبر گفت امین پور بر اثر مشکلات کبد و کلیه و بیماری های ناشی از تصادف سال 1378در شمال ایران همواره طی این سال ها رنج می برد.
وی افزود: او برای درمان بیماری حتی به خارج از کشور اعزام شده بود.
قیصر امین پور متولد دوم اردیبهشت 1338 در گتوند دزفول (خوزستان)، تحصیل را در مکتبخانه آغاز کرد و پس از اتمام تحصیلات ابتدایی در گتوند، راهی دزفول شد.
دوران راهنمایی و دبیرستان را نیز در این شهر به پایان رساند و پس از پذیرفته شدن در رشته دامپزشکی دانشگاه تهران در سال 1357راهی پایتخت شد.

امین پور یک سال بعد پس از انصرف از رشته دامپزشکی و ورود به دانشگاه تهران، در شکل گیری حوزه اندیشه و هنر اسلامی در حوزه هنرى با افرادى چون زنده یاد سید حسن حسینى، زنده یاد سلمان هراتى، محسن مخملباف، حسام الدین سراج، محمدعلى محمدى، یوسفعلى میر شکاک، حسین خسروجردى و... همکارى داشت.
وی طی سال های 1360 تا 1371 دبیر شعر هفته نامه سروش و همچنین سال ها به اتفاق بیوک ملکی و فریدون عموزاده خلیلی، سردبیری سروش نوجوان را برعهده داشت.
اولین مجموعه شعرهایش "تنفس صبح" و "در کوچه آفتاب" را در سال 1363 منتشر کرد.
وی در همین سال به رشته ادبیات فارسی تغییر رشته داد و توانست دوره کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکترای خود را از دانشگاه تهران دریافت دارد.
او عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی و برنده جایزه نیما یوشیج (مرغ آمین بلورین) بود.
قیصر امین پور از سال 1370 تدریس در دانشگاه تهران را آغاز کرد.
مجموعه شعر "آینه های ناگهان" در سال 1372، "گزینه اشعار" 1378 و "گل ها همه آفتابگردانند" 1380 از دیگر آثار این شاعر نامدار است.
از آخرین فعالیت های وی به برگزاری کلاس های شعر در خانه شاعران ایران می توان اشاره کرد.

*** 

نمونه هایی از شعر مرحوم قیصر امین پور:

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولى دل به پاییز نسپرده ایم

 

چو گلدان خالى لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

 

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم

اگر خون دل بود، ما خورده ایم

 

اگر دل دلیل است، آورده ایم

اگر داغ شرط است، ما برده ایم

 

اگر دشنه دشمنان، گردنیم

اگر خنجر دوستان، گُرده ایم

 

گواهى بخواهید، اینک گواه

همین زخم هایى که نشمرده ایم!

 

دلى سر بلند و سرى سر به زیر

از این دست عمرى به سر برده ایم

 

***

 

دست عشق از دامن دل دور باد!

می توان آیا به دل دستور داد؟

 

می توان آیا به دریا حکم کرد:

"که دلت را یادی از ساحل مباد"؟

 

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد!

 

آن که دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

 

خوب می دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی بایست داد

 

***

 

دستی به کرم به شانه ی ما نزدی

بالی به هوای دانه ی ما نزدی

دیر است، دلم چشم به راهت دارد

ای عشق! سری به خانه ی ما نزدی

 

خدایش بیامُرزاد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/09ساعت 20:40  توسط حمید  | 


 

برای نمایش تصویر در اندازه بزرگتر روی عکس کلیک کنید.

 

چشم من در ره این قافله ی راه بماند 

تا به گوش دلم آواز درا باز آمد...

***

گزارش وبلاگ دل آواز از کنسرت اصفهان استاد شجریان را اینجا بخوانید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/06ساعت 0:37  توسط حمید  | 


 

متن زیر نوشته ای است از خانم بلقیس سلیمانی و ظاهراً در روزنامه ی اعتماد پنجشنبه ی گذشته چاپ شده.

(با تشکر از فضول بابت ارسال این متن)

 

 

من «دوشیزه مکرمه» هستم، وقتی زنها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود.

من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم.

من «والده مکرمه» هستم، وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی بیست آگهی تسلیت در بیست روزنامه معتبر چاپ می کنند.

من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش- البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند.

من «زوجه» هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه بیست و پنج هزار تومان فقط، بدهد.

من «سرپرست خانوار» هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.
من «خوشگله» هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهوده می گذرانند.
من «مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.
من «ضعیفه» هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند.
من «...» هستم، وقتی مادر، من و خواهرهایم را سرشماری می کند و به غریبه می گوید «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد.

من «بی بی» هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.
من «مامی» هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند.

من «مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم. ( آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم.)

من «زنیکه» هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصـوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود.
من «مامانی» هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.
من «ننه» هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم. نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم... به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.

من «یک کدبانوی تمام عیار» هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند.

دوستانم وقتی می خواهند به من بگویند «گه»؛ محترمانه می گویند «علیا مخدره».

من «بانو» هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی، عزیزم، عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و...» هستم.

من در فریادهای شبانه شوهرم، وقتی دیر به خانه می آید، چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد، «سلیطه» هستم.

