تبليغاتX
قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

 

آن که دلم را، برده خدایا، زندگی‌ام را، کرده تبه کو؟

همنفسم کو؟ آن که نگاهش، روز من از غم، کرده سیه کو؟


بی خبر ماندی ز حالم، زآن چه آمد بر سر من

عاقبت توفان عشقت، می برد خاکستر من


شعله‌‌ی عشق تو از بس، در دلم بالا گرفته

سینه مالامال آتش، غم وجودم را گرفته


هر زمان آید به یادم، دیده‌ی مست تو

گریم از بخت بد خود، نالم از دست تو


رُخت سحر نو دمیده‌ی من، فروغ رخت نور دیده‌ی من

برخیز و بیا، ای امید دلم، شام من سپری کن


تویی که به دل نقش غم زده ای، چو غنچه گره بر دلم زده ای

بر خسته دلان چون نسیم سحر، یک نفس گذری کن


هر کجا گذری، زیر پا نظری کن


***

تصنیف «بی خبر ماندی» (چهارگاه)

آهنگ از: زنده یاد پرویز یاحقی

شعر از: بیژن ترقی

با صدای: مهستی

دانلود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 16:38  توسط حمید  |