مهتابِ تر از باران

 

 

ای واژه‌ی بی معنی، رويايی بی تعبير

آغازترين پايان، آزادترين تقدير


از قلب تو می‌رويد نبض غزلی تازه

پنهان شده‌ای در من، گمنام پر آوازه


تو سايه‌ی خورشيدی، تو بوسه‌ی در بحران

تو دلهره‌ای آرام، مهتابِ تر از باران


آرامش طوفانی، می‌سازی و ويرانم

رسوايی راز آلود، می‌پوشی و عريانم


من حادثه بر دوشم، من عشق نمی‌دانم

در هيچ تمامم کن تا زنده شود جانم


من را تو به خود خواندی، معشوقه‌ی ناخوانده

دل را به ازل بسپار، يک دم به ابد مانده


تیتراژ پایانی سریال سایه‌ی آفتاب

شعر از افشین یدالهی

آهنگ از فردین خلعتبری

با صدای علیرضا قربانی

دانلود

باران تیر

 

بر آسمانِ تیر

مهمان رسیده؛ ابر

ابری خروشناک

آماده تا بشوید از هر شوره‌زار دور

رنگ غبار و غم.


در رهگذار او

هر باغِ مرده‌ای،

هر سبزِ زردناک

بیدار می‌شود.


در های و هوی رعد

از دوردست دل

می آید این صدا:

"پس سهم من از این همه باران چه می شود...؟"

 

دروغ‌سنج


تشخیص دروغ گفتن دو دسته از آدما خیلی ساده‌ست:

اونایی که همیشه دروغ می‌گن

                      و اونایی که هیچ‌وقت دروغ نمی‌گن...


توشه‌ی عمر

 

 

تو که ناخوانده‌ای علم سماوات

تو که نابرده‌ای ره در خرابات

تو که سود و زیانی خود ندانی

به یاران کی رسی، هیهات! هیهات!

"باباطاهر"

***

چون درای کاروان، در میان شب‌روان

بانگ عمر ما می‌رسد به گوش


با گذشت این و آن می‌دهد ندا زمان

هر سحر که: "ای خفتگان به هوش!"


بی‌خبر، آمدی، همچو رهگذر

بی‌خبر، می‌روی، توشه‌ای ببر


عمر دیگر کی دهندت؟

داستان‌ها در زمان‌ها مانده از کاروان‌ها


زین حکایت باخبر شو

تا بماند، داستانی از تو هم در زبان‌ها


نیمه‌شب از رهگذری، می‌گذری در سفری

بی‌خبر از قافله در گوشه صحراها


در دل این دشت سیه، جان تو ای مانده به ره

گمشده در پیچ و خم شوق و تمنّاها


نکنی گر هوسی، ملکوتی نفسی

تو که مرغ فلکی، منشین در قفسی


ز چه دل بسته شوی؟ به خدا خسته شوی

چو مرادت نبود، به مرادی برسی

"معینی کرمانشاهی"


توشه‌ی عمر

با صدای استاد بنان

دانلود

ای جان آفتابی عشق


آری شبی‌ست شسته به تاریکی و به خون

در خاطرم، ولی

شمعی، چراغ‌داری خود را

در راه سرخ صبح‌دم آغاز می‌کند.


اینجا سرای بسته‌ی خاموشی‌ست

اما

در من پرنده‌ای‌ست که آزادی تو را

یک‌ریز در ترانه‌اش آواز می‌کند.

 
پاییز قلب‌هاست

اما دلم به حوصله‌مندی درین هوا

پروردن بهار دگر ساز می‌کند.


با شمع و با پرنده و با عطر نوبهار

حبسم به یک قفس.

ای جان آفتابی عشق، ای سپیدفام!

دست بلند تو

کی تیغ می‌کشد

کی در به بستگان غمت باز می‌کند؟


سیاوش کسرایی

از خون سیاوش

نشر سخن

جانِ جان

 

 