من در ادبیات دیرپای این کهن بوم و بر؛ «دلیله محتاله، نفس محیله مکاره، مار، ابلیس، شجره مثمره، اثیری، لکاته و...» هستم.

دامادم به من «وروره جادو» می گوید. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفی صدا می زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنیز» شما معرفی می کند.
من کیستم؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/27ساعت 22:46  توسط حمید  | 


 

 

عکس فوق متعلق به «فضول» مسمّا به «م.م» می باشد که از تاریخ ۴/۷/۸۶ جهت فضولی در فضای مجازی و غیر مجازی از منزل خارج شده و معلوم نیست تا کنون مراجعت کرده یا نه!

به هر حال ایشان چه به منزل مراجعه کرده باشد، چه نکرده باشد، وبلاگ ما چند روزیست از وجود پر خیر و برکت (و هکذا کامنت های متبرک و ویرانگر) ایشان بی بهره بوده و ما به طرز خفنی دلواپس و نگران وجود نازنین و هیبت بی بدیل ایشان شده ایم.

علیهذا هر کسی که خبری (مشروح یا مختصر ؛ خوب یا بد ؛ موثق یا غیر موثق) از این گمشده دارد ما را نیز باخبر کرده، از نگرانی رهانیده و خواب شب را به چشمان آستیگماتمان عودت دهد.

 

با تشکر

جمعی از فضول سنج های مقیم حومه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/17ساعت 0:51  توسط حمید  | 


 

قابل توجه دوستداران خاندان پهلوی:

درگذشت فرح پهلوی (دیبا) شایعه است و ایشان در قید حیات هستند.

به همین بهانه عکس زیر را داشته باشید و حالشو ببرید.

 

 

پ.ن: این آقای مهندس قطبی که برای عروسی دعوت شده؛ رضا قطبی پسر دایی فرح دیبا، اولین رئیس

«سازمان تلویزیون ملی ایران» و پدر افشین قطبی سرمربی کنونی تیم پرسپولیس است.

برام خیلی عجیبه که با وجود این وابستگی های سببی و نسبی، افشین خان اینجا چی کار می کنه و

چرا تا حالا اعدامش نکردند؟!؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/15ساعت 16:5  توسط حمید  | 


 

فضول جان!

1. درسته که از نظر بنده، استاد شجریان خدای آواز سنّتیه؛ ولی نعوذبالله واقعاً که «خدا» نیست؛ ایشون هم یه آدمه و بالاخره یه روزی همه ی آدمها سایه اشون از سر چیزهایی که زیر سایه اشونه برداشته میشه!!! (پیچیدگیه جمله رو حال کردی؟؟ این سزای آدم فضوله تا بفهمه که فارسی رو به صورت پیچیده هم میشه نوشت.)

۲. عجالتاً یعنی فعلاً، فعلاً هم یعنی تا من زنده ام. (ترجمه به فارسی غیر پیچیده: الهی پیش مرگت بشم استـــــــــــــاد!)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/04ساعت 0:40  توسط حمید  | 


 

متأسفانه در شرایطی نیستم که بتونم چیزی بنویسم؛

(هرچند اگر شرایطم بهتر بود هم چیز جدید و خاصی نداشتم که در مورد استاد شجریان بگم!!)

فقط می تونم بگم: امیدوارم سایه ی استاد، از سر موسیقی سنتی کم نشه.

دعا: دیر زیاد! آن بزرگوار.

***

(شعر از محمدرضا شفیعی کدکنی)

 

کلیک کنید و عکس را در اندازه بزرگ ببینید.

(شعر از بیژن ترقی)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/03ساعت 1:31  توسط حمید  | 


 

بارالها!

در دایره ی قسمت، ما نقطه ی تسلیمیم

لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/02ساعت 0:21  توسط حمید  | 


 

فریاد كه از عمر جهان هر نفسی رفت

دیدیم كز این جمع پراكنده كسی رفت

 

 

 

خبرگزاری مهر: فرامرز صدیقی پارسی معروف به «پرویز یاحقی»، نوازنده ی برجسته و بی نظیر ویولن به دیار باقی شتافت.

گفته می شود این نوازنده ی بزرگ موسیقی ایران، صبح دیروز (پنجشنبه) در منزل خود در تهران درگذشته است.

داود گنجه ای، موسیقیدان و نوازنده کمانچه ضمن ابراز تأسف شدید خود با اعلام این خبر به نقل از دکتر جهانشاه برومند(نوازنده ویولن) گفت: هنوز علت مرگ مشخص نشده است و نیاز به گذشت زمان هست تا اطلاعات بیشتری کسب کنیم. پرویز یاحقی متولد 1314در تهران بود.

بنا به گفته زنده یاد نواب صفا (ترانه سرا و مسوول برنامه موسیقی رادیو در دهه1320) یاحقی از خردسالی و بنا بر خواست او (نواب صفا) پای به رادیو گذاشت.

در 18 سالگی به دعوت داود پیرنیا با برنامه گلها همکاری خود را آغاز کرد و در این زمان آهنگ «امید دل من کجایی» را ساخت که با صدای زنده یاد غلامحسین بنان اجرا شد.

ابوالحسن صبا، حسین یاحقی، مرتضی محجوبی، علی تجویدی، حبیب اله بدیعی، محمد میرنقیبی، نصراله زرین پنجه، حسینعلی وزیری تبار، حسین تهرانی و خود پرویز یاحقی اعضای ارکستری بودند که اثر این نوازنده و آهنگساز جوان را اجرا می کردند.

