از دور...

 

 

باد را می‌بوسم

و نشان نرگس باغچه‌ات را

در گوشش زمزمه می‌کنم


شاید یک روز

از باد بخواهی

عطرش را برایت نزدیک‌تر بیاورد


این بهترین فرصت است

و شاید آخرین...

 

1... 2... 3...

۱. امروز خبر رسید که می‌خوان به مناسبت دهه‌ی فجر بهمون بُن پوشاک بدن:

کارمندا ۳۰۰.۰۰۰ تومن، مدیرا ۶۰۰.۰۰۰ تومن!!! 

۲.

"All animals are equal, but some animals are more equal than others"

Animal Farm by George Orwell

۳. شد یه دفعه ما یه حرف بی ربط بزنیم و شما هی به یه چیز دیگه ربطش ندین؟!؟!

 

24 بهمن؛ چهل و چهارمین سالگرد درگذشت فروغ شعر ایران...

 

آفتاب می‌شود...


نگاه کن که غم درون دیده‌ام

چگونه قطره قطره آب می‌شود

چگونه

سایه‌ی سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می‌شود


نگاه کن

تمام هستی‌ام خراب می‌شود

شراره‌ای مرا به کام می‌کشد

مرا به اوج می‌برد

مرا به دام می‌کشد


نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می‌شود

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطر ها و نورها

نشانده‌ای مرا

کنون به زورقی

ز عاج‌ها، ز ابرها، بلورها


مرا ببر امید دلنواز من!

ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پر ستاره می‌کشانی‌ام

فراتر از ستاره می‌نشانی‌ام


نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ‌رنگ ساده‌دل

ستاره‌چین برکه‌های شب شدم


چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه‌های آسمان

کنون به گوش من دوباره می‌رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان


نگاه کن

که من کجا رسیده‌ام

به کهکشان به بی‌کران به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوج‌ها

مرا بشوی با شراب موج‌ها

مرا بپیچ در حریر بوسه‌ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره‌ها جدا مکن


نگاه کن

که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب می‌شود

صراحی سیاه دیدگان من

به لای‌لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می‌شود

به روی گاهواره‌های شعر من

نگاه کن

تو می‌دمی و آفتاب می‌شود


از دفتر شعر "تولدی دیگر"


بعدها...

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور


مرگِ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه‌‌ای ز امروزها، دیروزها!


دیدگانم همچو دالان‌‌های تار

گونه‌‌هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد


می‌‌خزند آرام روی دفترم

دست‌‌هایم فارغ از افسون شعر

یاد می‌‌آرم كه در دستان من

روزگاری شعله می‌‌زد خون شعر


خاک می‌‌خواند مرا هر دم به خویش

می‌‌رسند از ره که در خاکم نهند

آه! شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند


بعد من ناگه به یكسو می‌‌روند

پرده‌‌های تیره‌‌ی دنیای من

چشم‌‌های ناشناسی می‌‌خزند

روی كاغذها و دفترهای من


در اتاق كوچكم پا می‌‌نهد

بعد من با یاد من بیگانه‌‌ای

در بر آیینه می‌‌ماند به جای

تار مویی، نقش دستی، شانه‌‌ای


می‌‌رهم از خویش و می‌‌مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می‌‌شود

روح من چون بادبان قایقی

در اُفق‌‌ها دور و پنهان می‌‌شود


می‌‌شتابند از پی هم بی‌‌شکیب

روزها و هفته‌‌ها و ماه‌‌ها

چشم تو در انتظار نامه‌‌ای

خیره می‌‌ماند به چشم راه‌‌ها


لیک دیگر پیکر سرد مرا

می‌‌فشارد خاک دامن‌‌گیر خاک!

بی تو، دور از ضربه‌‌های قلب تو

قلب من می‌‌پوسد آنجا زیر خاک


بعدها نام مرا باران و باد

نرم می‌‌شویند از رُخسار سنگ

گور من گمنام می‌‌ماند به راه

فارغ از افسانه‌‌های نام و ننگ


از دفتر شعر "عصیان"

توبه خراباتیان

 

 


