توشهی عمر
تو که ناخواندهای علم سماوات
تو که نابردهای ره در خرابات
تو که سود و زیانی خود ندانی
به یاران کی رسی، هیهات! هیهات!
"باباطاهر"
***
چون درای کاروان، در میان شبروان
بانگ عمر ما میرسد به گوش
با گذشت این و آن میدهد ندا زمان
هر سحر که: "ای خفتگان به هوش!"
بیخبر، آمدی، همچو رهگذر
بیخبر، میروی، توشهای ببر
عمر دیگر کی دهندت؟
داستانها در زمانها مانده از کاروانها
زین حکایت باخبر شو
تا بماند، داستانی از تو هم در زبانها
نیمهشب از رهگذری، میگذری در سفری
بیخبر از قافله در گوشه صحراها
در دل این دشت سیه، جان تو ای مانده به ره
گمشده در پیچ و خم شوق و تمنّاها
نکنی گر هوسی، ملکوتی نفسی
تو که مرغ فلکی، منشین در قفسی
ز چه دل بسته شوی؟ به خدا خسته شوی
چو مرادت نبود، به مرادی برسی
"معینی کرمانشاهی"
توشهی عمر
با صدای استاد بنان
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۰۴/۰۲ ساعت 14:54 توسط حمید
|