24 اردیبهشت - زادروز پرویز مشکاتیان

ای دوست وقت خفتن و خاموشیات نبود
وز این دیار دور فراموشیات نبود
تو روشنا سرود وطن بودی و چو آب
با خاک تیرهروز همآغوشیات نبود
میخانهها ز نعرهی تو مست میشدند
رندی حریف مستی و می نوشیات نبود
دود چراغ موشی دزدان تورا چنین
مدهوش کرد و موسم خاموشیات نبود
سهراب اضطراب وطن بودی و کسی
زینان به فکر داروی بیهوشیات نبود
در پرده ماند نغمهی آزادی وطن
کاندیشه جز به رفتن و چاووشیات نبود
در چنگ تو سرود رهایی نهفته ماند
زین نغمه هیچ گاه فراموشیات نبود
ای سوگوار صبح نشابور سرمهگون
عصری چنین سزای سیه پوشیات نبود
محمدرضا شفیعی کدکنی
21 سپتامبر 2009، پرینستون
پ.ن: تمنّا را با صدای زندهیاد مشکاتیان اینجا بشنوید.
مدامم مست...
مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت
خرابم میکند هر دم فریب چشم جادویت
پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن
که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت
سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم
که جان را نسخهای باشد ز لوح خال هندویت
تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیارایی
صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت
و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی
برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت
من و باد صبا مسکین دو سرگردان بیحاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت
زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی
نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت
تصنیف "مدامم مست..."
با صدای سالار عقیلی
آهنگ از سیامک آقایی
آواز کرک
«بَده بَدبَد... چه امّیدی؟ چه ایمانی؟...»
- «کَرَک جان! خوب میخوانی.
من این آواز پاکت را درین غمگین خراب آباد،
چو بوی بالهای سوختهت پرواز خواهم داد.
گرت دستی دهد با خویش، در دنجی فراهم باش.
بخوان آواز تلخت را، ولیکن دل به غم مسپار.
کَرَک جان! بندهی دم باش...»
- «بََده بَدبَد... رَهِ هر پیک و پیغام و خبر بستهست
نه تنها بال و پر، راه نظر بستهست.
قفس تنگست و در بستهست...»
- «کَرَک جان! راست گفتی خوب خواندی، ناز آوازت،
من این آواز تلخت را...»
- «بََده بَدبَد... دروغین بود هم لبخند و هم سوگند.
دروغینست هر سوگند و هر لبخند
و حتی دلنشین آواز جفت تشنهی پیوند...»
- «من این غمگین سرودت را...
همآواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد.
به شهر آواز خواهم داد...»
- «بَده بَدبَد... چه پیوندی؟ چه پیمانی؟...»
- «کَرَک جان! خوب میخوانی
خوشا با خود نشستن، نرم نرمک اشکی افشاندن،
زدن پیمانهای -دور از گرانان- هر شبی کنج شبستانی.»
"آواز کرک"
شعر از مهدی اخوان ثالث
با صدای علیرضا قربانی
دوگانه...
ما دو مسافر بودیم، یکی از شرق و دیگری از غرب.
ما دو مسافر بودیم، من از مشرق مقدس میآمدم و او از مغرب سرد.
او بار شراب داشت، و من، به جستجوی شراب آمده بودم.
او شرابفروش بود و من مشتری مسلّم متاع او بودم.
و هر دو به یک شهر میرفتیم
و هر دو به یک میهمانسرای.
به راستی که ما برای هم بودیم
و برای هم آمده بودیم.
شبانگاه، چون خستگی راه دراز، با خفتن نیمروز تمام شد
هر دو به چایخانه رفتیم
و در مقابل هم نشستیم.
به هم نگریستیم
و دانستیم هر دو بیگانهای در آن شهریم
و ناآشنای با همه کس.
او را خواندم که با من چای بنوشد
و از شهر و دیار خویش با من سخن بگوید.
