ای جان آفتابی عشق


آری شبی‌ست شسته به تاریکی و به خون

در خاطرم، ولی

شمعی، چراغ‌داری خود را

در راه سرخ صبح‌دم آغاز می‌کند.


اینجا سرای بسته‌ی خاموشی‌ست

اما

در من پرنده‌ای‌ست که آزادی تو را

یک‌ریز در ترانه‌اش آواز می‌کند.

 
پاییز قلب‌هاست

اما دلم به حوصله‌مندی درین هوا

پروردن بهار دگر ساز می‌کند.


با شمع و با پرنده و با عطر نوبهار

حبسم به یک قفس.

ای جان آفتابی عشق، ای سپیدفام!

دست بلند تو

کی تیغ می‌کشد

کی در به بستگان غمت باز می‌کند؟


سیاوش کسرایی

از خون سیاوش

نشر سخن

جانِ جان

 

 


ای برده اختیارم تو اختیار مایی

من شاخ زعفرانم تو لاله‌زار مایی


گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره دارد

غم این قدر نداند کآخر تو یار مایی


من باغ و بوستانم سوزیده خزانم

باغ مرا بخندان کآخر بهار مایی


گفتا تو چنگ مایی و اندر ترنگ مایی

پس چیست زاری تو چون در کنار مایی


گفتم ز هر خیالی درد سر است ما را

گفتا ببر سرش را تو ذوالفقار مایی


سر را گرفته بودم یعنی که در خمارم

گفت ار چه در خماری نی در خمار مایی


گفتم چو چرخ گردان ولله که بی‌قرارم

گفت ار چه بی‌قراری نی بی‌قرار مایی


شکرلبش بگفتم لب را گزید یعنی

آن راز را نهان کن چون رازدار مایی


ای بلبل سحرگه ما را بپرس گه گه

آخر تو هم غریبی هم از دیار مایی


تو مرغ آسمانی نی مرغ خاکدانی

تو صید آن جهانی وز مرغزار مایی


از خویش نیست گشته وز دوست هست گشته

تو نور کردگاری یا کردگار مایی


از آب و گل بزادی در آتشی فتادی

سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی


این جا دویی نگنجد این ما و تو چه باشد

این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی


خاموش کن که دارد هر نکته تو جانی

مسپار جان به هر کس چون جان‌سپار مایی


جانِ جان

با صدای فرشاد جمالی

آهنگ‌ساز: تهمورس پورناظری

از آلبوم دیار مهر

دانلود

رهزن اهل هنر

 

 

(عکس‌ها از وب‌سایت لیلا حاتمی) 

گر ز حال دل خبر داری بگو

ور نشانی مختصر داری بگو


مرگ را دانم، ولی تا کوی دوست

راه اگر نزدیک‌تر داری بگو

 ****

ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است

چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم


گل به جوش آمد و از می نزدیمش آبی

لاجرم ز آتش حرمان و هوس می‌جوشیم


حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما

بلبلانیم، که در موسم گل خاموشیم

******************************************

لیلا: تا این هنگام شب بود و ظلمت،

پرتو آوازی که بیدارم کرد از آن کیست؟


طاهر: عشق


لیلا: عشق؟ از چه غمی سخن دارد؟


طاهر: از غم سرمستی، اما غم خود را به که گوید؟


لیلا: به او که همیشه خفته بود.


طاهر: صدای عشق می‌گوید.


لیلا: بلبل در فصل گل خاموش است، چرا بیدارم کرد؟


طاهر: که راز دل بگوید، حکایت دل.


لیلا: حکایت دل؟


طاهر: آشیان مرغ دل زلف پریشان تو باد.


لیلا: من، لیلا؟ آشیان مرغ دل زلف پریشان تو باد.


طاهر: ما دو ملت همسایه بودیم.


لیلا: و اینک هر دو در غربت.