استاد پرویز یاحقی یکی از بهترین تکنوازان برنامه گلها بود؛ او در عمر هنری خود صدها آهنگ زیبا ساخته بود که اغلب با صدای خوانندگان نامدار اجرا شده است، آثار به جای مانده از این هنرمند برجسته و بداهه نواز برای هر شنونده ای الهام بخش و تأثیرگذار است.

یاحقی در اواخر عمر همچنان با ساز خود دمساز بود، ولی راضی نشد تا در هیچ برنامه ای به طور علنی به اجرای برنامه بپردازد؛ او در سال های اخیر چند اثر تکنوازی و همنوازی خود از جمله راز و نیاز، طوبی و... را منتشر کرده بود.

 

برگرفته از روزنامه جام جم

 

***

روحش شاد، یادش گرامی.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/14ساعت 22:22  توسط حمید  | 


 

نیک آهنگ کوثر n.kosar@roozonline.com

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/09ساعت 16:59  توسط حمید  | 


 

مطالبی که می خوانید مکالمات تلفنی واقعی ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مایکروسافت در انگلستان است:

***

مرکز مشاوره: چه نوع کامپیوتری دارید؟

مشتری: یک کامپیوتر سفید...!

***

مشتری: سلام، من «سلین» هستم. نمی تونم دیسکتم رو دربیارم.

مرکز: سعی کردین دکمه رو فشار بدین؟

مشتری: آره، ولی اون واقعاً گیر کرده.

مرکز: این خوب نیست، من یک یادداشت آماده می کنم...

مشتری: نه... صبر کن... من هنوز نذاشتمش تو درایو... هنوز روی میزمه... ببخشید...!

***

مرکز: روی آیکن My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن.

مشتری: سمت چپ شما یا سمت چپ من؟

***

مرکز: روز خوش، چه کمکی از من برمیاد؟

مشتری: سلام، من نمی تونم پرینت کنم.

مرکز: میشه لطفاً روی Start کلیک کنید و ...

مشتری: گوش کن رفیق! برای من اصطلاحات فنی نیار؛ من بیل گیتس نیستم، لعنتی!

***

مشتری: سلام، عصرتون بخیر، من مارتا هستم، نمی تونم پرینت بگیرم. هر دفعه سعی می کنم میگه: «نمی تونم پرینتر رو پیدا کنم» من حتی پرینتر رو بلند کردم و جلوی مانیتور گذاشتم، اما کامپیوتر هنوز میگه نمی تونه پیداش کنه...

***

مشتری: من توی پرینت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...

مرکز: آیا شما پرینتر رنگی دارید؟

مشتری: نه!

***

مرکز: الان روی مانیتورتون چیه خانوم؟

مشتری: یه خرس Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خریده.

***

مرکز: و الان F8 رو بزنین.

مشتری: کار نمی کنه.

مرکز: دقیقاً چه کار کردین؟

مشتری: من کلید F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتید، ولی هیچ اتفاقی نمی افته...!

***

مشتری: کیبورد من دیگه کار نمی کنه.

مرکز: مطمئنید که به کامپیوترتون وصله؟

مشتری: نه، من نمی تونم پشت کامپیوتر برم.

مرکز: کیبوردتون رو بردارید و 10 قدم به عقب برید.

مشتری: باشه.

مرکز: کیبورد با شما اومد؟

مشتری: بله!

مرکز: این یعنی کیبورد وصل نیست. کیبورد دیگه ای اونجا نیست؟

مشتری: چرا، یکی دیگه اینجا هست. اوه... اون یکی کار می کنه!

***

مرکز: رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ  Vمثل Victor، و عدد 9 هست.

مشتری: اون 9 هم با حروف بزرگه؟

***

یک مشتری نمی تونه به اینترنت وصل بشه...

مرکز: شما مطمئنید رمز درست رو به کار بردید؟

مشتری: بله مطمئنم. من دیدم همکارم این کار رو کرد.

مرکز: میشه به من بگید رمز عبور چی بود؟

مشتری: پنج تا ستاره!

***

مرکز: چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟

مشتری: Netscape

مرکز: اون برنامه آنتی ویروس نیست.

مشتری: اوه، ببخشید ... Internet Explorer

***

مشتری: من یک مشکل بزرگ دارم. یکی از دوستام یک Screensaver روی کامپپیوترم گذاشته، ولی هربار که ماوس رو حرکت میدم، غیب میشه!

***

مرکز: مرکز خدمات شرکت مایکروسافت، می تونم کمکتون کنم؟

مشتری: عصرتون بخیر! من بیش از 4 ساعت برای شما صبر کردم. میشه لطفاً بگید چقدر طول میکشه قبل از اینکه بتونین کمکم کنید؟

مرکز: آآه..؟ ببخشید، من متوجه مشکلتون نشدم؟

مشتری: من داشتم توی Word کار می کردم و دکمه Help رو کلیک کردم؛ بیش از 4 ساعت قبل. میشه بگید کی بالاخره کمکم می کنید؟

***

مرکز: چه کمکی از من برمیاد؟

مشتری: من دارم اولین ایمیلم رو می نویسم .