ای برده اختیارم تو اختیار مایی

من شاخ زعفرانم تو لاله‌زار مایی


گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره دارد

غم این قدر نداند کآخر تو یار مایی


من باغ و بوستانم سوزیده خزانم

باغ مرا بخندان کآخر بهار مایی


گفتا تو چنگ مایی و اندر ترنگ مایی

پس چیست زاری تو چون در کنار مایی


گفتم ز هر خیالی درد سر است ما را

گفتا ببر سرش را تو ذوالفقار مایی


سر را گرفته بودم یعنی که در خمارم

گفت ار چه در خماری نی در خمار مایی


گفتم چو چرخ گردان ولله که بی‌قرارم

گفت ار چه بی‌قراری نی بی‌قرار مایی


شکرلبش بگفتم لب را گزید یعنی

آن راز را نهان کن چون رازدار مایی


ای بلبل سحرگه ما را بپرس گه گه

آخر تو هم غریبی هم از دیار مایی


تو مرغ آسمانی نی مرغ خاکدانی

تو صید آن جهانی وز مرغزار مایی


از خویش نیست گشته وز دوست هست گشته

تو نور کردگاری یا کردگار مایی


از آب و گل بزادی در آتشی فتادی

سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی


این جا دویی نگنجد این ما و تو چه باشد

این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی


خاموش کن که دارد هر نکته تو جانی

مسپار جان به هر کس چون جان‌سپار مایی


جانِ جان

با صدای فرشاد جمالی

آهنگ‌ساز: تهمورس پورناظری

از آلبوم دیار مهر

دانلود

امان از بی‌دردی!

 

نوشتن

درد می‌خواهد.


غمی داشته باشی

                  -یا غصه‌ای-

دستت به نوشتن می‌رود.


حالا که تو را دارم؛

-تویی که نه دردی

                        نه غم-


از چه بنویسم؟

 

کی شعر تر انگیزد

 


کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد


از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار

صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد


غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد


هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز

نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد


جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

در دایره قسمت اوضاع چنین باشد


در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود

کاین شاهد بازاری وان پرده‌نشین باشد


آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر

کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد


"کی شعر تر انگیزد"

با صدای علیرضا قربانی

کنسرت گروه همنوازان کرشمه

اجرا در: North York Memorial Hall, Toronto

دانلود


پ.ن: آهنگ فوق توسط دوستی که در این اجرا حضور داشته ضبط و رسماً و علناً جهت سوزیدن دل ما ارسال شده.

خدایش خیر دهاد! گفتیم این دلسوزی را با دوستانمان شریک شویم.

 

رهزن اهل هنر

 

 

(عکس‌ها از وب‌سایت لیلا حاتمی) 

گر ز حال دل خبر داری بگو

ور نشانی مختصر داری بگو


مرگ را دانم، ولی تا کوی دوست

راه اگر نزدیک‌تر داری بگو

 ****

ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است

چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم


گل به جوش آمد و از می نزدیمش آبی

لاجرم ز آتش حرمان و هوس می‌جوشیم


حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما

بلبلانیم، که در موسم گل خاموشیم

******************************************

لیلا: تا این هنگام شب بود و ظلمت،

پرتو آوازی که بیدارم کرد از آن کیست؟


طاهر: عشق


لیلا: عشق؟ از چه غمی سخن دارد؟


طاهر: از غم سرمستی، اما غم خود را به که گوید؟


لیلا: به او که همیشه خفته بود.


طاهر: صدای عشق می‌گوید.


لیلا: بلبل در فصل گل خاموش است، چرا بیدارم کرد؟


طاهر: که راز دل بگوید، حکایت دل.


لیلا: حکایت دل؟


طاهر: آشیان مرغ دل زلف پریشان تو باد.


لیلا: من، لیلا؟ آشیان مرغ دل زلف پریشان تو باد.


طاهر: ما دو ملت همسایه بودیم.


لیلا: و اینک هر دو در غربت.

من شاهزاده‌ای مسلمانم و ترک، با چشم‌هایی نابینا.


طاهر: برای معالجه چشم‌هایت آمدی پاریس؟


لیلا: پاریس شفابخش چشم‌های من نشد.

من با چشم‌های باز کور هستم.

تا این هنگام شب بود و ظلمت، پرتو آوازی بیدارم کرد.

حال سحر است، سرود صبح و بیداری

صبح.


طاهر: صبح...