من شاهزاده‌ای مسلمانم و ترک، با چشم‌هایی نابینا.


طاهر: برای معالجه چشم‌هایت آمدی پاریس؟


لیلا: پاریس شفابخش چشم‌های من نشد.

من با چشم‌های باز کور هستم.

تا این هنگام شب بود و ظلمت، پرتو آوازی بیدارم کرد.

حال سحر است، سرود صبح و بیداری

صبح.


طاهر: صبح...


آواز مخالف سه‌گاه (با صدای استاد محمدرضا شجریان)

و سکانسی کوتاه از فیلم دلشدگان (اثر زنده‌یاد علی حاتمی)

دانلود فایل صوتی

دانلود فایل تصویری

25 فروردين - روز بزرگداشت عطار

 
 
"محمد فریدالدین عطار نیشابوری" در سال ۵۴۰ هجری قمری در قریه کدکن نیشابور به دنیا آمد.
در شعرهایش بیشتر عطّار و گاهی نیز فرید تخلص کرده است. او که داروسازی و عرفان را از شیخ مجدالدّین بغدادی فرا گرفته‌بود به کار عطاری و درمان بیماران می‌پرداخت.
درباره پشت پا زدن عطار به اموال دنیوی و در پیش گرفتن راه زهد، گوشه‌گیری و تقوا از سوی وی، داستان‌های زیادی گفته شده‌است. مشهورترین این داستان‌ها، آن‌ست که عطار در محل کسب خود مشغول به کار بود که درویشی از آنجا گذر کرد. درویش از عطار تقاضای کمک کرد اما عطار همچنان به کار خود مشغول بود و درویش را نادیده گرفت. درویش از این رویداد دل‌چرکین شد و به عطار گفت: تو که تا این حد به زندگی دنیوی وابسته‌ای، چگونه می‌خواهی روزی جان بدهی؟
عطار به درویش گفت: مگر تو چگونه جان خواهی داد؟ درویش در همان حال کاسه چوبین خود را زیر سر نهاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
این رویداد اثری ژرف بر او نهاد و باعث دگرگونی او شد، کار خود را رها کرد و راه زهد پیش گرفت. چیزی که نمایان است این است که عطار پس از این جریان مرید شیخ رکن‌الدین اکاف نیشابوری می‌گردد و تا پایان عمر (حدود ۷۰ سال) با بسیاری از عارفان زمان خویش هم‌سخن گشته و به گردآوری داستان‌های صوفیه و اهل سلوک پرداخته است.
ماجرای کشته شدن عطار بسیار غم‌انگیز است. مورخان در این خصوص نگاشته‌اند که: پس از تسلط چنگیزخان مغول بر بلاد خراسان، شیخ عطار نیز به دست لشکر مغول اسیر گشت. گویند مغولی می‌خواست او را بکشد، شخصی گفت: این پیر را مکش که به خون‌بهای او هزار درم بدهم. عطار گفت: مفروش که بهتر از این مرا خواهند خرید. پس از ساعتی شخص دیگری گفت: این پیر را مکش که به خون‌بهای او یک کیسه کاه تورا خواهم داد. شیخ فرمود: بفروش که بیش از این نمی‌ارزم.
مغول از گفته او خشمناک شد و او را هلاک کرد.

(منبع ویکی‌پدیا)