مرکز: خوب، و چه مشکلی وجود داره؟

مشتری: خوب، من حرف a رو دارم، اما چه طوری دورش دایره بذارم؟؟؟

***

پ.ن: این یه ایمیل بود و دقیقاً نمی دونم از کجا نقل شده؛ راست و دروغش گردن فرستنده اش (که شاهین باشه)!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/09ساعت 1:52  توسط حمید  | 


 استاد شجریان و یاران جدید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در روایات آمده است که استاد شجریان، سال آینده با گروه جدیدش در تهران کنسرت خواهد داشت، انشاالله زنده باشیم و این کنسرت رو هم ببینیم و حالشو ببریم.

اصل خبر را در متن "يونسكو به استاد شجريان مدال موتسارت داد" از وبلاگ استاد شجریان بخوانید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/03ساعت 22:45  توسط حمید  | 


 

ابتدا خداوند زمین را آفرید،

سپس استراحت کرد.

بعد مرد را آفرید،

سپس استراحت کرد.

آنگاه زن را آفرید،

سپس...

نه خدا استراحت کرد

نه مرد

نه زمین!

"عید غدیر مبارک"

***

پ.ن: ربط نداشت، واقعیت که داشت!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/18ساعت 0:2  توسط حمید  | 


 

سحرم دولت بیدار به بالین آمد

گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

 

قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام

تا ببینی که «فضولت» به چه آیین آمد

***

پ.ن1: فضول جان! اگه کامنت بذاری معلوم می شه که خیلی بیکاری که 2 روز مونده به سفر نشستی داری وبلاگ می خونی؛ برو چمدونتو ببند بابا!!!

پ.ن2: سفر بخیر، خوش بگذره.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/03ساعت 21:35  توسط حمید  | 


 

از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی

بگـزین رهِ سلامت، ترکِ رهِ بلا کن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/26ساعت 21:53  توسط حمید  | 


 

 

***

پ.ن۱: در پسندیده بودن و کارآیی این راهکار شکی نیست؛ فقط خدا کنه ادعیهء ما برای دفع بلایای طبیعی -بلکه هم غیر طبیعی- اینجوری مستجاب نشه:

"مولانا قطب الدین شیرازی را عارضه ای روی نمود، مسهلی بخورد. مولانا شمس الدین عمیدی به عیادت او رفت. گفت: شنیدم كه دیروز مسهل خورده بودی؛ از دی باز به دعا مشغول بودم.

گفت: آری، از دی باز از شما دعا بود و از ما اجابت!"

پ.ن2: تا حالا بدون شرحی که شرح داشته باشه دیده بودید؟ خوب حالا ببینید!

پ.ن3: نمی خواد برام «دعـا» کنید که خوب بشم؛ دکترها جوابم کردن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/22ساعت 23:28  توسط حمید  | 


 

دیروز، ساعت ۷ و ۱۲ دقیقه صبح به وقت تهران، یک فروند هواپیمای آنتونوف، متعلق به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در فرودگاه مهرآباد سقوط کرد و 38 نفر کشته شدند.

(به همین سادگی!!!)

اگر ممکن بود، مسوولان، تقصیر سقوط این هواپیما را هم به گردن آمریکا می انداختند و می گفتند که: "آمریکا ما را تحریم کرده و به ما لوازم یدکی نمی دهد و برای همین چپ و راست هواپیماهای ما دچار «افتادگی» می شوند"؛ ولی متأسفانه این هواپیما روسی بوده و عجالتاً نمی توان آمریکای جهانخوار را مسوول این حادثه دانست، پس بهتر است به فکر پیدا کردن یک مقصرِ - حتی المقدور مرده – باشیم تا کم کم آبها از آسیاب بیفتد.

اما تیترهای امروز صبح یکی از پرتیراژترین روزنامه های صبح ایران  خیلی جالب بود:

1: جزئیات گروگانگیری 90 دانش آموز تهرانی: 80 دقیقه نفس ها در سینه ها حبس شد

2: سقوط آنتونوف به روایت شاهدان

اول فکر کردم شاید اشتباهی شده که تیتر اول روزنامه چیزی غیر از خبر سقوط هواپیماست؛ ولی بعد که یه خرده فکر کردم به این نتیجه رسیدم که: وقتی گروگانگیری با این شکل و شمایل در مملکت ما سالی یکی - دوبار اتفاق می افته، اما سقوط هواپیما با آمار کشته های (شما بخوانید شهیدهای) بالای 50 نفر حداقل ۴-۳ بار در سال تکرار میشه، معلومه که خبر گروگان گرفتن 90 نفر، از کشته شدن ۳۸ نفر مهمتره.(بابا! ریاضی که بلدید! 90 از ۳۸ بزرگتره، در نتیجه مهمتر هم هست!)

به هر حال به نظر می رسه دوستان و بزرگانِ کشوری و لشکری و مسوولین عزیز عزمشون در «دایورت کردن سقوط های پی در پی هواپیماها به یکی از اعضای بدنشون» راسخه؛ این وسط، ماییم که باید تصمیم بگیریم که بعد از این سوار هواپیما بشیم یا نه؟

زیاده جسارت است!

