تبليغاتX
قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

 

عاشقی محنت بسیار کشید

تا لب دجله به معشوقه رسید

نشده از گل رویش سیراب

که فلک دسته گلی داد به آب

نازنین چشم به شط دوخته بود

فارغ از عاشق دل‌سوخته بود

دید در روی شط آید به شتاب

نوگلی چون گل رویش شاداب

گفت به‌به چه گل رعنایی است

لایق دست چو من زیبایی است

حیف از این گل که برد آب او را

کند از منظره نایاب او را

زاین سخن عاشق معشوقه پرست

جست در آب چو ماهی از شست

خوانده بود این مثل آن مایه‌ی ناز

که نکویی کن و در آب انداز

خواست کازاد کند از بندش

اسم گل برد و در آب افکندش

گفت رو تا که ز هجرم برهی

نام بی مهری بر من ننهی

مورد نیکی خاصت کردم

از غم خویش خلاصت کردم

باری آن عاشق بیچاره چو بط

دل به دریا زد افتاد به شط

دید آبی است فراوان و درست

به نشاط آمد و دست از جان شست

دست و پایی زد و گل را بربود

سوی دل‌دارش پرتاب نمود

گفت کای آفت جان سنبل تو

ما که رفتیم، بگیر این گل تو!

بکنش زیب سر، ای دلبر من

یاد آبی که گذشت از سر من

جز برای دل من بوش مکن

عاشق خویش فراموش مکن


خود ندانست مگر عاشق ما

که ز خوبان نتوان خواست وفا

عاشقان را همه گر آب برد

خوب‌رویان همه را خواب برد


تصنیف «عاشقی محنت بسیار کشید» (همایون)

شعر از ایرج میرزا

آهنگ از استاد محمدرضا لطفی

با صدای بانو هنگامه اخوان

از آلبوم چاووش (۵)

دانلود 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:19  توسط حمید  |