آواز مخالف سه‌گاه (با صدای استاد محمدرضا شجریان)

و سکانسی کوتاه از فیلم دلشدگان (اثر زنده‌یاد علی حاتمی)

دانلود فایل صوتی

دانلود فایل تصویری

در کوی عشق

 

 

ما را بجز خیالت، فکری دگر نباشد

در هیچ سر خیالی، زین خوبتر نباشد


کی شبروان کویت آرند ره به سویت

عکسی ز شمع رویت، تا راهبر نباشد


ما با خیال رویت، منزل در آبِ دیده

کردیم تا کسی را، بر ما گذر نباشد


هرگز بدین طراوت، سرو و چمن نروید

هرگز بدین حلاوت، قند و شکر نباشد


در کوی عشق باشد، جان را خطر اگر چه

جایی که عشق باشد، جان را خطر نباشد


گر با تو بر سر زر، دارد کسی نزاعی

من ترک سر بگویم، تا دردسر نباشد


دانم که آه ما را، باشد بسی اثرها

لیکن چه سود وقتی، کز ما اثر نباشد؟


در خلوتی که عاشق، بیند جمال جانان

باید که در میانه، غیر از نظر نباشد


چشمت به غمزه هر دم، خون هزار عاشق

ریزد چنانکه قطعاً کس را خبر نباشد


از چشم خود ندارد، سلمان طمع که چشمش

آبی زند بر آتش، کان بی‌جگر نباشد

(سلمان ساوجی)


در کوی عشق

کاری از گروه شمس

با صدای علیرضا قربانی

از آلبوم "بر سماع تنبور"

دانلود

25 فروردين - روز بزرگداشت عطار

 
 
"محمد فریدالدین عطار نیشابوری" در سال ۵۴۰ هجری قمری در قریه کدکن نیشابور به دنیا آمد.
در شعرهایش بیشتر عطّار و گاهی نیز فرید تخلص کرده است. او که داروسازی و عرفان را از شیخ مجدالدّین بغدادی فرا گرفته‌بود به کار عطاری و درمان بیماران می‌پرداخت.
درباره پشت پا زدن عطار به اموال دنیوی و در پیش گرفتن راه زهد، گوشه‌گیری و تقوا از سوی وی، داستان‌های زیادی گفته شده‌است. مشهورترین این داستان‌ها، آن‌ست که عطار در محل کسب خود مشغول به کار بود که درویشی از آنجا گذر کرد. درویش از عطار تقاضای کمک کرد اما عطار همچنان به کار خود مشغول بود و درویش را نادیده گرفت. درویش از این رویداد دل‌چرکین شد و به عطار گفت: تو که تا این حد به زندگی دنیوی وابسته‌ای، چگونه می‌خواهی روزی جان بدهی؟
عطار به درویش گفت: مگر تو چگونه جان خواهی داد؟ درویش در همان حال کاسه چوبین خود را زیر سر نهاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
این رویداد اثری ژرف بر او نهاد و باعث دگرگونی او شد، کار خود را رها کرد و راه زهد پیش گرفت. چیزی که نمایان است این است که عطار پس از این جریان مرید شیخ رکن‌الدین اکاف نیشابوری می‌گردد و تا پایان عمر (حدود ۷۰ سال) با بسیاری از عارفان زمان خویش هم‌سخن گشته و به گردآوری داستان‌های صوفیه و اهل سلوک پرداخته است.
ماجرای کشته شدن عطار بسیار غم‌انگیز است. مورخان در این خصوص نگاشته‌اند که: پس از تسلط چنگیزخان مغول بر بلاد خراسان، شیخ عطار نیز به دست لشکر مغول اسیر گشت. گویند مغولی می‌خواست او را بکشد، شخصی گفت: این پیر را مکش که به خون‌بهای او هزار درم بدهم. عطار گفت: مفروش که بهتر از این مرا خواهند خرید. پس از ساعتی شخص دیگری گفت: این پیر را مکش که به خون‌بهای او یک کیسه کاه تورا خواهم داد. شیخ فرمود: بفروش که بیش از این نمی‌ارزم.
مغول از گفته او خشمناک شد و او را هلاک کرد.

(منبع ویکی‌پدیا)


