بهار جان سلام!

معلوم هست کجایی؟

دل‌مان برایت تنگ شده!


آخرین بار که تورا دیدیم

داشتی بقچه‌ات را می‌بستی

یادت هست؟

ما را به تابستان سپردی

و رفتی...


آن موقع‌ها که نبودی:

-روزهای طلایی تابستان

عصرهای زردِ پاییز

شب‌های سپیدِ زمستان-


تمام‌وقت به یادت بودیم

باور کن...!


می‌گویند راهی اینجایی؛

مرحمت کن و سرِ راه

برای‌مان کمی لبخند بیاور

و اندکی آزادی


می‌خواهیم

-اگر شد-

نانِ عشق‌مان را

در اشک شوق‌مان بخیسانیم

و دورِ هم

لبی تر کنیم؛

از صدایِ بارانت...


چشم به راهت هستیم

زودتر بیا...


دوستان عزیزم!

فرا رسیدن بهار

پیشاپیش مبارک‌تان باد...


دوست کوچک شما

حمید