باران تیر

 

بر آسمانِ تیر

مهمان رسیده؛ ابر

ابری خروشناک

آماده تا بشوید از هر شوره‌زار دور

رنگ غبار و غم.


در رهگذار او

هر باغِ مرده‌ای،

هر سبزِ زردناک

بیدار می‌شود.


در های و هوی رعد

از دوردست دل

می آید این صدا:

"پس سهم من از این همه باران چه می شود...؟"

 

امان از بی‌دردی!

 

نوشتن

درد می‌خواهد.


غمی داشته باشی

                  -یا غصه‌ای-

دستت به نوشتن می‌رود.


حالا که تو را دارم؛

-تویی که نه دردی

                        نه غم-


از چه بنویسم؟

 

عنوان نیاز ندارد

 

تو

    با من غریبه‌ای،

من

    با خودم.

ولی...

       این طور که نمی‌شود!

اصلاً من به جهنم؛

شما با هم دوست باشید...

...


ماه من

امشب نتاب

ابرها بیدارند...


برای یک دوست

 

برای عاشق شدن

چشم به راه باران نباش؛

شکفتن عشق را

                      قطره‌ای

                               -از نگاهی-

                                           کافی‌ست...

***

تابستان ۸۹

عنوان ندارد...


برکت از سفره‌ی دلم رفته‌ست

عاشقی پاک از سرم رفته‌ست


مانده‌ام در قفس، اسیر هوس

شوق پرواز از سرم رفته‌ست


بیستون ماند و تیشه‌ی فرهاد

کندن کوه از سرم رفته‌ست


همچو منصور "حق منم"گویان

هوس دار از سرم رفته‌ست


آه! آمد سپیده‌ی سحری

مستی دوش از سرم رفته‌ست


باز پر کن پیاله را ساقی

تلخی باده از سرم رفته‌ست


کاش می‌شد دوباره برگردد

آن جنونی که از سرم رفته‌ست


...

 

دل گریه می‌خواهد:

                از ابتدای عشق؛

                             پایان تنهایی...

 

نامفهوم!

 

عاشق شده‌‌‌ام،

                   پرنده هم می‌‌‌داند

از عمق دلم

                   ترانه‌‌‌ای می‌‌‌خواند

شاید،

دلش از تلخی این قصه گرفت

چون رفت،

                   ولی...

                                      صدای او می‌‌‌ماند...

 

بهار 1390

 

 

بهار جان سلام!

معلوم هست کجایی؟

دل‌مان برایت تنگ شده!


آخرین بار که تورا دیدیم

داشتی بقچه‌ات را می‌بستی

یادت هست؟

ما را به تابستان سپردی

و رفتی...


آن موقع‌ها که نبودی:

-روزهای طلایی تابستان

عصرهای زردِ پاییز

شب‌های سپیدِ زمستان-


تمام‌وقت به یادت بودیم

باور کن...!


می‌گویند راهی اینجایی؛

مرحمت کن و سرِ راه

برای‌مان کمی لبخند بیاور

و اندکی آزادی


می‌خواهیم

-اگر شد-

نانِ عشق‌مان را

در اشک شوق‌مان بخیسانیم

و دورِ هم

لبی تر کنیم؛

از صدایِ بارانت...


چشم به راهت هستیم

زودتر بیا...


دوستان عزیزم!

فرا رسیدن بهار

پیشاپیش مبارک‌تان باد...


دوست کوچک شما

حمید

آینه در آینه

 

چون آب، پاک و روشنی

چون آینه، زلال


چون چشمه، هر نگاه تو

سرشارِ زندگی‌ست


هر شب ستاره‌ها

به خیال تو دل‌خوشند


هر صبح

        روبروی آینه

                        تو

                            بی‌نهایتی

از دور...

 

 

باد را می‌بوسم

و نشان نرگس باغچه‌ات را

در گوشش زمزمه می‌کنم


شاید یک روز

از باد بخواهی

عطرش را برایت نزدیک‌تر بیاورد


این بهترین فرصت است

و شاید آخرین...