*********


جانا ز فراق تو این محنت جان تا کی

دل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی


چون جان و دلم خون شد در درد فراق تو

بر بوی وصال تو دل بر سر جان تا کی


نامد گه آن آخر کز پرده برون آیی

آن روی بدان خوبی در پرده نهان تا کی


در آرزوی رویت ای آرزوی جانم

دل نوحه‌کنان تا چند، جان نعره‌زنان تا کی


بشکن به سر زلفت این بند گران از دل

بر پای دل مسکین این بند گران تا کی


دل بردن مشتاقان از غیرت خود تا چند

خون خوردن و خاموشی زین دل‌شدگان تا کی


ای پیر مناجاتی در میکده رو بنشین

درباز دو عالم را این سود و زیان تا کی


اندر حرم معنی از کس نخرند دعوی

پس خرقه بر آتش نه زین مدعیان تا کی


گر طالب دلداری از کون و مکان بگذر

هست او ز مکان برتر از کون و مکان تا کی


گر عاشق دلداری ور سوخته‌ی یاری

بی نام و نشان می‌رو زین نام و نشان تا کی


گفتی به امید تو بارت بکشم از جان

پس بارکش ار مردی این بانگ و فغان تا کی


عطار همی بیند کز بار غم عشقش

عمر ابدی یابد عمر گذران تا کی


***

زهی در کوی عشقت مسکن دل

چه می‌خواهی ازین خون خوردن دل


چکیده خون دل بر دامن جان

گرفته جان پرخون دامن دل


از آن روزی که دل دیوانه‌ی توست

به صد جان من شدم در شیون دل


منادی می‌کنند در شهر امروز

که خون عاشقان در گردن دل


چو رسوا کرد ما را درد عشقت

همی کوشم به رسوا کردن دل


چو عشقت آتشی در جان من زد

برآمد دود عشق از روزن دل


زهی خال و زهی روی چو ماهت

که دل هم دام جان هم ارزن دل


مکن جانا دل ما را نگه‌دار

که آسان است بر تو بردن دل


چو گُل اندر هوای روی خوبت

به خون در می‌کشم پیراهن دل


بیا جانا دل عطار کن شاد

که نزدیک است وقت رفتن دل


ساز و آواز سه‌گاه
اشعار از عطار نیشابوری
با صدای استاد محمدرضا شجریان

هم‌نوازان:
داریوش پیر نیاکان
جمشید عندلیبی
مسعود شناسا
محمد فیروزی
سعید فرج پوری
همایون شجریان

از آلبوم "آسمان عشق"

دانلود

عنوان نیاز ندارد

 

تو

    با من غریبه‌ای،

من

    با خودم.

ولی...

       این طور که نمی‌شود!

اصلاً من به جهنم؛

شما با هم دوست باشید...

...


ماه من

امشب نتاب

ابرها بیدارند...


شعر نو - چشم‌انداز

 

درون سینه‌ام برجی

میان برج

دریایی

و دریا در پر مرغی

که در هر لحظه گل را خواب می‌بیند

و گل از عطر آواز تو در سینه

جهان کوچکی دارد

که در هر گوشه‌اش برجی‌ست

دل تو در کدامین برج پنهان است؟


"آریا آریاپور"


***

در چند هزار سال می‌شود عاشق بود

شیفتگی‌ات را از یاد نمی‌برم

تاج گلی بر شانه‌هایم بگذار

کبوترانم

هر صبح نامت را پرواز می‌دهند

گوش کن

کلمه‌ها را به سوی تو می‌فرستم

به هزار هزار رنگ

با عاشقانه‌ترین فریاد

فراموش نکن

در یک چهارراه خاکستری

بی انتظار نشسته‌ام

و به تو نگاه می‌کنم.


"مهین خدیوی"



محمدعلی سپانلو

هزار و یک شعر (انتشارات کاروان)

دست به جان نمی‌رسد...

 

دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمش

بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش


قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را

گرد در امید تو چند به سر دوانمش


ایمنی از خروش من گر به جهان در اوفتد

فارغی از فغان من گر به فلک رسانمش


آه دریغ و آب چشم ار چه موافق منند

آتش عشق آن‌چنان نیست که وانشانمش


هر که بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شد

خون شد و دم به دم همی از مژه می‌چکانمش


عمر من است زلف تو، بو که دراز بینمش

جان من است لعل تو، بو که به لب رسانمش


لذت وقت‌های خوش قدر نداشت پیش من

گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش


نیست زمام کام دل در کف اختیار من

گر نه اجل فرا رسد زین همه وارهانمش


عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من

بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش


پنجه قصد دشمنان می‌نرسد به خون من

وین که به لطف می‌کشد منع نمی‌توانمش


"قطعه لزگی و ساز و آواز شکسته"

آهنگ‌ساز: سعید فرجپوری

با صدای همایون شجریان

از آلبوم "ای جان جان بی من مرو"

دانلود (لینک غیرمستقیم)

نوروز 91

سال نو

               مبارک...

 

هم‌سفر زمستان...

 

استاد جلال ذوالفنون هم رفت...

دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد

رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد


سر من مست جمالت دل من دام خیالت

گهر دیده نثار کف دریای تو دارد


ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم

که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد


غلطم گر چه خیالت به خیالات نماند

همه خوبی و ملاحت ز عطاهای تو دارد


گل صدبرگ به پیش تو فرو ریخت ز خجلت

که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد


سر خود پیش فکنده چو گنه کار تو عرعر

که خطا کرد و گمان برد که بالای تو دارد


جگر و جان عزیزان چو رخ زهره فروزان

همه چون ماه گدازان که تمنای تو دارد


دل من تابه حلوا ز بر آتش سودا

اگر از شعله بسوزد نه که حلوای تو دارد


هله چون دوست به دستی همه جا جای نشستی

خنک آن بی‌خبری کو خبر از جای تو دارد


اگرم در نگشایی ز ره بام درآیم

که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد


به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم

چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد


خمش ای عاشق مجنون بمگو شعر و بخور خون

که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد


سوی تبریز شو ای دل بر شمس الحق مفضل

چو خیالش به تو آید که تقاضای تو دارد


دانلود 

در جواب طاهره

 

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد...

 

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم...

 

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو


سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو


دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو


گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو


من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو


قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو


گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو


گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو


گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو


ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو


گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو


غلام قمر

با صدای علیرضا قربانی

دانلود

The Little Prince

 

"It is only with the heart that one can see rightly; what is essential is invisible to the eye"

"It is the time you have wasted for your rose that makes your rose so important." 

 

 

 

 

 

 

 

 

It was then that the fox appeared.

"Good morning," said the fox.

"Good morning," the little prince responded

politely, although when he turned around he

saw nothing.

"I am right here," the voice said, "under the

apple tree."

"Who are you?" asked the little prince, and

added, "You are very pretty to look at."

 

"I am a fox," said the fox.

"Come and play with me," proposed the little prince. "I am so unhappy."

"I cannot play with you," the fox said. "I am not tamed."

 

"I am looking for friends. What does that mean-- 'tame'?"

"It is an act too often neglected," said the fox. "It means to establish ties."

"'To establish ties'?"

"Just that," said the fox. "To me, you are still nothing more than a little boy who is just like a

hundred thousand other little boys. And I have no need of you. And you, on your part, have

no need of me. To you, I am nothing more than a fox like a hundred thousand other foxes.

But if you tame me, then we shall need each other. To me, you will be unique in all the

world. To you, I shall be unique in all the world..."

"I am beginning to understand," said the little prince. "There is a flower... I think that she

has tamed me..."

 

The fox gazed at the little prince, for a long time.

"Please - tame me!" he said.

"I want to, very much," the little prince replied. "But I have not much time. I have friends to

discover, and a great many things to understand."

"One only understands the things that one tames," said the fox. "Men have no more time to

understand anything. They buy things all ready made at the shops. But there is no shop

anywhere where one can buy friendship, and so men have no friends any more. If you

want a friend, tame me..."

 

So the little prince tamed the fox. And when the hour of his departure drew near -

 

"Ah," said the fox, "I shall cry."

"It is your own fault," said the little prince. "I never wished you any sort of harm; but you

wanted me to tame you..."

"Yes, that is so," said the fox.

"But now you are going to cry!" said the little prince.

"Yes, that is so," said the fox.

"Then it has done you no good at all!"

"It has done me good," said the fox.

 

And then he added:

"Go and look again at the roses. You will understand now that yours is unique in all the

world. Then come back to say goodbye to me, and I will make you a present of a secret."

 

The little prince went away, to look again at the roses.

 

"You are not at all like my rose," he said. "As yet you are nothing. No one has tamed you,

and you have tamed no one. You are like my fox when I first knew him. He was only a fox

like a hundred thousand other foxes. But I have made him my friend, and now he is

unique in all the world."

And the roses were very much embarrassed.

 

"You are beautiful, but you are empty," he went on. "One could not die for you. To be sure,

an ordinary passerby would think that my rose looked just like you-- the rose that belongs

to me. But in herself alone she is more important than all the hundreds of you other roses:

because it is she that I have watered; because it is she that I have put under the glass

globe; because it is she that I have sheltered behind the screen; because it is for her that I

have killed the caterpillars (except the two or three that we saved to become butterflies);

because it is she that I have listened to, when she grumbled, or boasted, or ever

sometimes when she said nothing. Because she is my rose."

 

And he went back to meet the fox.