*********


جانا ز فراق تو این محنت جان تا کی

دل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی


چون جان و دلم خون شد در درد فراق تو

بر بوی وصال تو دل بر سر جان تا کی


نامد گه آن آخر کز پرده برون آیی

آن روی بدان خوبی در پرده نهان تا کی


در آرزوی رویت ای آرزوی جانم

دل نوحه‌کنان تا چند، جان نعره‌زنان تا کی


بشکن به سر زلفت این بند گران از دل

بر پای دل مسکین این بند گران تا کی


دل بردن مشتاقان از غیرت خود تا چند

خون خوردن و خاموشی زین دل‌شدگان تا کی


ای پیر مناجاتی در میکده رو بنشین

درباز دو عالم را این سود و زیان تا کی


اندر حرم معنی از کس نخرند دعوی

پس خرقه بر آتش نه زین مدعیان تا کی


گر طالب دلداری از کون و مکان بگذر

هست او ز مکان برتر از کون و مکان تا کی


گر عاشق دلداری ور سوخته‌ی یاری

بی نام و نشان می‌رو زین نام و نشان تا کی


گفتی به امید تو بارت بکشم از جان

پس بارکش ار مردی این بانگ و فغان تا کی


عطار همی بیند کز بار غم عشقش

عمر ابدی یابد عمر گذران تا کی


***

زهی در کوی عشقت مسکن دل

چه می‌خواهی ازین خون خوردن دل


چکیده خون دل بر دامن جان

گرفته جان پرخون دامن دل


از آن روزی که دل دیوانه‌ی توست

به صد جان من شدم در شیون دل


منادی می‌کنند در شهر امروز

که خون عاشقان در گردن دل


چو رسوا کرد ما را درد عشقت

همی کوشم به رسوا کردن دل


چو عشقت آتشی در جان من زد

برآمد دود عشق از روزن دل


زهی خال و زهی روی چو ماهت

که دل هم دام جان هم ارزن دل


مکن جانا دل ما را نگه‌دار

که آسان است بر تو بردن دل


چو گُل اندر هوای روی خوبت

به خون در می‌کشم پیراهن دل


بیا جانا دل عطار کن شاد

که نزدیک است وقت رفتن دل


ساز و آواز سه‌گاه
اشعار از عطار نیشابوری
با صدای استاد محمدرضا شجریان

هم‌نوازان:
داریوش پیر نیاکان
جمشید عندلیبی
مسعود شناسا
محمد فیروزی
سعید فرج پوری
همایون شجریان

از آلبوم "آسمان عشق"

دانلود

شعر نو - چشم‌انداز

 

درون سینه‌ام برجی

میان برج

دریایی

و دریا در پر مرغی

که در هر لحظه گل را خواب می‌بیند

و گل از عطر آواز تو در سینه

جهان کوچکی دارد

که در هر گوشه‌اش برجی‌ست

دل تو در کدامین برج پنهان است؟


"آریا آریاپور"


***

در چند هزار سال می‌شود عاشق بود

شیفتگی‌ات را از یاد نمی‌برم

تاج گلی بر شانه‌هایم بگذار

کبوترانم

هر صبح نامت را پرواز می‌دهند

گوش کن

کلمه‌ها را به سوی تو می‌فرستم

به هزار هزار رنگ

با عاشقانه‌ترین فریاد

فراموش نکن

در یک چهارراه خاکستری

بی انتظار نشسته‌ام

و به تو نگاه می‌کنم.


"مهین خدیوی"



محمدعلی سپانلو

هزار و یک شعر (انتشارات کاروان)

دست به جان نمی‌رسد...

 

دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمش

بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش


قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را

گرد در امید تو چند به سر دوانمش


ایمنی از خروش من گر به جهان در اوفتد

فارغی از فغان من گر به فلک رسانمش


آه دریغ و آب چشم ار چه موافق منند

آتش عشق آن‌چنان نیست که وانشانمش


هر که بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شد

خون شد و دم به دم همی از مژه می‌چکانمش


عمر من است زلف تو، بو که دراز بینمش

جان من است لعل تو، بو که به لب رسانمش


لذت وقت‌های خوش قدر نداشت پیش من

گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش


نیست زمام کام دل در کف اختیار من

گر نه اجل فرا رسد زین همه وارهانمش


عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من

بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش


پنجه قصد دشمنان می‌نرسد به خون من

وین که به لطف می‌کشد منع نمی‌توانمش


"قطعه لزگی و ساز و آواز شکسته"

