ای جان آفتابی عشق


آری شبی‌ست شسته به تاریکی و به خون

در خاطرم، ولی

شمعی، چراغ‌داری خود را

در راه سرخ صبح‌دم آغاز می‌کند.


اینجا سرای بسته‌ی خاموشی‌ست

اما

در من پرنده‌ای‌ست که آزادی تو را

یک‌ریز در ترانه‌اش آواز می‌کند.

 
پاییز قلب‌هاست

اما دلم به حوصله‌مندی درین هوا

پروردن بهار دگر ساز می‌کند.


با شمع و با پرنده و با عطر نوبهار

حبسم به یک قفس.

ای جان آفتابی عشق، ای سپیدفام!

دست بلند تو

کی تیغ می‌کشد

کی در به بستگان غمت باز می‌کند؟


سیاوش کسرایی

از خون سیاوش

نشر سخن

جانِ جان

 

 


ای برده اختیارم تو اختیار مایی

من شاخ زعفرانم تو لاله‌زار مایی


گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره دارد

غم این قدر نداند کآخر تو یار مایی


من باغ و بوستانم سوزیده خزانم

باغ مرا بخندان کآخر بهار مایی


گفتا تو چنگ مایی و اندر ترنگ مایی

پس چیست زاری تو چون در کنار مایی


گفتم ز هر خیالی درد سر است ما را

گفتا ببر سرش را تو ذوالفقار مایی


سر را گرفته بودم یعنی که در خمارم

گفت ار چه در خماری نی در خمار مایی


گفتم چو چرخ گردان ولله که بی‌قرارم

گفت ار چه بی‌قراری نی بی‌قرار مایی


شکرلبش بگفتم لب را گزید یعنی

آن راز را نهان کن چون رازدار مایی


ای بلبل سحرگه ما را بپرس گه گه

آخر تو هم غریبی هم از دیار مایی


تو مرغ آسمانی نی مرغ خاکدانی

تو صید آن جهانی وز مرغزار مایی


از خویش نیست گشته وز دوست هست گشته

تو نور کردگاری یا کردگار مایی


از آب و گل بزادی در آتشی فتادی

سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی


این جا دویی نگنجد این ما و تو چه باشد

این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی


خاموش کن که دارد هر نکته تو جانی

مسپار جان به هر کس چون جان‌سپار مایی


جانِ جان

با صدای فرشاد جمالی

آهنگ‌ساز: تهمورس پورناظری

از آلبوم دیار مهر

دانلود

امان از بی‌دردی!

 

نوشتن

درد می‌خواهد.


غمی داشته باشی

                  -یا غصه‌ای-

دستت به نوشتن می‌رود.


حالا که تو را دارم؛

-تویی که نه دردی

                        نه غم-


از چه بنویسم؟