 

"Goodbye," he said.

"Goodbye," said the fox. "And now here is my secret, a very simple secret: It is only with the

heart that one can see rightly; what is essential is invisible to the eye."

"What is essential is invisible to the eye," the little prince repeated, so that he would be

sure to remember.

"It is the time you have wasted for your rose that makes your rose so important."

"It is the time I have wasted for my rose--" said the little prince, so that he would be sure to

remember.

"Men have forgotten this truth," said the fox. "But you must not forget it. You become

responsible, forever, for what you have tamed. You are responsible for your rose..."

"I am responsible for my rose," the little prince repeated, so that he would be sure to remember.

 

The Little Prince

Written and illustrated by Antoine de Saint Exupéry

 

ویتنی هيوستون درگذشت

ویتنی هيوستون (Whitney Houston) خواننده، بازیگر و تهیه کننده سينما در سن 48 سالگی درگذشت.

یکی از معروف‌ترین آثار او، آهنگ I will always love you است که مربوط به فیلم The Bodyguard با بازی کوین کاستنر می‌باشد.

If I should stay,

I would only be in your way.

So I'll go, but I know

I'll think of you every step of the way.

And I will always love you.

I will always love you.

You, my darling you

Bittersweet memories

That is all I'm taking with me.

So, goodbye, Please, don't cry.

We both know I'm not what you, you need.

And I will always love you.

I will always love you.

I hope life treats you kind

And I hope you have all you've dreamed of.

And I wish to you, joy and happiness.

But above all this, I wish you love.

And I will always love you.

I will always love you…

DOWNLOAD

 

سربلند

 


سراپا اگر زرد و پژمرده‌ایم

ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم


چو گلدان خالی، لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده‌ایم


اگر داغ دل بود، ما دیده‌ایم

اگر خون دل بود، ما خورده‌ایم


اگر دل دلیل است، آورده‌ایم

اگر داغ شرط است، ما برده‌ایم


اگر دشنه‌ی دشمنان، گردنیم

اگر خنجر دوستان، گُرده‌ایم


گواهی بخواهید، اینک گواه:

همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم


دلی سربلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده‌ایم


سربلند

با صدای مرحوم ناصر عبدالهی

شعر از مرحوم قیصر امین‌پور

دانلود (لینک غیرمستقیم)

شوق يوسف

 

باز شوق يوسفم دامن گرفت

پير ما را بوی پيراهن گرفت


ای دريغا! نازک آرای تنش

بوی خون می‌آيد از پيراهنش


ای برادرها! خبر چون می‌بريد؟

اين سفر آن گرگ يوسف را درید!


ای شما آزردگان نازنین

عمرتان باد و صبوری بیش از این


یوسفی در چاه و این کنعانیان

بر سر بازار سودند و زیان


چون نبینی آن جمال نورده

چشم یعقوب و زلیخا کور به


شوق یوسف

با صدای استاد محمدرضا شجریان

شعر از هوشنگ ابتهاج (از مثنوی بانگ نی)

دانلود 

 

ساغرم شکست ای ساقی...

 

 

خاطرات عمر رفته در نظرگاهم نشسته

در سپهر لاجوردی آتش آهم نشسته

ای خدای بی‌نصیبان طاقتم ده، طاقتم ده

قبله‌گاه ما غریبان طاقتم ده، طاقتم ده


ساغرم شکست ای ساقی

رفته‌ام ز دست ای ساقی


در میان توفان بر موج غم نشسته منم

در زورق شکسته منم ای ناخدای عالم


تا نام من رقم زده شد

یکباره مُهر غم زده شد

بر سرنوشت آدم


تو تشنه کامم کشتی

در سراب ناکامی‌ها

ای بلای نافرجامی‌ها


نبرده لب بر جامی

می‌کشم به دوش از حسرت

بار هستی و بدنامی‌ها


ساغرم شکست ای ساقی

رفته‌ام ز دست ای ساقی


حکایت از که کنم

شکایت از چه کنم

که خود به دست خود آتش

بر دل خون شده‌ی نگران زده‌ام


بر موج غم نشسته منم

در زورق شکسته منم

ای ناخدای عالم


تا نام من رقم زده شد

یکباره مُهر غم زده شد

بر سرنوشت آدم


طاقتم ده (همایون)

آهنگ: همایون خرم

شعر: معینی کرمانشاهی

دانلود (با صدای بانو مرضیه)

دانلود (با صدای سالار عقیلی)