ای مطرب این غزل گو کی یار توبه کردم

از هر گلی بریدم وز خار توبه کردم


گه مست کار بودم گه در خمار بودم

زان کار دست شستم زین کار توبه کردم


در جرم توبه کردن بودیم تا به گردن

از توبه‌های کرده این بار توبه کردم


ای می فروش این ده ساغر به دست من ده

من ننگ را شکستم وز عار توبه کردم


مانند مست صرعم بیرون ز چار طبعم

از گرم و سرد و خشکی هر چار توبه کردم


ای مطرب الله الله می بی‌رهم تو بر ره

بردار چنگ می‌زن بر تار توبه کردم


ز اندیشه‌های چاره دل بود پاره پاره

بیچارگی است چاره ناچار توبه کردم


بنمای روی مه را خوش کن شب سیه را

کز ذوق آن گنه را بسیار توبه کردم


گفتم که وقت توبه‌ست شوریده‌ای مرا گفت

من تایب قدیمم من پار توبه کردم


بهر صلاح دین را محروسه یقین را

منکر به عشق گوید ز انکار توبه کردم


توبه خراباتیان

شعر از مولانا

با صدای حامد صغیری

از آلبوم سخنهای نهان

دانلود

فراق

 

 

گفتمش بیا، عاشقم هنوز

خنده کرد و گفت، در غمت بسوز


هر چه می‌کشم ای یاران از جفای دوست

گریه‌های من ای یاران از برای اوست


در فراق او عاشقان خسته جان شدم

این ترانه را چگونه سر کنم، که بی‌زبان شدم


می‌شود بهار عاشقان جاودان از او

پس دگر مپرس، چرا بدون او، چنان خزان شدم


رفته‌ای کنون چون جوانی‌ام

طی شد این چنین زندگانی‌ام


در دلم هنوز ای یاران اشتیاق اوست

ناله‌های من ای یاران از فراق اوست



فراق

از آلبوم شوری دیگر (کنسرت کامکارها)

شعر از هوشنگ ابتهاج

دانلود

دعا

 

می‌کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو

روزی ما باد لعل شکر افشان شما

 

امروز، فریدون فروغی 60 ساله شد...

 

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره

لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره


چشای همیشه گریون آخه شستن نداره

تن سردم دیگه جایی برا خفتن نداره


دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره

لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره


می‌خوام از دست تو از پنجره فریاد بکشم

طعم بی تو بودنُ از لب سردت بچشم


نطفه‌ی باز دیدنت رو توی سینم بکُشم

مثل سایه، پا به پام من تو رو همرام نکشم


دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره

لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره


بذا من تنها باشم می‌خوام که تنها بمیرم

برم اون گوشه‌ی تنهایی و غربت بگیرم


من یه عمری‌ست که اسیرم زیر زنجیر غمت

دست و پام غرق به خون شد دیگه بسه موندنت


دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره

لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره


قوزک پا

آهنگ از مسعود امینی

با صدای فریدون فروغی

دانلود

به یاد عارف

(به بهانه‌ی یکم بهمن، هفتاد و هفتمین سالروز درگذشت عارف قزوینی)

بنشین به یادم شبی

تر کن از این می لبی

که یاد یاران خوش است


یاد آور این خسته را

کاین مرغ پر بسته را

یاد بهاران خوش است


مرغی که زد ناله‌ها هر نفس در قفس

عمری زد از خون دل نقش گل در قفس

یاد باد!


داد! داد! عارف با داغ دل زاد

داد ای دل! عارف با داغ دل زاد


ای بلبلان چون در این قفس وقت گل رسد زین پاییز یاد آرید

چون بر دمد آن بهار خوش در کنار گل از ما نیز یاد آرید


داد! داد! عارف با داغ دل زاد

داد ای دل! عارف با داغ دل زاد


عارف اگر در عشق گل جان خسته بر باد داد

بر بلبلان درس عاشقی خوش در این چمن یاد داد


گر بایدت دامان گل ای یار، ای یار

پروا مکن چون به جان رسد از خار، آزار


داد! داد! عارف با داغ دل زاد

داد ای دل! عارف با داغ دل زاد


تصنیف "به یاد عارف"

شعر از هوشنگ ابتهاج

کاری از گروه شیدا

با صدای استاد شجریان

دانلود

 

کوچ...


برای طاهره

و

همه‌ی آنهایی که رفتن را ترجیح می‌دهند...

فصلِ سردِ رفتن است

روزهایِ تلخِ کوچ

بغض‌های گمشده

خنده‌های سرد و پوچ


باز هم مسافری

رهسپار راه دور

با بلیت یکسره

آه! آخرین حضور


لحظه‌ی وداع باز

می‌زند دلم نهیب

"آخرین مسافر است

سوی مقصدی غریب؟"


راه، پاسخش دهد

آخرین نبود و نیست

تا که غربت است و من

هر دلی مسافری‌ست


راه و رسم عاشقی

رفتن است و هجر و کوچ

انتها ندارد این

روزهایِ تلخِ کوچ...