آهنگ‌ساز: سعید فرجپوری

با صدای همایون شجریان

از آلبوم "ای جان جان بی من مرو"

دانلود (لینک غیرمستقیم)

سوت زدن در تاریکی

 

اما همه‌ی راه‌ها

که با پا پیموده نمی‌شوند

دستت را به من بده


بیا باز فریب بخوریم

تو فریب حرف‌های مرا و

من فریب نگاه تو را


مگر زندگی چه می‌خواهد به ما بدهد

که تو از من چشم برداری و

من نگویم

که دوستت دارم


نمی‌خواستم این عشق را فاش کنم

نمی‌خواستم


ناگاه به خود آمدم دیدم

همه‌ی کلمات

راز مرا می‌دانند


این است که هر چه می‌نویسم

عاشقانه‌ای برای تو می‌شود


ما دو شاخه‌ی یک درختیم

کاش

باد از دو سو می‌وزید

 

پادشاه فصل‌ها...

 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سرد نمناکش.

باغ بی‌برگی، روز و شب تنهاست،

با سکوت پاک غم‌ناکش.


ساز او باران، سرودش باد

جامه‌اش شولای عریانی‌ست

ور جز اینش جامه‌ای باید،

بافته بس شعله‌ی زر تار پودش باد.


گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی‌خواهد،

باغبان و رهگذاری نیست.

باغ نومیدان،

چشم در راه بهاری نیست.


گر ز چشمش پرتو گرمی نمی‌تابد،

ور به رویش برگ لبخندی نمی‌روید؛

باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟

داستان ازمیوه‌های سر به گردون‌سای اینک خفته درتابوت پست خاک می‌گوید.


باغ بی‌برگی

خنده‌اش خونی است اشک آمیز.

جاودان بر اسب یال افشان زردش می‌چمد در آن

پادشاه فصل‌ها، پاییز


"باغ من"

مهدی اخوان ثالث

از دفتر "زمستان"

مانده‌ی بابا


تقدیم به اجّر؛ به مناسبت تولد سی و چند سالگی‌اش...

***

زیباتر آنچه مانده ز بابا از آن تو

بد ای برادر از من و اعلا از آن تو


این تاس خالی از من و آن کوزه‌ای که بود

پارینه پر ز شهد مصفا از آن تو


یابوی ریسمان گسل میخ کن ز من

مهمیز کله تیز مطلا از آن تو


آن دیگ لب شکسته‌ی صابون‌پزی ز من

آن چمچه‌ی هریسه و حلوا از آن تو


این غوچ شاخ کج که زند شاخ، از آن من

غوغای جنگ غوچ و تماشا از آن تو


این استر چموش لگدزن از آن من

آن گربه مصاحب بابا از آن تو


از صحن خانه تا به لب بام از آن من

از بام خانه تا به ثریا از آن تو


وحشی بافقی

 

بود آیا که در میکده‌ها بگشایند...

 

بود آیا که در میکده‌ها بگشایند

گره از کار فروبسته ما بگشایند


اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند

دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند


به صفای دل رندان صبوحی زدگان

بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند


نامه تعزیت دختر رز بنویسید

تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند


گیسوی چنگ ببرید به مرگ می ناب

تا حریفان همه خون از مژه‌ها بگشایند


در میخانه ببستند خدایا مپسند

که در خانه تزویر و ریا بگشایند


حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا

که چه زنار ز زیرش به دغا بگشایند


پیش درآمد و قطعه ضربی

کاری از محمدرضا لطفی و گروه بانوان شیدا

با صدای محمد معتمدی

تنبک: احمد مستنبط

دانلود 

آب، نان، آواز

(برای بنفشه خانوم)

کمترین تحریری از یک آرزو این است

آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی

در قناری‌ها نگه کن، در قفس، تا نیک دریابی

کز چه در آن تنگناشان باز شادی‌های شیرین است.