نشستیم و چای نوشیدیم
و او قصهها گفت و از من قصهها شنید.
و چون بازار سخن گرم شد، پرسیدم: به چه کار آمدهیی و چرا به دیاری غریب سفر کردهیی؟
و او، شاید شرمگین از شرابفروش بودن خویش گفت که هفت بار پوست روباه با خود آورده است.
و من، شاید شرمگین از مشتری شراب بودن در برابر او، که متاعی گرانبها با خود آورده بود،
گفتم: فیروزهی مشرقی به بازار آوردهام.
و باز گفتیم و باز شنیدیم.
تا پاسی از آن تیرهشب گذشت.
و من، دلتنگ از نیرنگ، به بستر خویش رفتم و خواب به دیدگانم نیامد تا به گاه سحر.
روز دیگر من سراسر شهر را گشتم
و از هزار کس شراب خواستم
و دانستم که در آن دیار هیچکس شراب نمیفروشد و هیچکس مشتری شراب نیست.
به هنگام شب، خسته بازگشتم و در چایخانه نشستم.
سر در میان دو دست گرفتم
و گریستم.
بیگانهی مغربی باز آمد، دلگیر و سر به زیر
و در دیدگان هم حدیث رفته را بازخواندیم.
چای خوردیم و هیچ نگفتیم
و خویشتن خویش را
در حجاب تیرهی تزویر پنهان کردیم.
***
ما دو مسافر بودیم، یکی از شرق و دیگری از غرب
ما دو مسافر بودیم که گفتنیهای خویش نگفتیم.
و اندوهی گران بهبار آوردیم.
من به مشرق مقدس بازگشتم
و او، شاید با بار شراب خود سرگردان شهرهای غریب شد.
به راستی که ما برای هم آمده بودیم.
و ندانستیم.
"آرش در قلمرو تردید"
نادر ابراهیمی (چاپ روزبهان)
یکم اردیبهشت؛ سی و یکمین سالروز درگذشت سهراب سپهری
دستی افشان، تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد، هر
قطره شود خورشیدی
باشد که به صد سوزن نور ، شب ما را بکند
روزن روزن.
ما بیتاب، و نیایش بیرنگ.
از مهرت لبخندی کن، بنشان بر لب ما
باشد که سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو.
ما هستهی پنهان تماشاییم.
ز تجلی ابری کن، بفرست، که ببارد بر سر ما
باشد که به شوری بشکافیم، باشد که ببالیم و
به خورشید تو پیوندیم.
ما جنگل انبوه دگرگونی.
از آتش همرنگی صد اخگر برگیر، بر هم تاب، بر هم پیچ:
شلاقی کن، و بزن بر تن ما
باشد که ز خاکستر ما، در ما، جنگل یکرنگی بهدر
آرَد سر.
چشمان بسپردیم، خوابی لانه گرفت.
نم زن بر چهرهی ما
باشد که شکوفا گردد زنبق چشم، و شود سیراب
از تابش تو، و فرو افتد.
بینایی ره گم کرد.
یاری کن، و گره زن نگه ما و خودت با هم
باشد که تراود در ما، همه تو.
ما چنگیم: هر تار از ما دردی، سودایی.
زخمه کن از آرامش نامیرا، ما را بنواز
باشد که تهی گردیم، آکنده شویم از والا «نت»
خاموشی.
آیینه شدیم، ترسیدیم از هر نقش.
خود را در ما بفکن.
باشد که فرا گیرد هستی ما را، و دگر نقشی
ننشیند در ما.
هر سو مرز، هر سو نام.
رشته کن از بیشکلی، گذران از مروارید زمان و مکان
باشد که بهم پیوندد همه چیز، باشد که نماند
مرز، که نماند نام.
ای دور از دست! پَر تنهایی خسته است.
گهگاه، شوری بوزان
باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش.
***
سهراب سپهری
از دفتر "شرق اندوه"
تصنیف نیایش
با صدای محمدرضا و همایون شجریان
از آلبوم سرود مهر