***

پ.ن: فضول جان! فردا کامنت نذاری که: تورو چه به این حرفا، برو شعرتو بنویس!!!! باور کن امشب شعر نوشتنم نمی اومد، این اتفاقها آدم رو خل می کنه؛ آدم خل و چل هم که چیزی بهتر از این نمی تونه بنویسه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/07ساعت 21:10  توسط حمید  | 


 

آن خطّاط؛ سه گونه خط نوشتی

یکی خود او خواندی، لاغیر

یکی را، خود هم او خواندی، هم غیر

یکی، نه او خواندی، نه غیر او

آن «خطّ سوّم» منم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/01ساعت 21:51  توسط حمید  | 


 

و...

 

   خدمت

 

                       تمام شد.

 

 

***

 

پ.ن:

 

رنگ قهوه ای مربوط به خود "خدمت" است؛ لطفاً به گیرنده های خود دست نزنید!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/11ساعت 20:22  توسط حمید  | 


 

1. وقتي «حاجي»* ميره نماز، فرصت خوبي پيش مياد براي آنلاين شدن و چك كردن ايميل ها. (البته به خاطر ريسك بالاي اين كار توي يك پادگان نظامي آدم جرأت كار ديگه اي مثل آپديت كردن وبلاگ رو نداره، مگر اينكه يه ايميل جالب مثل اين متن پايين به دست آدم برسه و آدم رو وسوسه كنه كه وبلاگ رو آپديت كني؛ به هر قيمتي كه شده!!!)

2. كامپيوتر خونه مشكل خاصي نداره، فقط «مادربرد» و «سي پي يو»ش سوخته، درست كه شد از خجالت همهء دوستان در ميام؛ «بدجور»!!!

3. قسمتهايي از متن پايين كه با رنگ قرمز  مشخص شده عيناً براي من اتفاق افتاده، براي همين (به قول معروف) خيلي باهاش حال كردم.

4. تا آپديت بعدي كه مثل ظهور آقا امام زمان وقتش نامعلومه خداحافظ.

5. كسي «مادربرد» و «سي پي يو» ارزون سراغ نداره؟ (وضع مادي خراب ببيتي فراوان!)

***

شما در قرن 21 زندگي مي کنيد اگر...

1- ناخودآگاه پسوردتان را به دستگاه ماکروويوتان مي دهيد.

2- براي بازي تکنفره با کارت حتي سالي يکبار هم از کارت هاي واقعي استفاده نمي کنيد.

3- براي تماس با 3 نفر يک ليست از 15 شماره تلفن داريد.

4- براي کسي که در ميز کناري شما کار مي کند ايميل ارسال مي کنيد.

5- دليل شما براي تماس نگرفتن با دوستانتان اين است که آنها آدرس ايميل ندارند.

6- بعد از يک روز کاري طولاني وقتي به منزل برمي گرديد هنوز هم به تلفن هاي مربوط به محل کارتان پاسخ مي دهيد.

7- وقتي از خانه مي خواهيد تلفن بزنيد قبل از شماره گيري ناخودآگاه 9 را مي گيريد تا خط آزاد به شما بدهد.

8- شما چهار سال روي يک ميز کار مي کنيد و در اين مدت براي سه شرکت مختلف کار کرده ايد.

10- طرز سخن گفتن تان را از اخبار ساعت 11 ياد مي گيريد.

11- رئيس شما توانايي انجام کار شما را ندارد.

12- وقتي به خانه بر مي گرديد با تلفن همراه به خانه زنگ مي زنيد تا ببينيد کسي خانه هست يا نه؟

13- تمام برنامه هاي تجاري تلويزيون داراي وب سايتي هستند که در پايين صفحه نشان داده مي شوند.

14- خارج شدن از خانه بدون تلفن همراه(کاري که 20 ،30 يا حتي 60 سال از زندگي تان آن را انجام داده ايد) برايتان ناراحت کننده است و دليلي مي شود که براي برداشتن آن به خانه برگرديد.
15- صبح که از خواب بيدار مي شويد قبل از اينکه قهوه بنوشيد به سراغ اينترنت مي رويد.

16- براي لبخند زدن گردنتان را کج مي کنيد.

17- شما اين مطلب را در حاليکه لبخند تأييدآميزي مي زنيد مي خوانيد.

18- حتي بدتر از آن! در فکر هستيد که اين مطلب را براي چه کسي فوروارد کنيد.

19- آنقدر سرتان گرم است که متوجه نشديد اين ليست شماره 9 ندارد.

20- در واقع شما الان صفحه را بالا برديد که ببينيد آيا واقعاً شماره 9 توي اين ليست هست يا نه؟؟؟

و الان داريد به خودتان مي خنديد.

***

توضيح:

* «حاجي» موجود غريب الخلقه ايه كه خداوند متعال براي عذاب دادن من آفريده و فكر نمي كنم حق تعالي هدف ديگه اي از خلقت چنين مخلوق بي مصرفي داشته باشه؛ والله اعلم!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/03ساعت 12:46  توسط حمید  | 


 

سلام

به علت خراب شدن کامپیوتر نمی تونم آپدیت کنم.

کامپیوترم که درست شد در خدمتتون هستم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/15ساعت 22:51  توسط حمید  | 


 

نقدى بر نامه احمدى نژاد به بوش از محمد قوچانى را از نیوزنت بخوانید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/25ساعت 22:16  توسط حمید  | 


 

سلام دوستان؛

یه فیلم کوتاه (حدود ۷۰۰ کیلوبایت) رو که از طریق ایمیل به دستم رسیده اینجا آپلود کردم و مطمئنم از

دیدنش لذت می برید. حتماً و حتماً دانلودش کنید. 