کمترین تصویری از یک زندگانی:

                                            آب،

                                                نان،

                                                     آواز،

ور فزون‌تر خواهی از آن،

                           گاهگه،

                                   پرواز

ور فزون‌تر خواهی از آن شادی آغاز

(ور فزون‌تر، باز هم خواهی... بگویم باز؟)


آن‌چنان بر ما به نان و آب،

                            اینجا تنگ‌سالی شد

که کسی در فکر آوازی نخواهد بود

وقتی آوازی نباشد،

                  شوق پروازی نخواهد بود.


آب، نان، آواز

شعر از محمدرضا شفیعی کدکنی

با صدای همایون شجریان

دانلود (لینک غیرمستقیم)

اشعاری از زنده‌یاد عمران صلاحی

 

عیادت

مرگ از پنجره‌ی بسته به من می‌نگرد

زندگی از دم در

قصد رفتن دارد


روحم از سقف گذر خواهد کرد

در شبی تیره و سرد

تخت، حس خواهد کرد

که سبک‌تر شده است


در تنم خرچنگی‌ست

که مرا می‌کاود

خوب می‌دانم من

که تهی خواهم شد

و فرو خواهم ریخت


توده‌ی زشت و کریهی شده‌ام

بچه‌هایم از من می‌ترسند

آشنایانم نیز

به ملاقات پرستار جوان می‌آیند!

***

نام تو

دفتر من، در وسط

باد، ورق می‌زند

برگی از آن می‌کند

نام تو در باغ‌ها

ورد زبان می‌شود...

***

 فریاد

فریاد نمی‌زنم

نزدیک‌تر می‌آیم

تا صدایم را بشنوی!

***

گردباد و گرداب

اگر پرنده شوم، گردباد خواهی شد

اگر سفینه شوم، گرداب.

من از تو هیچ نمی‌ترسم

بگرد تا که بگردیم!


ناگاه یک نگاه (نشر دارینوش)

24 اردیبهشت - زادروز پرویز مشکاتیان

 

ای دوست وقت خفتن و خاموشی‌ات نبود

وز این دیار دور فراموشی‌ات نبود


تو روشنا سرود وطن بودی و چو آب

با خاک تیره‌روز هم‌آغوشی‌ات نبود


میخانه‌ها ز نعره‌ی تو مست می‌شدند

رندی حریف مستی و می نوشی‌ات نبود


دود چراغ موشی دزدان تورا چنین

مدهوش کرد و موسم خاموشی‌ات نبود


سهراب اضطراب وطن بودی و کسی

زینان به فکر داروی بی‌هوشی‌ات نبود


در پرده ماند نغمه‌ی آزادی وطن

کاندیشه جز به رفتن و چاووشی‌ات نبود


در چنگ تو سرود رهایی نهفته ماند

زین نغمه هیچ گاه فراموشی‌ات نبود


ای سوگوار صبح نشابور سرمه‌گون

عصری چنین سزای سیه پوشی‌ات نبود


محمدرضا شفیعی کدکنی

21 سپتامبر 2009، پرینستون

 

پ.ن: تمنّا را با صدای زندهیاد مشکاتیان اینجا بشنوید.

 

در جاودانگی

 

پیش از شما

          به سانِ شما

                    بی‌شمارها

با تارِ عنکبوت

          نوشتند روی باد:

«کاین دولت خجسته‌ی جاوید زنده باد!»

 

محمدرضا شفیعی کدکنی

از دفتر شعر "خطی ز دلتنگی"

24 بهمن؛ چهل و چهارمین سالگرد درگذشت فروغ شعر ایران...

 

آفتاب می‌شود...


نگاه کن که غم درون دیده‌ام

چگونه قطره قطره آب می‌شود

چگونه

سایه‌ی سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می‌شود


نگاه کن

تمام هستی‌ام خراب می‌شود

شراره‌ای مرا به کام می‌کشد

مرا به اوج می‌برد

مرا به دام می‌کشد


نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می‌شود

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطر ها و نورها

نشانده‌ای مرا

کنون به زورقی

ز عاج‌ها، ز ابرها، بلورها


مرا ببر امید دلنواز من!

ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پر ستاره می‌کشانی‌ام

فراتر از ستاره می‌نشانی‌ام


نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ‌رنگ ساده‌دل

ستاره‌چین برکه‌های شب شدم


چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه‌های آسمان

کنون به گوش من دوباره می‌رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان


نگاه کن

که من کجا رسیده‌ام

به کهکشان به بی‌کران به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوج‌ها

مرا بشوی با شراب موج‌ها

مرا بپیچ در حریر بوسه‌ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره‌ها جدا مکن


نگاه کن

که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب می‌شود

صراحی سیاه دیدگان من

به لای‌لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می‌شود

به روی گاهواره‌های شعر من

نگاه کن

تو می‌دمی و آفتاب می‌شود


از دفتر شعر "تولدی دیگر"


بعدها...

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور


مرگِ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه‌‌ای ز امروزها، دیروزها!


دیدگانم همچو دالان‌‌های تار

گونه‌‌هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد


می‌‌خزند آرام روی دفترم

دست‌‌هایم فارغ از افسون شعر

یاد می‌‌آرم كه در دستان من

روزگاری شعله می‌‌زد خون شعر


خاک می‌‌خواند مرا هر دم به خویش

می‌‌رسند از ره که در خاکم نهند

آه! شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند


بعد من ناگه به یكسو می‌‌روند

پرده‌‌های تیره‌‌ی دنیای من

چشم‌‌های ناشناسی می‌‌خزند

روی كاغذها و دفترهای من


در اتاق كوچكم پا می‌‌نهد

بعد من با یاد من بیگانه‌‌ای

در بر آیینه می‌‌ماند به جای

تار مویی، نقش دستی، شانه‌‌ای


می‌‌رهم از خویش و می‌‌مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می‌‌شود

روح من چون بادبان قایقی

در اُفق‌‌ها دور و پنهان می‌‌شود


می‌‌شتابند از پی هم بی‌‌شکیب

روزها و هفته‌‌ها و ماه‌‌ها

چشم تو در انتظار نامه‌‌ای

خیره می‌‌ماند به چشم راه‌‌ها


لیک دیگر پیکر سرد مرا

می‌‌فشارد خاک دامن‌‌گیر خاک!

بی تو، دور از ضربه‌‌های قلب تو

قلب من می‌‌پوسد آنجا زیر خاک


بعدها نام مرا باران و باد

نرم می‌‌شویند از رُخسار سنگ

گور من گمنام می‌‌ماند به راه

فارغ از افسانه‌‌های نام و ننگ


از دفتر شعر "عصیان"

شعر عقاب - از پرویز ناتل خانلری

 

پرویز ناتل خانلری

گشت غم‌ناک دل و جان عقاب

چو ازو دور شد ایام شباب


دید کش دور به انجام رسید

آفتابش به لب بام رسید


باید از هستی دل بر گیرد

ره سوی کشور دیگر گیرد


خواست تا چاره ناچار کند

دارویی جوید و در کار کند


صبحگاهی ز پی چاره کار

گشت بر باد سبک‌سیر سوار

.

.

.

ادامه نوشته

دو شعر از ادیت سودرگران

به هر چهار سو


هیچ پرنده‌ای به خلوت پنهان من پرواز نمی‌کند

نه پرستوی سیاهی که دلتنگی به همراه آورد

نه مرغ دریایی سپیدی که خبر از توفان...


روح وحشی‌ام در سایه‌ی صخره‌ها به پاسداری ایستاده

آماده‌ی پرواز با شنیدن گام‌های نزدیک شونده...


