تبليغاتX
قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

 

 

هست شب، یک شبِ دم کرده و خاک

رنگِ رُخ باخته است.

باد، نوباوه‌ی ابر، از بر کوه

سوی من تاخته است.


هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در اِستاده هوا،

هم ازین روست نمی‌بیند اگر گمشده‌ای راهش را.


با تنش گرم، بیابان دراز

مُرده را مانَد در گورش تنگ

به دل سوخته‌ی من مانَد

به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!

هست شب. آری. شب.


«هست شب...»

شعر از نیما یوشیج

با صدای استاد محمدرضا شجریان

آهنگ از استاد پروبز مشکاتیان

از آلبوم قاصدک

دانلود 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 1:17  توسط حمید  |