من که هربار نگاش می کنم برام تازگی داره.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/19ساعت 23:22  توسط حمید  | 


 

یک ســال گذشت و ...

"ما را به سخت جانی خویش این گمان نبود."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/13ساعت 23:21  توسط حمید  | 


 

 

باز شوق یوسفم دامن گرفت...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/11ساعت 21:48  توسط حمید  | 


 

خداییش این «فضول» سالی یه کامنت برای من میذاره ولی نمی دونم چرا کامنتهاش از مطالبی که من آپلود می کنم باحالتره! اینو داشته باشید:

 

اول سلام. دوم اینکه سایت میهن بهترین منبع برای نقل مطلب در باره ی سعدی نبود. مثل این است که برای خرید کیک آدم برود تیمچه حاجب الدوله. کتاب [سعدی] نوشته ی ضیاء موحد از انتشارات طرح نو به اعتقاد بسیاری بهترین نوشته ای است که در مورد سعدی نوشته شده است. این دشت را هم از گلستان داشته باشید که خیلی مناسب دوران ماست:
یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز. شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته. پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمی‌دارد که دوگانه ای بگزارد، چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند؛ که مرده اند. گفت: جان پدر! تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی.

 

پ.ن۱: حرف حساب جواب نداره.

پ.ن۲: کور از خدا چی می خواد؟ یه نفر رو که برای وبلاگش مطلب جور کنه.

پ.ن۳: من کور نیستم، فقط وقت ندارم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/07ساعت 0:14  توسط حمید  | 


 

عاقلان نقطهء پرگار وجودند ولی / عشق داند که در این دایره سرگردانند

امروز اولین سالگرد تولد وبلاگ قبلی من (عشق داند) و به عبارتی اولین سالروز وبلاگ نویسی بنده است.

حالا تو این یک سال، از این کار (به جز یه خرده آرامش روحی و روانی) چی عاید خودم یا خلق الله شده من نمی دونم!

شما می دونید؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/01/26ساعت 23:1  توسط حمید  | 


 

طبق برخی از روایات امشب تولّدمه!

پس عجالتاً:

«تولّدم مبارک»

 

اینم 2 تا عکس از ایام شباب و یک تولّد سورپرایز در «استار برگر».

 

21 فروردین 1380

یاد باد آن روزگاران یاد باد!!!

 

 

 

سُنت ناپسندیدهء «کیک مالاندن به صورت متولّد» (۲۱ فروردین ۱۳۸۰)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/01/20ساعت 23:44  توسط حمید  | 


 

آفتاب در سایه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عشق آینه است.

رابطه حقیقی آینه ای است که در آن، دو عاشق

هر یک چهره معشوق را می بینند و به خدا می رسند.

عشق راهی به سوی خداوند است.

Love is a mirror.

A real relationship is a mirror in which two lovers see

Each other´s faces and recognize GOD.

It is a path towards GOD.

   



عشق پای بند منطق نیست.

عشق غیر عقلایی است.

عشق خود زندگی است.

عشق آبستن تمامی اضداد است.

عشق چنان تواناست که می تواند ضد خود، یعنی نفرت را بپرورد.

Love is illogical.

Love is irrational.

Love is life.

Love comprehends all contradictions in it.

Love is even capable of comprehending its own opposite – hate.

 



آن گاه که عشق می ورزی، خدا در هر سو حاضر است؛

و آن زمان که نفرت وجودت را تسلیم خود ساخته، ابلیس در هر سو حاکم است.

جایگاه توست که خود را بر واقعیت تحمیل می کند.

When you love, everywhere is GOD;

When you hate, everywhere is the devil.

Its your standpoint thet is projected onto reality.

 



عشق را نمی توان اداره کرد،

پدیده ای است که پیش می آید،

و لحظه ای که بکوشی آن را اداره کنی

همه چیز به هم می خورد.

Love is not manageable,

It is simply something that happens,

And the moment you try to manage it

Everything misfires.

 



عشق نمی تواند مالک باشد.

عشق به دیگری آزادی می دهد.

عشق هدیه ای بلاشرط است و

چانه زنی را نمی پذیرد.

Love can never possess.

Love is giving freedom to the other.

Love is an unconditional gift,

It is not a bargain.

 



عشق نخستین گام به سوی ملکوت است و

تسلیم آخرینِ آن

آری! تمام سفر دو گام بیشتر نیست.

Love is the first step towards the divine,

Surrender is the last.

And two steps is the whole journey.

 

از کتاب: آفتاب در سایه

نوشتهء: شری راجنیش (اُشو)

مترجم: عبدالعلی براتی

 


این هم به خاطر گل روی فضول عزیز:

ناشر: انتشارات نسیم دانش

صفحه آرایی: کانون تبلیغاتی ساحل هنر

چاپ دوم - بهار ۸۲ / تیراژ ۵۰۰۰ جلد / قیمت ۱۷۰۰ تومان / چاپ غزال / صحافی سیاوش

(خوبه!!!خیالت راحت شد؟؟؟)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/01/13ساعت 2:26  توسط حمید  | 


 

دوستان عزیز سلام؛

تو یکی از وبلاگها به چند تا سایت فیلترشکن برخورد کردم که یکی - دوتای اولیش رو امتحان کردم و خیلی خوب کار می کرد. تا خود این سایتها فیلتر نشدند ازشون استفاده (بلکه هم سوء استفاده) کنید. 

http://myinternetproxy.com
http://cleanproxy.com
http://smallproxy.com
http://teamproxy.com
http://keepbrowsing.com
http://littleproxy.com
http://kazproxy.com
http://proxene.com
http://proxyboys.net
http://phpproxy.biz
http://xxxproxy.com
http://www.getpast.com
http://provacy.com
http://www.myspacehooker.com/proxy
http://proxyparty.com
http://proxyful.com
http://proxy.pn
http://www.22n.info
http://www.saharnaz.be
http://proxycircle.com
http://proxythrough.com
http://www.sneakyproxy.com

 


 

توجه! توجه!