من در گذرگاه بادها دروازه‌ای بنا کرده‌ام:

دروازه‌ای طلایی به سوی مشرق

-به سوی عشقی که هرگز نمی‌آید-

دروازه‌ای به سوی روز و دروازه‌ای دیگر به سوی اندوه

و دروازه‌ای -همیشه گشوده- به سوی مرگ

***

دریافت


عشق تو به ستاره‌ی من سایه می‌افکند

ماه در زندگی‌ام طلوع می‌کند

دست من در دست تو نمی‌گنجد

دست تو هوس است

دست من دلتنگی...


برگرفته از کتاب: "سرزمینی که وجود ندارد"

گزیده‌ی شعرهای ادیت سودرگران (1923-1892)

برگردان: نامدار ناصر

یارب این نودولتان را با خر خودشان نشان...


واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند

چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند


مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس

توبه‌فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند


گوییا باور نمی‌دارند روز داوری

کاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند


یارب این نودولتان را با خر خودشان نشان

کاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند


ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان

می‌دهند آبی که دل‌ها را توانگر می‌کنند


حسن بی‌پایان او چندان که عاشق می‌کشد

زمره‌ی دیگر به عشق از غیب سر بر می‌کنند


بر در میخانه‌ی عشق ای ملک تسبیح گوی

کاندر آن جا طینت آدم مخمر می‌کنند


صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت

قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند
 

دیروز، شانزدهم اردیبهشت؛ ششمین سالروز درگذشت حسین منزوی بود...

 

به همين سادگی

که کلاغ سالخورده

با نخستين سوت قطار

سقف واگن متروک را

ترک می‌گويد

دل؛

ديگر

در جای خود نيست

به همين سادگی!

 

حسین منزوی، غزل‌‌سرای معاصر، در یکم مهر ماه ۱۳۲۵ متولد شد. با این که او بیشتر به عنوان یک غزل‌‌سرا مطرح است، اما شعر سپید هم می‌سرود. منزوی در سال ۱۳۴۴ وارد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد. سپس این رشته را رها کرد و به جامعه‌شناسی روی آورد، اما این رشته را نیز ناتمام رها کرد. اولین دفتر شعرش در سال ۱۳۵۰ با همکاری انتشارات بامداد به چاپ رسید و با این مجموعه به عنوان بهترین شاعر جوان دوره شعر فروغ برگزیده شد. سپس وارد رادیو و تلویزیون ملی ایران شد و در گروه ادب امروز در کنار نادر نادرپور شروع به فعالیت کرد.
وی مدتی مسوول صفحه شعر مجله ادبی رودکی بود و در سال نخست انتشار مجله سروش نیز با این مجله همکاری داشت.
بسیاری، از او به عنوان پدر غزل معاصر فارسی یاد می‌‌کنند.
حسین منزوی در تاریخ 16 اردیبهشت سال ۱۳۸۳ بر اثر سرطان در تهران درگذشت. پیکر او در کنار مزار پدرش در زنجان به خاک سپرده شد.

از آثار اوست:

حیدر بابا (ترجمه نیمایی از منظومه‌‌ی "حیدر بابایه سلام" سروده‌‌ی شهریار)

با عشق در حوالی فاجعه (مجموعه غزل‌‌های سروده شده از سال ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۲)

این ترک پارسی‌گوی (بررسی شعر شهریار)

از شوکران و شکر (مجموعه غزل‌‌های سروده شده از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۶۷)

با سیاوش از آتش

ازترمه و تغزل (گزیده اشعار - ۱۳۷۶)

از کهربا و کافور

با عشق تاب می‌آورم (شامل اشعار سپید و آزاد سروده شده از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۷۲)

به همین سادگی (مجموعه شعرهای سپید)

این کاغذین جامه (مجموعه برگزیده اشعار کلاسیک)

از خاموشی‌ها و فراموشی‌ها

حنجره‌‌ی زخمی تغزل (دفتری از شعرهای آزاد و غزل‌های سروده شده از ۱۳۴۵ تا ۱۳۴۹)

