تبليغاتX
قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

قلم را آن زبان نبوَد که سرّ عشق گوید باز

 

(برای عزیزی که این تصنیف را دوست میدارد...)

 

 

خدایا ببین غرق در اشک و آهم

غریقی نشسته به موج نگاهم


ببین در دل شب نشان از تو جویم

هوای تو دارم سخن با تو گویم


تو این جان عاشق به من داده‌ای

دلی چون شقایق به من داده‌ای


به یادت همه شب دل من خدایا

در این سینه‌ی خسته چون نی بنالد


نیستان جانم به بانگ جرس‌ها

به خون خفته اکنون که تا کی بنالد


خدایا من این بار سنگین غم را

به عشق تو بر دوش جان می‌گذارم


من آن مرغ سرگشته‌ی شب‌نوازم

که در باغ هستی نوای تو دارم


تو این جان عاشق به من داده‌ای

دلی چون شقایق به من داده‌ای


سحر خنده کرد و سپیده دمید

مرا رهنمون شد به نور امید


تو این جان عاشق به من داده‌ای

دلی چون شقایق به من داده‌ای


تصنیف جان عاشق

شعر از مشفق کاشانی

آهنگ از اسداله ملک

با صدای بهرام حصیری

دانلود

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 23:11  توسط حمید  |