آن یکی آمد در یاری بزد

گفت یارش کیستی ای معتمد؟


گفت: من، گفتش برو، هنگام نیست

بر چنین خوانی مقام خام نیست


خام را جز آتش هجر و فراق

کی پزد؟ کی وارهاند از نفاق؟


رفت آن مسکین و سالی در سفر

در فراق دوست سوزید از شرر


پخته گشت آن سوخته پس باز گشت

باز گرد خانه‌ی همباز گشت


حلقه زد بر در به صد ترس و ادب

تا بنجهد بی‌ادب لفظی ز لب


بانگ زد یارش که بر در کیست آن

گفت بر در هم تویی ای دل‌ستان


گفت اکنون چون منی ای من در آ

نیست گنجایی دو من را در سرا...


***

مولانا (مثنوی معنوی)