مجموعه كامل اشعار - انتشارات آشنا 1388


نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟

زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌‏شناسیدم؟


با شما طی ‏کرده‌‏ام راه درازی را

خسته هستم -خسته- آیا می‌‏شناسیدم؟


راه ششصد ساله‌‏ای از دفتر "حافظ"

تا غزل‌‏های شما، ها! می‌‏شناسیدم؟


این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است

من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم


پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر

اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟


می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را

همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم


اینچنین بیگانه از من رو مگردانید

در مبندیدم به حاشا، می‌‏شناسیدم!


من همان دریایتان، ای رهروان عشق

رودهای رو به دریا! می‌شناسیدم


اصل من بودم، بهانه بود و فرعی بود

عشق "قیس" و حُسن "لیلا" می‌‏شناسیدم؟


در کف فرهاد تیشه من نهادم، من!

من بریدم بیستون را می‌شناسیدم


مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام

با همین دیدار حتی می‌‏شناسیدم


من همانم، آشنای سال‌‏های دور

رفته‌‏ام از یادتان؟ یا می‌‏شناسیدم؟

 

دانلود (با صدای شاعر)
 

و این هم ۲ نمونه از اشعار وی که توسط همایون شجریان در آلبوم "با ستارهها" اجرا شده:

 

دشت بی‌حاصل

عقیم دشت بی‌حاصل دلم وای

نسیم دره‌ی باطل دلم وای


خراب خسته‌ی از پا نشسته

دلم وا دل، دلم وا دل، دلم وای


دلم تنگ و دلم تنگ و دلم تنگ

گریبان غمت را می‌زند چنگ


صبوری کو که چون دیوانه مردم

بکوبم چون سبویش بر سر سنگ


دلم خون و دلم خون و دلم خون

از این دنیای دون، دنیای وارون


کمک کن تا زنیم از مکمن عشق

به اردوی غم عالم شبیخون

 

دانلود

 

با ستارهها

شب که می‌رسد از کناره‌ها

گریه می‌کنم با ستاره‌ها


وای اگر شبی ز آستین جان

بر نیاورم دست چاره‌ها


همچو خامُشان بسته‌ام زبان

حرف من بخوان از اشاره‌ها


ما ز اسب و اصل افتاده‌ایم

ما پیاده‌ایم ای سواره‌ها


ای لهیبِ غم! آتشم مزن

خرمنم مسوز از شراره‌ها


ما ز اسب و اصل افتاده‌ایم

ما پیاده‌ایم ای سواره‌ها

 

دانلود

 

بهار غریب


 

من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سرگشتگی ‌آهوی دشت

من به تنهایی خود می‌مانم


من در این شب که بلند است به اندازه‌ی حسرت‌زدگی

گیسوان تو به یادم می‌آید

من در این شب که بلند است به اندازه‌ی حسرت‌زدگی

شعر چشمان تو را می‌خوانم

چشم تو، چشمه‌ی شوق

چشم تو، ژرف‌ترین راز وجود


برگ بید است که با زمزمه‌ی جاری باد

تن به وارستن عمر ابدی می‌سپرد


تو تماشا کن

که بهاری دیگر

پاورچین پاورچین

از دل تاریکی می‌گذرد

و تو در خوابی

و پرستوها خوابند

و تو می‌اندیشی

به بهاری دیگر

و به یاری دیگر


نه بهاری

و نه یاری دیگر؛

حیف،

اما من و تو

دور از هم می‌پوسیم


غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه‌ی پُر دلهره است


دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

این صحرا

این دریا

پر خواهم زد

خواهم مُرد

غم تو

-این غم شیرین را-

با خود خواهم برد.


«حمید مصدق»

مجموعهی اشعار (انتشارات نگاه)

از دفتر سالهای صبوری