به هر چهار سو


هیچ پرنده‌ای به خلوت پنهان من پرواز نمی‌کند

نه پرستوی سیاهی که دلتنگی به همراه آورد

نه مرغ دریایی سپیدی که خبر از توفان...


روح وحشی‌ام در سایه‌ی صخره‌ها به پاسداری ایستاده

آماده‌ی پرواز با شنیدن گام‌های نزدیک شونده...


من در گذرگاه بادها دروازه‌ای بنا کرده‌ام:

دروازه‌ای طلایی به سوی مشرق

-به سوی عشقی که هرگز نمی‌آید-

دروازه‌ای به سوی روز و دروازه‌ای دیگر به سوی اندوه

و دروازه‌ای -همیشه گشوده- به سوی مرگ

***

دریافت


عشق تو به ستاره‌ی من سایه می‌افکند

ماه در زندگی‌ام طلوع می‌کند

دست من در دست تو نمی‌گنجد

دست تو هوس است

دست من دلتنگی...


برگرفته از کتاب: "سرزمینی که وجود ندارد"

گزیده‌ی شعرهای ادیت سودرگران (1923-1892)

برگردان: نامدار ناصر