 

یه دونه دعوتنامهء Persiangig دارم؛ اگر کسی خواست ایمیلش رو بده تا براش بفرستم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/01/06ساعت 11:26  توسط حمید  | 


 

صدای پای بهار می آید، نوروزی دیگر در راه است؛ و سالی نو.

تا دقایقی دیگر پروندهء سال 1384 هجری شمسی با 365 روز خاطرهء تلخ و شیرین و لحظات خوب و بد بسته خواهد شد و من بیست و نهمین بهار عمرم را چشم انتظارم...

خداوندا! سال نو را برای خانواده ام، دوستانم، کسانی که دوستشان دارم و همهء کسانی که دوستم دارند؛ و برای این بندهء ناسپاس (که هیچ وقت از الطاف تو بی بهره نبوده) سالی سرشار از موفقیت و سلامت قرار ده و بیاموزمان که چگونه تورا و نعمتهای بیکرانت را شکرگو باشیم.

یا مُقَلِّبَ القُلوبِ وَ الابصار

یا مُدبّر اللَیلِ وَ النَّهار

یا مُحَوِّلَ الحَولِ وَ الاحوال

حَوِّل حالِنا الی اَحسَنِ الحال

***

زندگی به کامتان؛ و

نوروزتان خجسته باد.

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/29ساعت 20:59  توسط حمید  | 


 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/29ساعت 18:13  توسط حمید  | 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام؛

یه فایل «اکسل» پیدا کردم که مخصوص جام جهانیه و علاوه بر اینکه برنامهء بازیها رو داره، طوری برنامه ریزی شده که با وارد کردن پیش بینی هاتون از نتایج بازیها می تونید تیم های صعود کننده تا فینال رو هم بشناسید.

می تونید از اینجا دانلودش کنید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/21ساعت 23:4  توسط حمید  | 


چند وقته مُد شده پشت شيشهء عقب بعضي از ماشينهاي سواري نوشته هاي بزرگي با مضمون كربلا، امام حسين و... مي نويسند و از اين بابت روي كاميونها و كاميون نوشتها رو كم كردند، مثلاً اين شعر رو ببينيد:

غزالِ خوشگلِ اُم البنيني

كه عباس نامِ زيباتِ ابوالفضل!!!

تشبيه حضرت ابوالفضل به غزال‌ (اونهم از بُعد زيبايي)، قافيهء به تنگ اومدهء شعر و در نهايت عظيم الجثه بودن اين نوشته كه روي شيشهء عقب حك شده و مطمئناً ديد راننده رو محدود مي كنه از جمله اشكالاتيه كه به اين كار وارده؛ حالا تصور كنيد اين جمله پشت شيشهء عقب يك تاكسي (كه وسيلهء حمل و نقل عموميه و روزي 15-10 ساعت توي خيابونهاي تهران مشغول تردده) چه منظرهء زيبا و هنجاري بوجود مياره!!!

الحق كه: «هنر نزد ايرانيان -علي الخصوص تهرانيان- است و بس.»

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/20ساعت 13:11  توسط حمید  | 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/14ساعت 22:18  توسط حمید  | 


 

به این شهر سوگند می خورم

و تو ـ ساکن در این شهری

و سوگند به پدر، و فرزندانی که پدید آورد

که انسان را در رنج آفریده ایم...

قرآن کریم ـ سوره بلد

***

...بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را آزار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه ی تو نخواهد گذشت. چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟...

***

هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است... مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست.

***

به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می دارد، یک مرد هر آنچه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد، آنچه فدا کردنی ست فدا می کند، آنچه شکستنی است می شکند و آنچه را که تحمّل سوز است تحمّل می کند؛ اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود.

***

آه هلیا... چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست، ذلّت، رایگان ترین هدیه ی هر پناهی ست که می توان جست.

***

هلیا! برای دوست داشتن هر نَفَس زندگی، دوست داشتن هر دَم مرگ را بیاموز

و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را

و ـ برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را.

***

...نه، هلیا! تحمّل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمّل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدّی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی، آتش طلب می کند؟ مگر پوزش فرزند فروتن انحراف نیست؟

نه هلیا... بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند؛ زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد.

و ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم. آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم....

***

...التماس، شکوه زندگی را فرو می ریزد. تمنّا، بودن را بی رنگ می کند و آنچه از هر استغاثه به جای می ماند ندامت است.

***

خواب.

تنها خواب، هلیا!

دستمال های مرطوب تسکین دهنده ی دردهای بزرگ نیستند. اینک دستی ست که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند.

اینک، سرنوشت، همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بیند....