پایتخت

 

غریبی سخت منو دلگیر داره

                   یار نارنجی جونم، گل‌جامه نارنجی جونم

فلک بر گردنم زنجیر داره

                   یار نارنجی جونم، گل‌جامه نارنجی جونم

فلک از گردنم زنجیر بردار

                   یار نارنجی جونم، گل‌جامه نارنجی جونم

که غربت خاک دامن‌گیر داره

                   یار نارنجی جونم، گل‌جامه نارنجی جونم

                   آی یار نارنجی جونم، گل‌جامه نارنجی جونم

می‌سوزم مثل شمعی نیمه‌ی شب

                   یار نارنجی جونم، گل‌جامه نارنجی جونم

دل مو غم داره غم‌خوار نداره

                   یار نارنجی جونم، گل‌جامه نارنجی جونم

                   آی یار نارنجی جونم، گل‌جامه نارنجی جونم

مسلمانان غریبی مفلسم کرد

                   یار نارنجی جونم، گل‌جامه نارنجی جونم

طلا بودم که نقره خالصم کرد

                   یار نارنجی جونم، گل‌جامه نارنجی جونم

                   آی یار نارنجی جونم، گل‌جامه نارنجی جونم


موسیقی تیتراژ پایانی سریال پایتخت

آهنگساز: آریا عظیمی‌نژاد

دانلود (لینک غیرمستقیم)

 

(پ.ن: پایتخت رو دوست داشتم، چون یکی از معدود سریال‌های تلویزیون بود که از دیدنش عذاب نمی‌کشیدم...)

 

برای مهاجر یک­ساله


شب‌های هجر را گذراندیم و زنده‌ایم

ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود...

 

قدسیان آسمان

 

بر قدسیان آسمان من هر شبی یا هو زنم

گر صوفی از "لا" دم زند من دم ز "الّا هو" زنم


باز هوایی نیستم تا تیهوی جان‌ها برم

عنقای قاف قربتم کی بانگ بر تیهو زنم؟


من کوکویی دیوانه‌ام صد شهر ویران کرده‌ام

بر قصر قیصر قی کنم، بر تاج خاقان قو زنم


قاضی چه باشد پیش من؟ مفتی چه داند کیش من؟

چون پشت پای نیستی بر حکم و بر یرغو زنم


خاقان اردودار اگر از جان نگردد ایل من

صاحبقران عالمم بر ایل و بر اردو زنم


ای کاروان! ای کاروان! من دزد شب‌رو نیستم

من پهلوان کشورم من تیغ رویارو زنم


ای باغبان! ای باغبان! در بسته‌ای بر من چرا؟

بگشا دری این باغ را تا سیب و شفتالو زنم


ای نفس هندووَش برو ترکی مکن با من که من

سلطان صاحب قوتم بر ترک و بر هندو زنم


گر آسیای معرفت بی‌بار ماند ساعتی

من بر فراز نُه فلک از بهر او توتو زنم


نفس است کدبانوی من، من کدخدای و شوی او

کدبانو گر بد می‌کند بر روی کدبانو زنم


تا دوست دارندم خسان از بهر آرایش کنون

همچون زنان فاحشه کی شانه بر گیسو زنم؟


خیز ای نعیمی پیش من بنشین به زانوی ادب

من پادشاه کشورم کی پیش تو زانو زنم؟


"قدسیان آسمان"

با صدای علیرضا عصار و محمد اصفهانی

از آلبوم "کوچ عاشقانه"

شعر از فضل‌اله حروفی استر آبادی (متخلص به نعیمی)

دانلود (لینک غیرمستقیم)

راه عشق

 

راهی‌ست راه عشق که هیچش کناره نیست

آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست


هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست


ما را ز منع عقل مترسان و می بیار

کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست


از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد

جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست


او را به چشم پاک توان دید چون هلال

هر دیده جای جلوه‌ی آن ماه‌پاره نیست


فرصت شمر طریقه‌ی رندی که این نشان

چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست


نگرفت در تو گریه‌ی حافظ به هیچ رو

حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست


ساز و آواز (حجاز)

با صدای استاد محمدرضا شجریان

از آلبوم مرغ خوشخوان

دانلود (لینک غیرمستقیم)

 

Beautiful Path

  

If the path be beautiful,

let us not ask

where it leads.

"Anatole France"

...

پدربزرگ مرد؛

          از بس که جان ندارد...