 

کوچ...


برای طاهره

و

همه‌ی آنهایی که رفتن را ترجیح می‌دهند...

فصلِ سردِ رفتن است

روزهایِ تلخِ کوچ

بغض‌های گمشده

خنده‌های سرد و پوچ


باز هم مسافری

رهسپار راه دور

با بلیت یکسره

آه! آخرین حضور


لحظه‌ی وداع باز

می‌زند دلم نهیب

"آخرین مسافر است

سوی مقصدی غریب؟"


راه، پاسخش دهد

آخرین نبود و نیست

تا که غربت است و من

هر دلی مسافری‌ست


راه و رسم عاشقی

رفتن است و هجر و کوچ

انتها ندارد این

روزهایِ تلخِ کوچ...

دلتنگی

 

دلم برای خوشی‌ها

                       دلم برای غم

برای خنده و شادی

                       دلم برای خودم

برای گریه و اشک و

                  برای تنهایی...

 برای هرچه که بوی تورا دهد

                               تنگ است.
 

نقش ماندگار

 
از آخرین نگاه

عمری گذشته است؛

اما هنوز هم

نقش نگاه توست

بر خانه‌ی دلم...


از آخرین نگاه

عمری گذشت و باز؛

بر خانه‌ی دلم

             نقش نگاه توست...

طلسم

مادرم می‌گوید:

          بخت تو بسته شده!

در دلم می‌خندم

          و به او می‌گویم:

بخت،

چشمان من است:

                         باز؛

                             اما کم سو...

خوب غلط می‌کنی می‌ری!


بمان همین جا

که همه‌ی دلت اینجاست

بمان

که تمام غم‌هایت؛

همه‌ی شادی‌هایت اینجاست


بمان همین جا

تا عاشق شوی


و عاشق که شدی

دیگر دلی نمی‌ماند که بخواهد بروی


آن‌وقت دیگر دلتنگ نمی‌شوی...


نه این‌که اصلاً دلتنگ نشوی!

نه!

همان عشق،

چنان دل نداشته‌ات را تنگ می‌کند

که جایی برای بقیه نمی‌ماند...


پ.ن ۱: می‌بخشید که تیتر بی‌ادبانه شد، شاید عوضش کردم (شاید هم نه!)

پ.ن ۲: شاید حتی من هم دلتنگت شوم!

صرفه‌جویی


دلم گریه می‌خواست؛

افسوس

که چشمم

"اصلاح الگوی مصرف" را جدی گرفته بود...

تعبیر خوشِ یک رویا

 

خواب دیدم که تو عاشق شده‌ای...


چشم تو روشن بود

ماه در چشمانت

عشق را می‌خندید


ابر در چشم من

عشق را می‌بارید


از صمیم قلبم

آرزو کردم باز

تا تو عاشق باشی


"آرزویم همه سرسبزی توست..."

در چشم ماه

 

آسمان این نزدیک

ماه هم بیدارست

خیره در چشم من

بی‌امان می‌تابد


چشم در چشم ماه

منتظر می‌مانم

شاید این ماه دلت را ببرد

شاید این‌بار نگاهم در ماه

به نگاهت برسد...

نوروز 89

  

گوش کنید!

صدای پای بهارست این که می‌شنوید

صدای نو شدن است و صدای باران‌ست

صدای گریه‌ی ابرست

در فراقِ زمستان

صدای اشک ریختنِ ماه‌ست

در وداع فصل سپید...


و این پیام

تبریکِ آمدنِ بهار نیست.


این ماییم که امروز هستیم

و شاید فردا نباشیم

وگرنه بهار که همیشه هست!


این تبریکِ "بودن" است

بودنِ تو

بودنِ ما


و تبریکِ "با هم بودن"


این بهار؛ این نوروز

                این "بودن"

                    با آرزوی شاد بودن

                                     مبارکتان باد


حمیدرضا لبافان