***

من که از درون دیوارهای مشبّک، شب را دیده ام

و من که روح را چون بلور بر سنگترین سنگهای ستم کوبیده ام

من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام

و من ـ باز آفریننده ی اندوه

هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود

و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد

زیرا نه من ماندنی هستم نه تو، هلیا!

آنچه ماندنی ست ورای من و توست.

***

باری گریختن، تنها از احساسات کودکانه خبر می دهد؛ اما تکرار در گریز، ثبات در عشق را اثبات می کند.

من ـ ایمان دارم که عشق، تنها تعلّق است. عشق، وابستگی ست.

انحلال کامل فردیّت است در جمع.

عشق مجموع تخیلات یک بیمار نیست.

آنچه هر جدایی را تحمّل پذیر می کند اندیشه ی پایان آن جدایی ست.

زندگی، تنهایی را نفی می کند، و عشق، بارورترین تمام میوه های زندگی ست.

***

هلیای من!

به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش...

به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.

به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.

به روزهای اندوهباری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.

و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه یی برنمی گرداند.

تو امروز بر فرازی ایستاده یی که هزار راه را می توانی دید؛ و دیدگان تو به تو امان می دهند که راه ها را تا اعماقشان بپایی.

در آن لحظه یی که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی،

در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری که دیگران به جای تو بیندیشند،

در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس می کنی،

در آن لحظه یی که تو از فراز، پا در راهی می گذاری که آن سوی آن، اختتام تمام اندیشه ها و رؤیاهاست،

در تمام لحظه هایی که تو می دانی، می شناسی و خواهی شناخت،

به یاد داشته باش

که روزها و لحظه ها هیچگاه باز نمی گردند.

به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه ی زمان....

***

خواب... تنها خواب...بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را آزار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد... چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟

شب از من خالی ست هلیا...

شب از من، و تصویر پروانه ها خالی ست...

***

از کتاب: بار دیگر، شهری که دوست می داشتم

نویسنده: نادر ابراهیمی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/27ساعت 21:22  توسط حمید  | 


 

با عرض پوزش خدمت همه عزیزان؛ شاید این وبلاگ جای مناسبی برای برخی نوشته ها نباشه، ولی  این دوتا جوک بدجوری سر دلم مونده و نمی تونم ننویسمش؛ شما به بزرگی خودتون ببخشید.

***

میگن یه خبرنگار خارجی میاد ایران، بعد از یه مدتی که اینجا بوده از یه نفر می پرسه: چرا تو ایران همه همدیگرو خواهر و برادر صدا می کنند؟

یارو جواب میده: آخه 22 بهمن سال 57 یه نفر پیدا شد که مادر همه رو  ...یید! از اون روز به بعد همه با هم خواهر برادر شدند!!!

***

به یارو میگن: مساحت ایران چقده؟

میگه: 1648195 کیلومتر مکعب!!!

میگن: حالا چرا کیلومتر مکعب؟

میگه: آخه بعد از انقلاب به ارتفاع یه متر ریدن توش!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/11/21ساعت 22:3  توسط حمید  | 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/11/21ساعت 21:44  توسط حمید  | 


 

این فیلم دو دقیقه ای از مذاکره احمدی نژاد و جوادی آملی رو حتماً دانلود کنید و ببینید روح «بهروز پیرپکاجکی» - همون بهروز خالی بند- چطور برای لحظاتی در کالبد رئیس جمهور منتخب و باهوشمون متجلّی می شه!

حجم فایل: 1.77 مگابایت

زمان: "1:52

دانلود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/11/18ساعت 22:25  توسط حمید  | 


 

در نامه‌ای به وزارت بازرگانی پیشنهاد شد:
تغییر نام شیرینی دانماركی به "گل‌محمدی"

 

خبرگزاری دانشجویان ایران _ تهران
سرویس: بازرگانی

 

در نامه‌ای به وزارت بازرگانی پیشنهاد شد كه نام شیرینی دانماركی به شیرینی «گل‌محمدی» تغییر نام یابد.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) یكی از آزادگان هشت سال دفاع مقدس در نامه‌ای به وزارت بازرگانی پیشنهاد كرده است كه برای مقابله با اهانت‌های مطبوعات برخی كشورهای غربی به‌ویژه دانمارك به پیامبر بزرگ اسلام و به منظور ترویج نام و فرهنگ ناب محمدی، طی ابلاغیه‌ای به اتحادیه قنادان، نام شیرینی دانماركی را به نام شیرینی «گل‌محمدی» تغییر دهند.

بر اساس این گزارش این نامه از سوی مسوولان وزارت بازرگانی امروز در حاشیه‌ نشست مطبوعاتی وزیر بازرگانی كه در خصوص همین موضوع برگزار شده بود در بین خبرنگاران توزیع شد.

 

  با تشکر از «فضول» عزیز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/17ساعت 23:9  توسط حمید  | 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/11/15ساعت 23:43  توسط حمید  | 


 

لطفاً گزینه صحیح را به جای مصرع چهارم انتخاب کنید:

 

کو آب و برق مفتی؟

کو پول نفت که گفتی؟

هیچ ملتی نخورده

...؟؟؟

 

الف) آب و برق و نفت و گاز و تلفن مفتی

ب) شکر به این شیرینی

ج) هات داگ به این خوشمزگی

د) نون و پنیر و گوجه و خیار

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/11/14ساعت 19:19  توسط حمید  |