بهار غریب
من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر و نسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود میمانم
من در این شب که بلند است به اندازهی حسرتزدگی
گیسوان تو به یادم میآید
من در این شب که بلند است به اندازهی حسرتزدگی
شعر چشمان تو را میخوانم
چشم تو، چشمهی شوق
چشم تو، ژرفترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمهی جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی میسپرد
تو تماشا کن
که بهاری دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریکی میگذرد
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو میاندیشی
به بهاری دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
و نه یاری دیگر؛
حیف،
اما من و تو
دور از هم میپوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظهی پُر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا
این دریا
پر خواهم زد
خواهم مُرد
غم تو
-این غم شیرین را-
با خود خواهم برد.
«حمید مصدق»
مجموعهی اشعار (انتشارات نگاه)
از دفتر سالهای صبوری