آفتاب می‌شود...


نگاه کن که غم درون دیده‌ام

چگونه قطره قطره آب می‌شود

چگونه

سایه‌ی سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می‌شود


نگاه کن

تمام هستی‌ام خراب می‌شود

شراره‌ای مرا به کام می‌کشد

مرا به اوج می‌برد

مرا به دام می‌کشد


نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می‌شود

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطر ها و نورها

نشانده‌ای مرا

کنون به زورقی

ز عاج‌ها، ز ابرها، بلورها


مرا ببر امید دلنواز من!

ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پر ستاره می‌کشانی‌ام

فراتر از ستاره می‌نشانی‌ام


نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ‌رنگ ساده‌دل

ستاره‌چین برکه‌های شب شدم


چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه‌های آسمان

کنون به گوش من دوباره می‌رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان


نگاه کن

که من کجا رسیده‌ام

به کهکشان به بی‌کران به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوج‌ها

مرا بشوی با شراب موج‌ها

مرا بپیچ در حریر بوسه‌ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره‌ها جدا مکن


نگاه کن

که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب می‌شود

صراحی سیاه دیدگان من

به لای‌لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می‌شود

به روی گاهواره‌های شعر من

نگاه کن

تو می‌دمی و آفتاب می‌شود


از دفتر شعر "تولدی دیگر"


بعدها...

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور


مرگِ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه‌‌ای ز امروزها، دیروزها!


دیدگانم همچو دالان‌‌های تار

گونه‌‌هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد


می‌‌خزند آرام روی دفترم

دست‌‌هایم فارغ از افسون شعر

یاد می‌‌آرم كه در دستان من

روزگاری شعله می‌‌زد خون شعر


خاک می‌‌خواند مرا هر دم به خویش

می‌‌رسند از ره که در خاکم نهند

آه! شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند


بعد من ناگه به یكسو می‌‌روند

پرده‌‌های تیره‌‌ی دنیای من

چشم‌‌های ناشناسی می‌‌خزند

روی كاغذها و دفترهای من


در اتاق كوچكم پا می‌‌نهد

بعد من با یاد من بیگانه‌‌ای

در بر آیینه می‌‌ماند به جای

تار مویی، نقش دستی، شانه‌‌ای


می‌‌رهم از خویش و می‌‌مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می‌‌شود

روح من چون بادبان قایقی

در اُفق‌‌ها دور و پنهان می‌‌شود


می‌‌شتابند از پی هم بی‌‌شکیب

روزها و هفته‌‌ها و ماه‌‌ها

چشم تو در انتظار نامه‌‌ای

خیره می‌‌ماند به چشم راه‌‌ها


لیک دیگر پیکر سرد مرا

می‌‌فشارد خاک دامن‌‌گیر خاک!

بی تو، دور از ضربه‌‌های قلب تو

قلب من می‌‌پوسد آنجا زیر خاک


بعدها نام مرا باران و باد

نرم می‌‌شویند از رُخسار سنگ

گور من گمنام می‌‌ماند به راه

فارغ از افسانه‌‌های نام و ننگ


از دفتر شعر "عصیان"