بهار 1390
بهار جان سلام!
معلوم هست کجایی؟
دلمان برایت تنگ شده!
آخرین بار که تورا دیدیم
داشتی بقچهات را میبستی
یادت هست؟
ما را به تابستان سپردی
و رفتی...
آن موقعها که نبودی:
-روزهای طلایی تابستان
عصرهای زردِ پاییز
شبهای سپیدِ زمستان-
تماموقت به یادت بودیم
باور کن...!
میگویند راهی اینجایی؛
مرحمت کن و سرِ راه
برایمان کمی لبخند بیاور
و اندکی آزادی
میخواهیم
-اگر شد-
نانِ عشقمان را
در اشک شوقمان بخیسانیم
و دورِ هم
لبی تر کنیم؛
از صدایِ بارانت...
چشم به راهت هستیم
زودتر بیا...
دوستان عزیزم!
فرا رسیدن بهار
پیشاپیش مبارکتان باد...![]()
دوست کوچک شما
حمید
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۹/۱۲/۲۷ ساعت 0:16 توسط حمید
|