یادگار دوست
ای زندگی تن و توانم همه تو
جانی و دلی، ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی، از آنی همه من
من نیست شدم در تو، از آنم همه تو
بازآی که تا به خود نیازم بینی
بیداری شب های درازم بینی
نی! می غلطم که خود فراق تو مرا
کی زنده رها کند که بازم بینی؟
هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل بیرحم تو بیزارتر است
بگذاشتیام غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است
بر من در وصل بسته می دارد دوست
دل را به عنا شکسته می دارد دوست
زین پس من و دلشکستگی بر در او
چون دوست دل شکسته می دارد دوست
***
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود هم در غم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد
سودای تو را بهانهای بس باشد
مدهوش تو را ترانهای بس باشد
در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا؟
ما را سر تازیانهای بس باشد
یادگار دوست
کاری از: کامبیز روشن روان
اشعار از: حضرت مولانا
با صدای: شهرام ناظری