آری شبی‌ست شسته به تاریکی و به خون

در خاطرم، ولی

شمعی، چراغ‌داری خود را

در راه سرخ صبح‌دم آغاز می‌کند.


اینجا سرای بسته‌ی خاموشی‌ست

اما

در من پرنده‌ای‌ست که آزادی تو را

یک‌ریز در ترانه‌اش آواز می‌کند.

 
پاییز قلب‌هاست

اما دلم به حوصله‌مندی درین هوا

پروردن بهار دگر ساز می‌کند.


با شمع و با پرنده و با عطر نوبهار

حبسم به یک قفس.

ای جان آفتابی عشق، ای سپیدفام!

دست بلند تو

کی تیغ می‌کشد

کی در به بستگان غمت باز می‌کند؟


سیاوش کسرایی

از خون سیاوش

نشر سخن