از تو تا من هزار درّه ره است:

من به راز شنفته می مانم،

تو به شعر نگفته می مانی. 

***

با من بگو: "وقتی که صدها صد هزاران سال

بگذشت،

آنگاه..."

اما مگو: "هرگز!"

هرگز چه دورست، آه!

هرگز چه وحشتناک؛

هرگز چه بی رحم است!

***

سنگی‌ست دو رو، که هر دو می‌دانیمش

جز «هیچ» به هیچ رو نمی‌خوانیمش

شاید که خطا زدیده‌ی ماست، بیا

یکبار دگر نیز بگردانیمش.


از کتاب: روشن تر از خاموشی (برگزیده شعر امروز ایران)

مرتضی کاخی - مؤسسه انتشارات آگاه