ناممکن

- من نمی‌توانم باور کنم.

فکر می‌کنم همه‌اش خواب می‌بینم.

آخر چطور ممکن است؟

مگر می‌شود از دیوارها عبور کرد،

یا از آب گذشت و خیس نشد؟!

ما تمام این کارها را کردیم،

حتی از کوه پرت شدیم و خراشی برنداشتیم.

- احمق! ما مرده‌ایم.

 

این نوشته از داخل یک کلاه پشمی بر سر مجسمه‌ای برنزی پیدا شد.

مردِ زندگی من!

مواظب خودت باش، زمستان سختی در پیش است.

اگر طاقت نیاوردی خودت را به دیوانگی بزن تا تو را هم به تیمارستان بیاورند.

مطمئنم اینجا به تو خوش می‌گذرد.

دوست تو: دختر چشم آبی


"احمق! ما مرده‌ایم"

داستانک‌های رسول یونان

نشر مشکی