اشعاری از زندهیاد عمران صلاحی

عیادت
مرگ از پنجرهی بسته به من مینگرد
زندگی از دم در
قصد رفتن دارد
روحم از سقف گذر خواهد کرد
در شبی تیره و سرد
تخت، حس خواهد کرد
که سبکتر شده است
در تنم خرچنگیست
که مرا میکاود
خوب میدانم من
که تهی خواهم شد
و فرو خواهم ریخت
تودهی زشت و کریهی شدهام
بچههایم از من میترسند
آشنایانم نیز
به ملاقات پرستار جوان میآیند!
***
نام تو
دفتر من، در وسط
باد، ورق میزند
برگی از آن میکند
نام تو در باغها
ورد زبان میشود...
***
فریاد
فریاد نمیزنم
نزدیکتر میآیم
تا صدایم را بشنوی!
***
گردباد و گرداب
اگر پرنده شوم، گردباد خواهی شد
اگر سفینه شوم، گرداب.
من از تو هیچ نمیترسم
بگرد تا که بگردیم!
ناگاه یک نگاه (نشر دارینوش)
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۰/۰۳/۲۰ ساعت 1:54 توسط حمید
|