بهار غریب


 

من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سرگشتگی ‌آهوی دشت

من به تنهایی خود می‌مانم


من در این شب که بلند است به اندازه‌ی حسرت‌زدگی

گیسوان تو به یادم می‌آید

من در این شب که بلند است به اندازه‌ی حسرت‌زدگی

شعر چشمان تو را می‌خوانم

چشم تو، چشمه‌ی شوق

چشم تو، ژرف‌ترین راز وجود


برگ بید است که با زمزمه‌ی جاری باد

تن به وارستن عمر ابدی می‌سپرد


تو تماشا کن

که بهاری دیگر

پاورچین پاورچین

از دل تاریکی می‌گذرد

و تو در خوابی

و پرستوها خوابند

و تو می‌اندیشی

به بهاری دیگر

و به یاری دیگر


نه بهاری

و نه یاری دیگر؛

حیف،

اما من و تو

دور از هم می‌پوسیم


غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه‌ی پُر دلهره است


دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

این صحرا

این دریا

پر خواهم زد

خواهم مُرد

غم تو

-این غم شیرین را-

با خود خواهم برد.


«حمید مصدق»

مجموعهی اشعار (انتشارات نگاه)

از دفتر سالهای صبوری

وداعی و سلامی

آن یارِ "فضول" آمد و آن "کوچکی"مان رفت

"صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت..."

به مناسبت 16 فروردین - سالروز درگذشت بانو پروین اعتصامی

 

 

اینکه خاک سیهش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است


گر چه جز تلخی از ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است


صاحب آن‌همه گفتار امروز

سائل فاتحه و یاسین است


دوستان به که ز وی یاد کنند

دل بی‌دوست دلی غمگین است


خاک در دیده بسی جان‌فرساست

سنگ بر سینه بسی سنگین است


بیند این بستر و عبرت گیرد

هر که را چشم حقیقت‌بین است


هر که باشی و زهر جا برسی

آخرین منزل هستی این است


آدمی هر چه توانگر باشد

چو بدین نقطه رسد مسکین است


اندر آنجا که قضا حمله کند

چاره تسلیم و ادب تمکین است


زادن و کشتن و پنهان کردن

دهر را رسم و ره دیرین است


خرم آن کس که در این محنت‌گاه

خاطری را سبب تسکین است

به ع.ساور


ای زبردستِ زيردست آزار

گرم تا كی بماند اين بازار؟ 

به جان تو


دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو

که هر بندی که بربندی بدرانم به جان تو


من آن دیوانه‌ی بندم که دیوان را همی‌بندم

زبان مرغ می‌دانم سلیمانم به جان تو


نخواهم عمر فانی را تویی عمر عزیز من

نخواهم جان پر غم را تویی جانم به جان تو


چو تو پنهان شوی از من همه تاریکی و کفرم

چو تو پیدا شوی بر من مسلمانم به جان تو


گر آبی خوردم از کوزه خیال تو در او دیدم

وگر یک دم زدم بی تو پشیمانم به جان تو


اگر بی تو بر افلاکم چو ابر تیره غم‌ناکم

وگر بی تو به گلزارم به زندانم به جان تو


سماع گوش من نامت سماع هوش من جامت

عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو


درون صومعه و مسجد تویی مقصودم ای مرشد

به هر سو رو بگردانی بگردانم به جان تو


سخن با عشق می‌گویم که او شیر و من آهویم

چه آهویم که شیران را نگهبانم به جان تو


ایا منکر درون جان مکن انکارها پنهان

که سِرّ سرنبشتت را فروخوانم به جان تو


چه خویشی کرد آن بی چون عجب با این دل پرخون

که ببریده‌ست آن خویشی ز خویشانم به جان تو


تو عید جان قربانی و پیشت عاشقان قربان

بکش در مطبخ خویشم که قربانم به جان تو


ز عشق شمس تبریزی ز بیداری و شبخیزی

مثال ذره‌ی گردان پریشانم به جان تو


تصنیف "به جان تو"

شعر از حضرت مولانا

آهنگ از علی قمصری

با صدای همایون شجریان

از آلبوم: آب، نان، آواز

دانلود

در چشم ماه

 

آسمان این نزدیک

ماه هم بیدارست

خیره در چشم من

بی‌امان می‌تابد


چشم در چشم ماه

منتظر می‌مانم

شاید این ماه دلت را ببرد

شاید این‌بار نگاهم در ماه

به نگاهت برسد...

دست در دست بهاران

دست در دست بهاران

هم‌نوا با بانگ باران

در دلت باغچه‌ای از نور خواهم کاشت

سازی تازه خواهم زد

که باران با آن خواهد رقصید


می‌خواند آهسته نی‌لبک جویبار

می‌شنوم از لب او راز دل کوهسار

بار دگر پیک سحر، داده ز آفتاب خبر

کز پس این تیره‌شبان

می‌رسد او صبح‌دمان


می‌آید، می‌آید

همچو نسیم از ره دور

می‌بَرَدم همره خود تا دل آن ابر سپید

می‌کشد او دست مرا

می‌بَرَدم تا خورشید


تصنیف «دست در دست بهاران» (اصفهان)

آواز: اشکان کمانگری

شعر، تنظیم و آهنگ: امیرحسین سام

از آلبوم: زرد، سرخ، ارغوانی

دانلود

نوروز 89

  

گوش کنید!

صدای پای بهارست این که می‌شنوید

صدای نو شدن است و صدای باران‌ست

صدای گریه‌ی ابرست

در فراقِ زمستان

صدای اشک ریختنِ ماه‌ست

در وداع فصل سپید...


و این پیام

تبریکِ آمدنِ بهار نیست.


این ماییم که امروز هستیم

و شاید فردا نباشیم

وگرنه بهار که همیشه هست!


این تبریکِ "بودن" است

بودنِ تو

بودنِ ما


و تبریکِ "با هم بودن"


این بهار؛ این نوروز

                این "بودن"

                    با آرزوی شاد بودن

                                     مبارکتان باد


حمیدرضا لبافان